|
یک مقاله جالب یک جایی خواندم. همین شد که مطلبی تو ویکیپدیا پیدا کردم و خلاصهش را ترجمه کردم.
![]()
منبع عکس http://de.wikipedia.org
"چشم مسلط" نمادی تصویری است. در این نماد یک چشم باز، با پرتو نور اطرافش، در مثلثی تصویر میشود. این نماد گاهی به چشم خدا تعبیر شده است، که ما انسانها را تماشا می کند.
ریشه تاریخی

منبع عکس http://www.faszination-aegypten.de
چشم خورشید: در مصر باستان "چشم خورشید" با تصویر چشمی به سوی شرق نمایش داده میشد. در آثار بهجامانده از مصر باستان این تصویر مکرر بهکار رفته است.
چشم ماه: این نماد بعد از "چشم خورشید" میآمده و به خدای ماه اشاره میکردهاست.
زرتشت - چشم پیشبیننده: در آیین زرتشتی، زروان خدای زمان و مکان و پدر اهورامزدا نماد نیکی و اهریمن نماد زشتی شمرده میشدهاست. زروان با طرح "چشم مسلط" یا "چشم پیشبیننده" در یک مثلث تصویر میشدهاست. سه گوشهی مثلث اشاره به سه زمان گذشته، حال و آینده یا به بیان دیگر به رشد، باروری و عمر دارند.
مسیحت - چشم پیشبیننده: حتا در انجیل هم این چشم به عنوان نماد بیداری، آگاهی و تسلط خدا بهکار رفتهاست. در آثار بهجامانده از عصر باروک (قرن ۱۷)، گاهی ابرها اطراف چشمپیشبیننده را فرامیگیرند.
کلیسای جامع آخن
منبع عکس http://de.wikipedia.org
در مسیحیت چشم باز، نماد حقیقت و آگاهی است. مثلثی که اطراف آن قرار میگیرد، نماد آتش و دانش روشنیبخش است.
فراماسونری: "چشم مسلط"، به عنوان نماد فراماسونری هم به کار رفته است. در بسیاری از لژهای فراماسونری، این نماد بالای صندلی رییس فراماسونرها قرار دارد و حتا در درجهبندیهای فراماسونری نقش دارد. معمولا در نماد "چشم مسلطِ" فراماسونری، پرتوهای نور زیر چشم تصویر میشوند.

در دوران معاصر، نماد چشم با یک هرم ناتمام تنها بر روی اسکناس یک دلاری چاپ شدهاست. براثر ناآگاهی و کجفهمی، این نماد به عنوان سندی از تاثیر فراماسونری در تاسیس ایالات متحده آمریکا تصور میشود. اگرچه بنیامین فرانکلینِ فراماسونر در گروهی بود که مُهر ایالت متحده را تعیین کردند، اما او خود هیچ نقشی در انتخاب این نماد نداشت. اولین انتشار رسمی نمادِ فراماسونری در سال ۱۷۹۷ در کتابی از توماس اسمیت وب بود، که چند سال پس از انتشار اسکناس یک دلاری چاپ شد. علاوه بر آن چشم نمادِ فراماسونری هیچ هرمی ندارد.
تئوری توطئه: آنهایی که امروزه به تئوری توطئه باور دارند، این نماد را با تشکلهای مخفی مرتبط میدانند، به خصوص با گروهِ سری "روشنضمیران" که پرفسور "آدام وابزهاوت" در سال ۱۷۷۶تاسیس کرد. بین مهر ایالات متحده و "روشنضمیران" ارتباطی ثابت نشدهاست.

منبع عکس http://www.geschichteinchronologie.ch
آمریکا: در سال ۱۷۸۲ میلادی "چشم مسلط" به عنوان بخشی از نماد ایالات متحده تعیین شد. ایده استفاده از "چشم مسلط" بدون مثلث پیشنهاد "پیر اوژنه دو سیمیتیره" بود. هرم از طرح "فرانسیس هاپکینسون" گرفته شده که آن را در سال ۱۷۷۸ میلادی روی ۵۰ دلاری چاپ کرد. "ویلیام بارتون" در ۱۷۸۲ میلادی این دو طرح را ترکیب کرد و "چشم مسلط" را روی هرم گذاشت.

جایت خیلی خیلی خالی خواهد بود، حتا میان سطر سطر خبرهای هر روز. از صبح هر چه فکر میکنم، مثل تو دیگر پیدا نمیشود. تو از آن معدود آدمهایی هستی که هر دم بگوییم ای کاش، مثل تو بازهم میبود...
بعضی از آدمها به خاطر قدرتشان مهم میشوند، بعضیها برای ثروتشان، بعضیها برای اطوارهایشان، بعضیها... تو از آنهایی که بیهیچ چیز، فقط برای اینکه خودت هستی، برای اینکه قدرتی نداری، ثروتی نداری، اطوار نداری، مهمترین و قدرتمندترینی! کاش دستکم یاد گرفته بودیم، چهطور این همه ساده باشیم و تیزبین، مثل تو، و این همه شجاع و بیحرص!
دلم یک جورهایی محکم است، که کسی از تو بُت نخواهد ساخت، چون تو اصلا بُتشدنی نیستی! تو آنقدر بزرگ بودی و ساده و مهربان، که قوارههای نخوت بُتها برایت کوچکاند. آسوده خواهی رفت. برای همین میگویم توی دلم، خوش به حالت! اشکها هم برای جای خالی توست، روی دریای پهناور موکتهای حسینیه سنگسار شدهات، پشت میزت، و حضور حقیقیات در فضای مجازی، که دیگر نخواهد بود!
جایت در روزهای بعد خیلی خالی است... خیلی خالی، میان ما، میان بچههای ما، میان همهی نسلهای بعد از ما، در کشور ما...
برایت بهترین سفر را آرزو میکنم، بهترین دیدار را...


اینجا فقیرانهترین دفتر کاریست که تصورش را میکردم. دیوارهای سیمانی سفید رنگ، با میزها و صندلیهای رنگارنگ و شکسته، لایهای چرب و سیاه روی صندلیها.
تنها ثروت اینجا آدمهایش هستند و صداهای درهمشان. به جای رنگی که دیوارها را بپوشاند، به جای سنگفرشی برای کف، و صندلیهایی و میزهایی برای نشستن، به جای آن مانیتورهای شکستهخاکگرفتهی روی میزِ پایهلق... به جای همه اینها، چند روزنامهنگار مینشینند و با لپتاپهای خودشان یا دو رایانهی قدیمی گازوییلی مینویسند.
آبدارچی، تو لیوانهای تابهتا، گاه لبپَر، چای میآورد. دستی برای دو لیوان چای جلو میرود، با عصبانیت دادی میکشد که: لیوان ندارم! پیرمردی سرفه میکند، میخیزد چایی بردارد، سینی را میکشد عقب: نیمساعت پیش یکی خوردی! پیرمرد برجا میماند و به من نگاه میکند. آبدارچی میرود! پیرمرد میگوید: من ۶۰ ساله تو این کارم، شما به فکر آیندهتون باشید. مثل قطرهچکان که تو حلق بچکانند، دستمزدمان را اگر بدهند! این هم یک چای، اگر بخواهیم بنوشیم!
ازین دفتر سادهی حقیر، ازین همه فشار و تحقیر، صداهایی میآید و اندیشههایی و نوشتههایی که همهی حقارتهای دنیا را به زانو بیاورد! درست مثل صداهایی که ازین مملکت ساده حقیر بیرون میآید...

منبع عکس: http://media-cdn.tripadvisor.com
یوتا مثل پرنده کوچکی شده در قفس. چشمهای آبیش مرا یاد آب رودخانههای کوهستانی میاندازد. نگاهش یعنی زندگی را میفهمند.
با پای چپش دایما پای راستش را میمالد. با پای راستش روتختی را میکشد رویش. چشمهایش میگردند، به چیزی فکر کند انگار، سعی میکند... آوایی در نمیآید از حنجرهاش... خسته میشود. سرش میافتد روی بالش.
چیزی قلبم را میفشارد، لبخند میزنم و از زمستانی حرف میزنم که کمکم خانه را میگیرد.
تکیهمیدهم به شوفاژ اتاق نگهبان، تا نوبتم شود. فرم ورود را میگذارد جلویم، پاسپورتم را از کشوی زیر شیشه برمیدارد. صفحه اولش را باز میکند: ایران! نگاهم می کند. شاکی و کلافه نگهبان دیگری را صدا میکند، او هم نگهبان دیگر را. سه نفری خم میشوند روی پاسپورت من. اطلاعاتم را به کامپیوتر میدهند. به کامپیوتر نگاه میکنند و به من.
دو نفری که بعد من آمدهاند کارت شناساییشان را میگیرند، میروند تو موسسه. اسم و آدرسم، آدرس محل کارم، تلفنم، نام کسی که قرارست بیبنم را مینویسم. فرم را میگذارم تو کشو تا نگهبان برداردش. میگوید: بنشیند، طول میکشد چند دقیقه. نمونههایم را میگذارم روی میز. دو روز آخر هفته را صرف درست کردنشان کردم، که رویشان سلول خورشیدی بسازم، اگر راهم بدهند تو!
"مکافات و جنایات" داستایوسکی را باز میکنم تا نگهبان صفحه اول فرم را با کارتی بگذارد تو کشو: کارتان تمام شد، بدهید به آقای ک امضا کند، ساعت اتمام کار را هم بنویسد.
نمونهها را برمیدارم، کارت ورود را میگذارم روی کلید دستگاه ورودی. در ورودی میلهای میچرخد و من وارد میشوم. میروم سمت آزمایشگاه.
دو سه هفتهایست از خانهاش بیرون نیامده. لباسها را که میخواهم پهن کنم، از بالای پلهها داد میزند: کسی اونجاست؟ های؟
- سلام! خوبید؟ خیلی وقته صداتونو نشنیدم!
بلوز شلوارِ نخیِ سفید پوشیده، سفیدِ سفید، رنگ موهاش: برونشیت داشتم.
میگویم: حالا که خوبید؟
نانی که تو دهانش است را آرام آرام میجود: خوبم. میخواستم قبل مسافرتمان با دوستم بیایم دیدنتان. باشد هفته دیگر از مسافرت آمدیم... اوضاع ایران چهطورست؟
لبخند میزنم: خوب است، مردم راه خودشان را میروند. نگران نباشید.
دست تکان میدهد که برود تو خانه دوباره: من با این سن و سالم، دیگر نگران نمیشوم.
از آزمایشگاه که بیرون میآیم، ته راهرو میبینمش، با همان گاری آبیرنگی که تمام وسایل لازم را سوارش میکند. میروم طرفش. ایستاده با یکی از کارمندای آیتی حرف میزند: اییی... همهی خرت و پرتها را ولو کردند کف راهرو، خوب یکی نیست بگه این نظافتچیها چه جوری تی بکشند؟... آخر زباله-کامپیوترها و سیمها جاشون کف راهروه؟
پسرک برمیگردد روبه من، لبخند میزند، شانههایش را بالا میاندازد. همین که روبه بودو میکنم، خیالش راحت میشود، میرود. بودو تو گاریش را نشان میدهد:
ایناهاش، برای ترموستات. دیروز اومدی تو انبار، بقل شیر آب، کمد خرابا را دیدی؟ با همونا درست کردم. در یکیشونو کندم، این گوشه هم یک گیره بزنم، تمومه. اینجاشم یک روکش بزنم. اینم جاصابونی که خواستی. بازم دارم.
چرخ ترموستات را نشانش میدهم: عالی شده!

سرش را میخاراند: امروز صبح نبودم. تو مهدکودک گاریشون خراب شده. مربی شیشتا بچهرا چپه کرده، گاریه چرخش در رفته... ساخت کجا؟ نمیدونم چیچی آلمان. یک دستگیره نگذاشتند تو این گاری، بچه دستشو بگیره. تو این ماشینای آلمان شرقیم، هر مسافر دستکم یک دستگیره ترس داشت. راننده ببینه ماشین چپ میکنه، دستشو میگیره به فرمان، مسافرم به او دستهی بالای در. بچه چی کار کنه؟... یک کمربند گذاشتند، دور شکم بچه، پشتی هم نداره. درستش کردم. اییی...
من این نقاش کوچک را هم خیلی دوست دارم. دلم میخواهد همیشه این هم پرانرژی کار کند. کارهایش را به مردم نشان بدهد. آنقدر که او از کارهایش بزرگ شود و مردم هم با او از کارهایش بزرگ شوند.
تمام شب صدای بودو توی ذهنمست. امروز هم، تو آزمایشگاه است، میگویم برای این ترموستات یک چرخ درست کن، من زورم نمیرسد جابجایش کنم. بلندش میکند، میگذارد زیر میز، میگوید: تو که تلفن اضطراری منو داری، هر وقت خواستی زنگ بزن... میخندد... باشه، درست میکنم.
بهش میگویم: دستت درد نکند. حالا میشود تو این آزمایشگاه کار کرد.
میگوید: این که چیزی نیست، اگر کسی زمان آلمان شرقی تو خط ایستاده باشه، میفهمه کار یعنی چی. ما روزی هشتا تریلی سرویس میکردیم. شوخی نیست. پشت سرهم، باید چرخارو میبستیم. خیس عرق میشدیم. میایستادم، انگار جوی آبی پشت گردنم روان شود تا پایین. آره اونا کار بود، این که چیزی نیست، خوشگذرونیه.
قفسه را که پیچ میکند به دیوار، میگوید: من امسال ۴۱ سال میشه، که دارم کار میکنم. آخر این ماه ۲۹ ساله که دارم توی ساختمانهای پژوهشی کار میکنم. ۲۹ ساله که دوربین عکاسیمو خریدم، خندهداره اما ۲۹ ساله که ...
۰۰۰
ازش پرسیدهبودم، میگویند تو چین حقوق بشر رعایت نمیشود، قضیه چیست؟
اخم میکند.
میگویم، آخر چندی پیش نمایشگاهی بود از عکسهای کارگران چینی، آدمهای بیدست و پا را نشان میداد، سه چهار نفری در اتاقهای کوچک زندگی میکنند، در اتاق نمور، تنگ و کثیف.
داد میزند: اینها همهش تبلیغات آمریکاست. برای پیشرفت لازمه...