تبليغاتX
یک فنجان چای داغ
یک فنجان چای داغ

ترجیح می‌دهم بایستم این دو ایستگاه را. می‌روم جلوی در قطار که تا رسید به مقصد، بپرم بیرون. زنی خم شده کنار پله، جلوی در قطار... انگار که بند کفشش را بخواهد ببندد. تکان نمی‌خورد. باسنش را چسبانده به دیواره ‌قطار، کیف دستی‌اش جلو پاش ولو، کنار پله... دست می‌کند از تو کیف یک کتاب در می‌آورد، سرش را خم کرده رو کتاب...

می‌روم بنشینم که همین دو ایستگاه هم که شده، خوب تماشاش کنم. دسته موهای بسته‌اش آویزانند از کله‌اش، بالای کتاب. کتاب را از وسط باز می‌کند. انگار که وزن ورقها را بین دو دستش تقسیم کند. به همان حال می‌ماند. حالتش طوری است که انگار از بودن باسنش در هوا و کله‌اش در چندسانتی زمین احساس امنیت بیشتری می‌کند...  هوس می‌کنم، طرح‌ش را بکشم... با تنها مدادی که همراهم، پشت سفید مقاله‌ای‌ درباره‌ محاسبات لانداو و لویچ.

به ایستگاه که می‌رسیم، مجبور می‌شود از جلو پله برود کنار. می‌رود رو به دری که بسته می‌ماند. پشت به مسافران، سرش را نزدیک می‌کند به کنج در و دیواره قطار... پیاده می‌شویم. 

+ چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 15:40 | 

آب ظرفشویی پایین نمی‌رود. ماشین ظرفشویی کار می‌کند و آبش از ظرفشویی بالا می‌آید. خیال می‌کنیم، چربی گیر کرده‌باشد تو راه آبش. لوله بازکن می‌ریزیم. آب کم کم پایین می‌رود.

آب توالت پایین نمی‌رود. لوله بازکن نداریم. فکر می‌کنم باید مهمانی را کنسل کنیم. تو اینترنت می‌گردم دنبال تنها سوپرمارکت‌هایی که یک‌شنبه‌ها بازند. رفت و برگشت یک ساعتی می‌کشد، با ماشینی که از بخت خوش امانت پیشمان مانده. از سوپرمارکت سه تا قوطی مختلف لوله بازکن می‌خرم. رویش نوشته یک قاشق از پودر حاوی قوطی را بریزید و نیم ساعت صبر کنید. نصف قوطی را توی توالت خالی می‌کنم. بقیه‌اش را هم توی راه‌آبهای خانه تقسیم می‌کنم. توی گوگل می‌گردم دنبال راه‌آب کیپ و برلین و مستاجر. ماجراهای عجیبی کشف می‌کنم. روشهای حقوقی برای گرفتن خسارت از صاحبخانه وقتی راه‌آب بگیرد و تعمیرش نکند یا برای گرفتن خسارت از مستاجر وقتی اهمال از او باشد. نیم ساعت بعد همه چیز درست می‌شود.

مهمانها می‌آیند. ساعت ۶ می‌گذرد و راه آب باز می‌گیرد. قوطی بعدی را خالی می‌کنم توی راه‌آبهای خانه. گرگیجه می‌گیرم، کابوسی می‌شود این راه‌آب. آنقدر گیجم که به مهمانها نمی‌گویم راه‌آب گرفته، یکی یکی می‌روند دستشویی و می‌گویند آب پایین نمی‌رود... می‌دانم. نیم ساعت صبر کنید.

یک ساعت بعد، قوطی لوله‌بازکن بعدی را خالی می‌کنم. میهمانها می‌روند، شاد و سرخوش، دلگرمی‌ام می‌دهند که باز می‌شود راه‌آب...

یک ربع بعد، بوی تعفن خانه را می‌گیرد. توی پاگرد جلوی خانه آب جمع شده و توی اتاق کوچک جلوی در...  کیفم را خالی می‌کنم، کلید انباری را پیدا می‌کنم. در توالت انباری را باز می‌کنم. دو هفته پیش کارگرهای لهستانی توالت را کندند و سر لوله‌ی چاه‌ش چیزی چپاندند و رفتند تا بعد بیایند... از لوله‌ آب و کثافت بیرون زد، کف توالت تا لبه‌اش پر است و باقی‌اش سریز در خانه ما...

به صاحبخانه تلفن می‌کنم. می‌گوید به یک معمار آشنا تلفن می‌کند و خبرمان می‌کند. می‌گویم همسایه بالایی در را باز نمی‌کند، هرچه زنگ می‌زنم، خبرش کند اگر می‌تواند که سیفون نکشد، آب نریزد. ساعتی بعد زنگ می‌زند: من توی کتاب زرد تلفنِ لوله‌بازکنِ نزدیکِ شما پیدا نمی‌کنم، با اینترنت هم نمی‌توانم چیزی پیدا کنم- همسایه هم جواب نمی‌دهد، شما یک کاغذ بچسبانید به در ورودی خانه‌اش، بنویسید ماجرا را، تلفن هم کنید به او - در ضمن این معمار آشنا می‌گوید بهترست آب جمع شده را خالی کنید. من هم صبح ساعت ۷ شرکتی می‌فرستم. می‌گویم: کجا بریزمش؟ چه جوری جمع کنم؟ این آب کثافت است. می‌گوید: دشوارست، اما من جای شما بودم، دستکش پلاستیکی دست می‌کردم و می‌ریختم توی سطل بعد هم گوشه‌ای در باغ. توی دلم می‌گویم مرتیکه خر، بهش می‌گویم: نمی‌توانم، این فاضلاب است.


توی اینترنت لیست سایتهایی لوله بازکن را پیدا می‌کنم، برایش می‌فرستم. تلفن می‌زند که از سایتها چیزی نمی‌فهمد، تلفن شرکتها را برایش بفرستم. تلفن ۵ شرکت را با توضیحات را برایش می‌فرستم. زنگ می‌زند که فردا ۷ صبح تلفن کنیم بگوییم که بداند چقدر آب بالا آمده، بعد او یک نفر را بفرستد.

ما می‌رویم خانه میثم.

صبح قبل از ۸ تلفن می‌کنم، می‌گویم ما خانه نماندیم، چون نه آب بود نه چاه. می‌گوید اول باید برویم خانه گزارش دهیم وضعیت فاضلاب چگونه است تا او یک نفر را بفرستد. می‌روم سرکار. سهیل می‌رود خانه. وضعیت آب را گزارش می‌دهد و آقای صاحبخانه می‌گوید یک نفر بین ساعت ۱ تا ۳ می‌آید فاضلاب را تعمیر کند. و اگر ما زودتر گفته بودیم، او می‌توانست مشکل را سریعتر حل کند.

تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد و توی روز هی تکرار می‌کنم، مرتیکه پف‌یوز! خیال می‌کند باید ۲۴ ساعت در خانه بدون آب و توالت بمانم و وضعیت فاضلاب را گزارش بدهم به او.

میثم می‌رود خانه ما، تا فاضلابچی بیاید. و چه لطف بزرگی می‌کند. توی جامعه‌ای که آدم مهمتر از وقت خودش و پول خودش به کسی جوابگو نیست، و اگر چیزی باقی ماند، لطف می‌کند به دیگران...
بی‌خود نیست که سهراب می‌گوید دوستانی دارم بهتر از آب روان...
مامان همیشه می‌گوید دوستی ثروتی است ناتمام، راست می‌گوید...

+ دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 16:44 | 

نهال...

۰۰۰

من اینجا هر یکی دو روز به این فکرم، باید برگردم ایران. اگر برگردم چه کار باید بکنم؟

اما اینجاست، که من امروز زندگی می‌کنم.

هر یکی دو روز برای صد سال زندگی آینده نقشه می‌کشم. هم اینجا صد سال، هم آنجا صد سال... و زندگی تمام می‌شود، یک روز. کاش ندانسته سهم کسی را زندگی نکرده‌باشم، دست کم.

۰۰۰

نهال...

۰۰۰

سکوت و رنج و فراموشی، برای لحظه‌ای خوشی عادت دیرینه ماست.

+ جمعه هشتم مهر 1390ساعت 15:2 | 

منبع عکس us.cdn3.123rf.com

صبح با بوی سیگار و الکل از خواب بیدار می‌شوم. کوچکتر که بودم، بالا می‌آوردم از بوی سیگار. سالهاست که تحمل می‌کنم‌ش. از بینی‌ام کلافه‌ام. از این همه حساسیت ناگزیر!

هربار که یکی‌شان از جلوی پنجره یا در خانه رد می‌شود، نفسم را حبس می‌کنم. توی خانه که می‌آیند، تا پنجره‌ای را بردارند، سرم گیج می‌رود، تا باد هوای خانه را کاملا جابجا کند. تو پادری جلوی در هم که ایستاده باشند، می‌دانم از بوی‌شان. فاصله‌شان را تشخیص می‌دهم. به سگی می‌مانم. روزی چندتا سیگار می‌کشند مگر؟ در اتاقی دربسته به گمانم! می‌دانند خودشان که چه بویناکند؟

یکی‌شان می‌آید تو. تنها چند کلمه انگلیسی ‌می‌داند. می‌گوید ویندو... پانتومیم بازی می‌کند تا بفهمم دنبال حمام می‌گردد. فکر می‌کنم می‌خواهد دستشویی برود، چراغ را برایش روشن می‌کنم، حوله را از کف زمین برمی‌دارم... در دستشویی را که باز می‌گذارد، می‌فهمم می‌خواهد پنجره را بکَند... دنبالش می‌روم، ناخودآگاه عصبی‌ام از بوی تند: نه این یکی نه! به رییستان گفته بودم. نمی‌فهمد، لبخندی می‌زند و می‌رود. تنها رییس‌‌شان آلمانی می‌داند. می‌آید تو: پنجره حمام را نباید رنگ کنیم؟

دلم برای‌شان می‌سوزد. چنان درهم می‌کندم این بوی تند سیگارشان. زبان‌شان را هم نمی‌فهمم. دایما به لهستانی با هم حرف می‌زنند. کاسه‌ای گز پر می‌کنم، می‌برم برای رییس‌شان، می‌گویم با چای یا قهوه میل کنید باهم.

+ سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 12:34 | 

منبع عکس spirit-of-metal.com

پشت سرم، مردی وارد می‌شود. دمغ می‌شوم. یوگا را در سالنی که مردان هم باشند، دوست ندارم. یکی دوبار که بودند، زیاد سر و صدا می‌کردند. کلافه می‌کنند.

زیر اندازم را می‌اندازم ته سالن، کنار آینه. در دورترین نقطه از آن مرد.  وسط سالن بهترست، چون گرمای مستقیم پنکه‌ها وسط سالن را گرمتر می‌کند. من اما آرامش و تمرکز یوگا را دوست دارم.

سمت راستم دختری بساطش را پهن می‌کند که تا به حال ندیده‌امش. از در که آمدم تو نشسته بود روی نیمکت ورودی، چهارزانو، خم‌شده روی مجله‌ای. تی‌شرت زرد گشاد و شلوار آجری‌اش حس خوبی می‌دهد به من.

بعد چهار هفته، احساس می‌کنم، عضلاتم خشکند. مهره‌های کمرم انگار یکی یکی باز جا می‌افتند. به حرکتهای زمینی که می‌رسیم، احساس می‌کنم بوی تعفن‌انگیزی می‌آید. تمرکزم را به هم می‌زند. صبح دوش گرفته‌ام. امروز تنها روزی است که اسپری نزدم. بوی من است حتما. بوی عرق معمولی نیست. خیال می‌کنم کسی پشت پنجره سالن ایستاده سیگار می‌کشد. گردنم را توی کبرا به عقب خم می‌کنم، کسی نیست! بوی سیگار و عرق عجیبی است، تنها وقتی صورتم را به راست می‌چرخانم. هر بار که برای استراحت میان حرکتها، صورتم را به راست می‌گردانم، نفسم را حبس می‌کنم.

حرکتها که تمام می‌شود، مربی چراغ را خاموش می‌کند. همه در تاریکی و سکوت دراز می‌کشند.  تشکم را برمی‌دارم، بعد مربی بیرون می‌روم.

+ سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 11:53 | 

دور میزی نشسته‌ایم، تنها به این دلیل که ایرانی هستیم و احتمالا علاقه‌های مشترکی داشته‌باشیم به ادبیات و هنر. یکی دیر کرده‌است و ما باید منتظرش باشیم.پیرمردی گوشه میز سرش میان دستهایش  نشسته. می‌گوید: درست نیست ۶-۷ نفر معطل دیرکردن یک نفر شوند. بهترست شروع کنیم، ایشان هم به ما می‌پیوندند. من هم از خدا خواسته تاییدش می‌کنم. مقبول مسوول جلسه نمی‌افتد. آن‌قدر منتظر باید بمانیم تا بیاید. ۲۰ دقیقه دیرتر جلسه آغاز می‌شود.

پیرمرد عصبی است. همان اول جلسه به یکی گیر می‌دهد که معنی درام را اشتباه بکار برده... لغتنامه‌ی دهخدا در قفسه کتابخانه جلوم است، برش می‌دارم و یواشکی معنی درام را می‌خوانم. خیالم راحت می‌شود که هم معنی پیرمرد درست است هم آن یکی.

پیرمرد معترض است که چه بازی سرش درآورده‌اند. گفته‌اند بنویسد، همانطور که صلاح می‌داند. حالا می‌خواهند سانسور کنند. مسوول جلسه دستی به زلفش می‌کشد، می‌گوید: با توجه به تحصیلات من و تجربه‌هایم در زمینه‌های مختلف هنری و ادبی و اجتماعی و نگاه عمیقی که به این سبب نسبت به مسایل اطراف دارم، حساسیتهایی را در جامعه درک می‌کنم و آثاری می‌بینم که شاید بقیه نبینند. به همین دلیل فکر می‌کنم این نوشته شما آثاری به جا می‌گذارد که شاید...

پیرمرد دستهایش می‌لرزد: شما همسن دختر من هستید. بالاخره ما هم یک چیزهایی حالیمان است. این طور که نمی‌شود کار کرد آخر. ما در حضور آقای فلانی صحبت کردیم. قرار گذاشتیم...

مسوول با تکانی از صندلی بلند می‌شود، موبایلش را از جیبش درمی‌آورد و به آقای فلانی زنگ می‌زند...

کلافه می‌شوم از مشاجره‌شان، دفترم را در می‌آورم و هی طرح می‌کشم توش، تمام نمی‌شود اما. مسوول جلسه می‌گوید رای بگذارند که کار را همه قبول دارند یا نه. پیرمرد قبول نمی‌کند، می‌گوید من اجازه سانسور نمی‌دهم.

 دستم را بلند می‌کنم می‌گویم: خوب هر نویسنده شعور دارد بداند چی نوشته، خواننده هم شعور دارد درست و غلط را تشخیص دهد. اگر قرارست کار نویسنده را تصحیح کنید، همان اول باید اعلام شود، نشده، مسوولش سفارش‌دهنده است و باید با نویسنده خودش کنار بیاید. وقت جلسه را نگیرید.

پیرمرد صدایش را بالا می‌برد: من اصلا به شما اجازه تصحیح نمی‌دهم. اصلا یک چیزی بگویم... جوکی می‌گوید سانسورنشده، که مسوول سرش را بیندازد پایین و کناردستی‌هاش قرمز شوند.

خنده‌ام می‌گیرد، می‌گویم: اصلا این نوشته چیست؟

قرار می‌شود ما همه بخوانیم و نظرمان را بگوییم. به خودم قول می‌دهم دیگر به همچین جلسه‌ای نروم.

+ جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 13:58 | 

حمد و سوره را مادر یادم داد. شب‌ها که روی ایوان زیر آسمان پر ستاره می‌خوابیدیم. تو همان یک ماهی که قرار شد مامان و بابا بروند تهران و من تنها پیش مادر بمانم.
 عصرها ایوان را می‌شستیم. بخار بلند می‌شد از موزاییک‌ها. تاخشک می‌شد زمین، قالیچه‌های قرمز ترکمن را پهن می‌کردیم کف ایوان. شب، قبل خواب، دور نرده‌های ایوان پرده می‌بستیم. پرده‌هایی خاکستری که مادر خودش دوخته بود. بندهای‌ش را گره می‌زدیم به نرده‌ها. هرچه باد هم تند، پرده‌ها را نمی‌برد. ایوان اتاقی می‌شد، با سقف پرستاره.
ظرف آب خنک بالای سرمان. مادر قبل خواب حمد و سوره می‌خواند. کلمه به کلمه، تا من تکرار کنم. ستاره‌ها را نگاه می‌کردم، آیه‌ به آیه یاد می‌گرفتم. فردایش هم تکرار می‌کردیم. حمد و سوره که یاد گرفتم، نماز یادم داد.

پیش از آن، اگر کسی نماز می‌خواند، کنارش می‌ایستادم و حرکاتش را تکرار می‌کردم. دهانم را باز و بسته می‌کردم، با صداهای بی‌معنی به ادای خواندن آنچه دیگران می‌خواندند. نمی‌دانستم چه می‌خوانند. خوشم می‌آمد از خم و راست‌شدن‌ها، از آن جدیتی که در نادیده‌گرفتن حضور آدمهای اطراف بود. از اینکه ناگاه به زبانی، غیر از همیشه چیزهایی می‌گفتند. بیشتر از نمازهای‌ جمعی به شوق می‌آمدم.

نماز بعدها امضایی شد که هرروز یواشکی زیر راه‌پله‌های مدرسه کپی می‌شد. دلیلی شد برای تشویق یا تنبیه در مدرسه. آیینی که مدیر مدرسه هویت خود را به آن تعیین می‌کرد، از آن رو که به ما برایش توهین می‌کرد. نماز معنی گنگ ناخوشایند عادت یافت. این معنی گنگ، سدی شد میان من و نماز برای همیشه...

+ سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 16:20 | 

صدایم می‌کند... هان راستی، من و برادرم یک فکری کرده‌ایم. برادرم هم شیمی خوانده... فکر کردیم یک پالایشگاه تو ایران درست کنیم. حالا که به ایران مواد و تجهیزات لازم را نمی‌فروشند، از مواد بازیافتی بتونی لوله‌ها را درست می‌کنیم...

همین‌‌طوری نگاهش می‌کنم. می‌گوید: فکر می‌کنی دولت ایران به ما کمک می‌کند؟ با چه سازمانی باید صحبت کنیم؟ کجا پروژه تحقیقی ارایه بدیم؟ کمک مالی برای تحقیقات اولیه می‌کنند که؟

‌می‌گویم: نفت؟ دشوارترین و فاسدترین و پیچیده‌ترین... ایده جالبی دارید، اما فعلا تو ایران؟

می‌گوید: آره. ایرانی‌ها خوش قولند. بهتر از عربها، از چینی‌ها و ژاپنی‌هاند. پول هم که دارند.

نمی‌دانم چی بهش بگویم. بگویم تو دوتا ایرانی دیدی، فکر می‌کنی کل ملت و دولت ایران این طوریند. می‌گویم: وضعیت سیاسی ایران الان مناسب نیست. دستگاه اقتصادی ما هم، مثل اغلب کشورهای نفتی فاسده.

می‌گوید: دو جور می‌شود فاسد بود. از اول، یا بعد که به نتیجه رسید. اگر از همان پله‌ی اول فاسد باشد که نمی‌شود کار کرد. اما اگر کار کنند، نتیجه بگیرند و در سود نتیجه کار فاسد باشند، می‌شود کاری کرد.

لبخند می‌زنم: از همان اولست تا آخر... شرایط سیاسی هم بدترش می‌کند...

می‌گوید: حیف... کی این درگیری سیاسی ایران تمام می‌شود؟

می‌گویم: تمام شد، خبرت می‌کنم.

+ جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 0:34 | 


jc-project.de

از انحنای این لیوان‌ها خیلی خوشم می‌آید. دقیقا همین لیوان‌ها، همین‌طور بی‌هیچ طرحی. ساده و صاف. مرا یاد چیزی می‌اندازند، یک چیز خوشایند.

مردم اینجا خوش دارند توی این جور لیوان‌ها شراب بنوشند. شراب دوست ندارم. از بوی الکل بدم می‌آید، سردرد می‌گیرم. اما توی این لیوان‌ها که باشد، نگاه‌ کردن‌ش خوشایندم است. هر نوشیدنی‌ای، در خیالم، در انحنای این لیوان‌ها حل می‌شود. این لیوان‌ها انگار آغوشی دارند صمیمی برای نوشیدنی‌ها.

بعضی آدمها هم مثل این لیوان‌ها، بودن‌شان به ظرفی خوشایند می‌ماند. هرچه باشد، در عبور از کنارشان، خوش آید. شرابی تلخ باشی یا آب خنک گوارا... در کنارشان شربتی می‌شوی دلنشین!

+ پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 23:20 | 


upload.wikimedia.org

پشت تلفن می‌گوید: زیر و رویمان را هم که دیدی! خنده‌ام می‌گیرد.

 تلفن را که قطع می‌کنم، می‌پرسم ازخودم، چرا آدمها فکر می‌کنند زیر و رو دارند، که زیرشان با رویشان فرق کند. که زیر را حتا گاهی پنهان کنند.

غذا می‌خوریم. بلند می‌گوید زیر و رویمان را رفته دیده، دچار شوک فرهنگی شده... با خودم فکر می‌کنم شوک فرهنگی، از سیاهی چادرهای زنهای عزادار یا بادی که می‌پیچید میان برگ درختها...
یکی می‌پرسد، با لبخندی: چه شکلی بود؟
شانه‌هایم را بالا می‌اندازم: خودت برو ببین.
لبخندش محو می‌شود. فکر می‌کنم، برمی‌خورد به‎‌ش.
می‌گویم: زنی بود همسن من، شاید دو سه سال بزرگتر. یادش می‌افتم. یاد دست‌های کاری‌اش، نگاه ساده‌اش و صمیمتی که در رفتارش... چیزی که در هیچ کدام از ماها که دور میز نشسته‌ایم و غذا می‌خوریم، نیست. طویله‌ی گاوها را که نشان‌م می‌داد، بچه‌‌ها دنبالمان می‌آمدند. یکی‌شان، ازهمه خُردی‌تر، با صورت آفتاب‌سوخته‌ی گردش، جلو دوربین مدام قیافه می‌گرفت. عکس‌ش را بگیرم. سرش را می‌آورد جلو، عکس‌ش را ببیند. می‌گویم: نوه داشت، دو سه ساله.
سرش را می‌دهد عقب، بلند بلند می‌خندد. نگاهش می‌کنم. معنی خنده‌اش، خنده‏دار می‌شود برایم.
کسی می‌گوید، از سوی دیگر میز با صدای بلند: مگر فامیلهای خودتون چه شکلیند؟ اونا شوک فرهنگی به‌ت نمی‌دهند؟
همه سکوت می‌کنند، به من نگاه می‌کنند. چیزی درونم فرو می‌ریزد. سعی می‌کنم: منظوری نداشتم. آدمهای مهربانی بودند و زحمتکش...
احساس می‌کنم هرچه بگویم، بخار می‌شود. تنها حضور زیر و روست که سنگینی می‌کند.

+ سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 22:2 |