تبليغاتX
یک فنجان چای داغ

منبع عکس:  www.quadrophenia-shop.de

 ساعتم را که نگاه می‌کنم تازه می‌فهمم دو نیمه‌شب است. می‌گویم: تو نمی‌آییم. باید وقتی هم بخوابی.

سرش را کج می‌کند: نمی‌خواهم بخوابم. تا دم در؟ خوشحال می‌شوم.

- باشد تا دم در. در را که باز می‌کند، نور کم‌رنگی می‌زند بیرون. روی دیوار اتاق‌ش ستاره‌ها روشن‌اند. فرشته‌ها آویزان از سقف، نشسته کنار پنجره، روی کمد... آه برای همین همیشه خیال می‌کردم تو این همه شبیه فرشته‌هایی...

انگار شبنم نشسته روی خیال اتاق‌ش. یاد خانه‌مان می‌افتم، دو سال پیش همچین اتاقی‌ بود، نه این‌قدر پر فرشته با موکت‌ها قرمز خال خالی... خانه‌مان خالی بود.

گوشه‌ی اتاق‌ش کمد بزرگ را نشان‌ می‌دهد: نمی‌دانم جا می‌شود تو آسانسور. باز کردن‌ش ساده نیست، شاید دو باره سرهم نشود. با بابام سر هم کردیم، همان موقع که از لهستان آوردش.

- یک کاری‌ش می‌کنیم. خواستی اسباب‌کشی کنی، بگو.

- فکرشو بکن، بالکن خانه‌ی جدید برای ۶ نفر جا داره، توش کباب درست می‌کنیم... یک میز ناهارخوری می‌خرم... یک ...

انگار خواب فرشته‌هاست هوا، نیمه‌شب که پیاده تا ایستگاه قطار می‌رویم، خیال می‌کنم برگ‌ها و تاریکی‌ هوا آوازی می‌خوانند. دل‌م می‌خواهد جایی میان علف‌ها بخوابم.

+  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:46  به قلم نرگس  | 

دست‌های‌ش همیشه می‌لرزد. اول‌ها نه، این‌ روزها اما حتا وقتی شکلات می‌خورد. گاهی که می‌آید ببیند چه می‌کنم، بینی‌ش قرمزست و گونه‌های‌ش. چشم‌های ریزش، تار. حرف‌زدنی، داد زدنی، انگار چیزی تو مخ‌ش آتش بگیرد. هی می‌گویم چرا دکتراش را تحویل نمی‌دهد، برود...

جمعه آمده بالای سرم، شکلات‌ش را گاز می‌زند، می‌گوید: تو هم مثل من آزرده به‌نظر می‌رسی که. شکلات؟

- نه، سپاس.

نشسته پشت کامپیوتر هی طیف‌های‌ش را با طیف‌های من مقایسه می‌کند، با طیف مقاله‌‌ی فرانسوی. پیک‌های‌شان شبیه هم نیستند. داد می‌زند: گُه. مشت‌های‌ش را می‌کوبد رو میز: باید دلیل دیگری برای‌ش پیدا کنم.

حتما نوربرت به او هم گفته باید دلیل‌ش را پیدا کند. زود تند سریع.

+  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:19  به قلم نرگس  | 

چرخ دوچرخه‌ام را تکان می‌دهد: آره باید محورش را سفت کرد. می‌خواهی تمیزش کنی؟

شانه‌های‌م را می‌اندازم بالا: نمی‌دانم. باشه.

- تا حالا کردی؟

- نه.

- چرخ را چپه کن آن گوشه. پیچ‌ش را باز کن. درش بیار.اینم آچار.

چرخ را درمی‌آورم. می‌گذاردش لای گیره. می‌گوید: حالا این پیچ‌ها را باز کن. باز که کردی چرخ را بلند می‌کنی می‌گذاری روی حوله، محورش را درمی‌آوری. ساچمه‌های‌ش می‌ریزد. تمیز می‌کنی‌شان.

ساچمه‌ها را تمیز می‌کنم. با سرنگ گاوی کاسه‌ی ساچمه‌ها را پر می‌کند از روغن. ساچمه‌ها را دانه دانه می‌چینم تو کاسه. دوباره محور را می‌بندم. باز چرخ را می‌گذارد رو گیره، محور چرخ را سفت می‌کند. درش می‌آورد. می‌چرخاند: این طوری کمی سفته. یک نقطه تعادل دارد. نه سفت نه آن‌قدر شل که لنگ بزند.

- می‌شه امتحان کنم.

پیچ را شل می‌کند. چرخ لنگ می‌زند: تصمیم با خودته. همین‌طوری هم می‌شود سوارش کرد.

- امتحان ‌کنم، شاید بهتر شد.

مردی کنار در: آچار ۱۸ می‌خواهم. می‌شود بیایم تو.

می‌رود سمت آچارها: من برات می‌آورم بیرون.

چرخ را می‌دهم دستش. می‌چرخاندش: عالیه. تا حالا نداشتیم کسی که به این خوبی تنظیم کنه. لبخند می‌زنم: خوشحالم.

تو کاسه‌ی پیچ و مهره بالاخره ۶ تا پیچ هم‌ اندازه پیدا می‌کنم. باربند کهنه را برمی‌دارم. دختری که زنجیر چرخ‌ش را تمیز می‌کند، سیگاری روشن می‌کند، می‌آید طرف‌م: اینو ازین‌جا گرفتی؟

- نه از دست‌دوم‌فروش‌ها.

- از بوکسی یا ...؟

- بوکسی.

- چند؟

- ۵ یورو.

- خوبه به چرخ‌ت می‌آد.

- آره اما تاب داره.

- شاید بشه درست‌ش کرد. بپرس!

می‌روم طرف دو زنی که گوشه‌ی دیگرند. یکی‌شان سرش را از روی چرخ بلند می‌کند: سوال داری؟

- اینو می‌شه صاف کرد؟

فشارش می‌دهد، همچی که میله‌ی آهنی کج، صاف می‌شود.

- دست مریزاد.

تا باربند را ببندم، دوباره همان بانو می‌آید. چرخ عقب را نشان‌ش می‌دهم: این هم لنگ می‌زند انگار.

- آره، تاب کوچیکی هم داره. می‌خوای این‌م درست کنی؟

- اگر لازمه... باشه.

- مثل چرخ جلو.

دو دختر با دوچرخه‌شان می‌آیند تو: چراغ دوچرخه کار نمی‌کند.

- ممکنه خیلی وقت بگیره. فردا هم می‌تونید بیایید. می‌شه هم امتحان کرد. آچار آن‌طرفه...

چرخ عقب را تنظیم می‌کنم. می‌دهم دستش که امتحان کند: عالیه. رو می‌کند به زنی که خم شده رو دوچرخه‌ی آن‌ طرفی: تا حالا نداشتیم کسی به این خوبی تنظیم کنه.

لبخند می‌زنم: خیلی خوبه. خوشحالم. دستامو بشورم امتحان کنیم.

تا بالای بازوهامو مایع‌ظرفشویی می‌زنم. هنوزم لای ناخنام سیاه!

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:15  به قلم نرگس  | 

 

 

همان تصویر با اندازه حدود 540KB

+  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:22  به قلم نرگس  | 

به همه ایراد می‌گیری دنیاشون کوچیکه، اما دنیای خودت از همه کوچیک‌تره.

۰۰۰

معلم دینی سال آخر دبیرستان، هر وقت می‌آمد سرکلاس می‌گفت به‌م: چه‌طوری عاشق؟

بچه‌ها هی‌ می‌پرسیدند هر بار عاشق کی‌ شدی؟ من؟ عاشق؟ نمی‌دونم؟ هیچ‌کس! همه! چه می‌دونم! هم خوش‌م می‌آمد.... هم نمی‌خواستم کسی آن‌قدر جدی بگیردش... یکی به‌ش یک‌بار گفت آخر عاشق کی شده؟

زد زیر خنده: عاشق هیچ کس.

۰۰۰

دیگر حوصله‌ام سر می‌رود... دلم برای آزادی‌های‌م تنگه تنگ‌ست... این اندازه‌ی امروز کوچک و تنگ‌ست... روزگارم سنگ‌ست...

+  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:47  به قلم نرگس  | 

می‌گویم این گوشه کمد هم شکسته.

- آره عکس‌ش را دیدم.

دو تایی سرش را می‌گیرند بروند. ده دقیقه بعد صداشان هنوز از راهرو می‌آید. در را باز می‌کنم: مشکلی هست؟

- آسانسور نمی‌آید.

مشت می‌زنم به آسانسور: همسایه اسباب‌کشی می‌کند. تا آسانسور را پر و خالی کند...

- آره، مام مشت زدیم.

آنی که یک‌دست لباس کار آبی پوشیده کف‌ِ سرِش را می‌خاراند: دمپایی روفرشی‌ات خیلی قشنگه. مثل خرسه.

- آره؟!

- این‌جا همه جوانند. دانشجوند؟

- ساختمان دانشجویی.

- پس تو هم دانشجویی. چی می‌خوانی؟

- فیزیک.

- اووو... عالیه. چند سالته، اگر اجازه دارم بپرسم.

- ۲۷.

- خیلی جوانی، حتما همین روزها درس‌ت تمام می‌شود. از کجا می‌آی؟

- ایران.

- عربی؟ اهلا و سهلا. ماشالله.

خنده‌ام می‌گیرد. با آن قیافه آلمانی‌ش، لغت‌های عربی را از ته گلو بیرون می‌اندازد: نه ایرانی‌ها عرب نیستند، پارس‌اند.

- من عربم. یعنی بابام عرب بود، مامانم آلمانی دیگه. من مسلمان مدرنم. اگر زنم روسری نداشته‌باشد عیب ندارد.

می‌خندم: مسلمان مدرنی؟

- آره من زن داشتم. عرب بود. ولی کرد هم بود، عرب‌-کرد. می‌دانی یک کم قاطی داشت. جدا شدیم... تو هوا لگد می‌اندازد... انداختم‌ش بیرون. رفیق‌ش را نگاه می‌کنم، می‌خندم. من کار حرام نمی‌کنم... دو دست‌ش را می‌گیرد بالا... گفتم هرچی الله بخواهد. سرم را تکان می‌دهم، به زور جلوی خنده‌ام را می‌گیرم. گفتم شاید یک زن عرب دیگر، شاید هم ایرانی چه می‌دانی...

آسانسور می‌آید. رفیق‌ش می‌گوید: سرش را بگیر برویم.

- چه طوری بگیرم؟

- اِ... بگیر بالا دیگه.

کمد را هل می‌دهند تو آسانسور. کله‌اش را از لای در آسانسور بیرون می‌آورد: شاید همدیگرو به زودی دیدیم... تا آن موقع.

خندم می‌گیرد: آره... آره...

+  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:5  به قلم نرگس  | 

آن‌قدر چیزهای عجیبی این روزها هست این دور و برها... من آن‌قدر کار دارم این‌روزها، گیج‌م... همینه که نمی‌نوشتم.

۰۰۰

از همان سرشب شروع شد. گفتم حتما یکی مست کرده، نیمه‌شب جمعه، کباب درست می‌کند. خسته‌تر از آن بودم که پنجره را ببندم. دو ساعت بعد که از بوی گند بیدار شدم، خیال کردم فاضلاب را باز کردند. حوصله نداشتم تکان بخورم. کاش تمام شود، خوابیدم. از سر و صدای تو آشپزخانه بیدار شدم:

کبریت کجاست؟

می‌خوای چی کار؟

اینا عوده دیگه؟

آره...

۰۰۰

حالا یک مدت قابلمه نداشته‌باشیم.

تو چی غذا بپزیم؟

نمی‌پزیم... تو ماهیتابه...

۰۰۰

برای سورناسور و هرکه این‌طور قضاوت کند:

غذا را من سوزاندم! یک هفته بود گوشت گوسفند خریده‌بودم. گذاشتم‌ش رو اجاق، قبل خواب. فکر کردم خاموشه. با حرارت تو قابلمه و اجاق تا صبح نیم‌پز می‌شود. خوابیدم. آن‌قدر هم خسته بودم، که نه چشم‌هام درجه اجاق را ببیند، نه مغزم فکر کند این بو از خانه ‌خودمان است.

+  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:28  به قلم نرگس  | 

منبع: http://seifico.com

- آقا این سماور چنده؟

- سی یورو.

- روسیه نه؟

- بله، خیلی عالی.

- چه قدر عمرشه؟

- نمی‌دونم. شاید هزار سال، صد سال، شاید یک ماه، اصلا یک روز. کجایی هستید؟

- ایرانی.

- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآووووووووووووووووووووووووووووووووووووو..... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآوووووووووووووووووووووووووووووووو....

- حالا چرا آآآآآوووو؟

- من‌م ایرانی‌م.

۰ آقا این چند؟

- ده یورو.

۰  من هفت یورو می‌خرم‌ش.

- دِ! گفتم ده یورو!

۰ این یکی چی؟

- ده یورو.

۰ کار می‌کنه؟

- معلومه. یعنی چی؟ ما چیز خراب نمی‌فروشیم.

۰ می‌شه امتحان‌ش کرد؟

-  می‌شه. بده‌ش من. اول بگو می‌خوای بخری‌ش یا نه؟ امتحان کنی بعدم بگی نمی‌خوام.

۰ ولش کن آقا، نخواستیم.

- وایسا اگه می‌خوای وایسا... پرنسس، خیال می‌کنه هر کا بخواد می‌تونه بکنه. شما را نمی‌گویم ها. حالا ۵۰ سنت بدی امتحانم کنی، بعد نخره.

- بله آقا.

- شما را نمی‌گم. شما خواستی می‌خری نخواستی‌م با هم گپ زدیم.

- بله آقا.

- حالا خواستید فکراتونو بکنید، به‌تون ۲۵ یورو هم می‌دهم. من آن‌طرفم.

- بله آقا. خیلی ممنون.... سپاس... ما ایشالا اگر تصمیم گرفتیم خدمت می‌رسیم.

+  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:52  به قلم نرگس  | 

می‌دانی ملیحه، من خیلی آرزوهای زیاد دارم، محال و ممکن. بعضی آرزوهام رازند. نمی‌نویسم، فقط فکرشان می‌کنم.

دلم می‌خواهد یک کافه کوچک جایی تو تهران داشته‌باشم، با دو سه تا اسپرسوساز الکترا، چند تا آسیاب‌قهوه‌ی ... یک سماور بزرگ و قوری چینی، چای بهاره لاهیجان... یک کتابخانه و مجموعه‌ی نقاشی‌ و عکس... یک جای دنج، که همیشه همه‌ی آدم‌های زندگی‌م را گاهی ببینم. دور هم بنشینیم، از همین حرف‌های بی‌ربط همیشه بزنیم. مثلا من یک کاپوچینو برای تو و جلال درست کنم، یک شیرکاکائو برای هانی... اصلا برای هر رهگذری که عبور کند چای تازه‌دم...

دیگر این‌که دلم‌ می‌خواهد، همین چند چیز کوچک مرا این همه نیازارند. خنده‌دارست. اما سخت‌ست آدم آن‌قدر بزرگ شود، که به قول مامان گل و لای دنیا نیازاردش...

دلم می‌خواهد یک خانه‌ی خیلی بزرگ، با باغچه، یک عالمه درخت و گل و میوه... یک گاو شیرده، چند تا مرغ و مرغابی، جوی کوچکی و حوضی، برای ما و مامان و بابا...

دلم می‌خواهد یک کارگاه هم داشته‌باشم، یک کارخانه، یک جایی که خیلی از آدم‌های بیکار توش کار کنند، کارکردن یاد بگیرند. پول درآورند. زندگی‌شان راحت باشد...

دلم می‌خواهد این عبور چند ساله‌مان ازین دنیا، راحت‌تر ازین‌ها می‌بود، نه این قدر گیج و رنج... دلم می‌خواهد این عبور را بیشتر دوست می‌داشتیم. لحظه‌ لحظه‌هاش را، بیشتر برای‌ش زحمت می‌کشیدیم...

می‌بینی، من همه‌ی چیزهایی را می‌خواهم که خیلی‌ها دارند. خیلی‌هایی که شاید آرزو کنند چیزهایی که من دارم، هستم.

ملیحه جان این‌ها را نوشتم، چون تو خواسته‌بودی بنویسم. وگرنه من ازین بازی‌های وبلاگی دیگر خوش‌م نمی‌آید. کسی را هم دعوت نمی‌کنم.

+  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:48  به قلم نرگس  | 

آآآآ... می‌دونی من فکر می‌کنم دلیل‌ش اینه که، کف دست‌هاش را می‌چسباند به هم، زیر چانه‌اش، لم می‌دهد رو صندلی، خیره می‌شود به صفحه‌ی رایانه...آ... نمی‌دونم...

خنده‌ام می‌گیرد: خوب خودم می‌خوانم یک جایی.

- شاید بهتره چندتا طیف هم بگیریم، قبل‌ش یک مدت طولانی پمپ خلا روشن کنیم...آ... اما تو دیگه سیلیسیم نداری.

- هنوز چندتایی دارم.

- ازونایی بردار که من توی قوطی ریختم، همان قوطی سیلیسیم‌های زاید. فقط اثر انگشت روشونه اونم با دستکش...

- هه، بعدش با طیف عجیب غریب اثر انگشت چی‌کار کنم؟

آب‌دهان‌ش را قورت می‌دهد، صاف می‌نشیند، لبخند می‌زند: آره از همونا بردار، اصلا باید ببینیم...

خنده‌ام می‌گیرد باز، اخم می‌کنم: نه من از آشغال خوشم نمی‌آید. به هیچ دردی هم نمی‌خورد.

+  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:52  به قلم نرگس  |