تبليغاتX
یک فنجان چای داغ

 

تکیه‌می‌دهم به شوفاژ اتاق نگهبان، تا نوبتم شود. فرم ورود را می‌گذارد جلویم، پاسپورتم را از کشوی زیر شیشه برمی‌دارد. صفحه اولش را باز می‌کند: ایران! نگاه‌م می کند. شاکی و کلافه نگهبان دیگری را صدا می‌کند، او هم نگهبان دیگر را. سه نفری خم می‌شوند روی پاسپورت من. اطلاعاتم را به کامپیوتر می‌دهند. به کامپیوتر نگاه می‌کنند و به من.

دو نفری که بعد من آمده‌اند کارت شناسایی‌شان را می‌گیرند، می‌روند تو موسسه. اسم و آدرسم، آدرس محل کارم، تلفنم، نام کسی که قرارست بیبنم را می‌نویسم. فرم را می‌گذارم تو کشو تا نگهبان برداردش. می‌گوید: بنشیند، طول می‌کشد چند دقیقه. نمونه‌هایم را می‌گذارم روی میز. دو روز آخر هفته را صرف درست کردنشان کردم، که رویشان سلول خورشیدی بسازم، اگر راهم بدهند تو!  

"مکافات و جنایات" داستایوسکی را باز می‌کنم تا نگهبان صفحه اول فرم را با کارتی بگذارد تو کشو: کارتان تمام شد، بدهید به آقای ک امضا کند، ساعت اتمام کار را هم بنویسد.

نمونه‌ها را برمی‌دارم، کارت ورود را می‌گذارم روی کلید دستگاه ورودی. در ورودی میله‌ای می‌چرخد و من وارد می‌شوم. می‌روم سمت آزمایشگاه.

+  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:21  به قلم نرگس  | 

همسایه تا مرا می‌بیند حال ایرانی‌ها را می‌پرسد. شکایت می‌کند که روزنامه‌ها دیگر اخبار ایران را نمی‌نویسند، می‌خواهد بداند که همه قوم و خویش و دوستان من سالم هستند و سرحال.

دو سه هفته‌ای‌ست از خانه‌اش بیرون نیامده. لباس‌ها را که می‌خواهم پهن کنم، از بالای پله‌ها داد می‌زند: کسی اونجاست؟ های؟

- سلام! خوبید؟ خیلی وقته صداتونو نشنیدم!

بلوز شلوارِ نخیِ سفید پوشیده، سفیدِ سفید، رنگ موهاش: برونشیت داشتم.

می‌گویم: حالا که خوبید؟

نانی که تو دهانش است را آرام آرام می‌جود: خوبم. می‌خواستم قبل مسافرتمان با دوستم بیایم دیدنتان. باشد هفته دیگر از مسافرت آمدیم... اوضاع ایران چه‌طورست؟

 لبخند می‌زنم: خوب است، مردم راه‌ خودشان را می‌روند. نگران نباشید.

دست تکان می‌دهد که برود تو خانه دوباره: من با این سن و سالم، دیگر نگران نمی‌شوم.

+  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:31  به قلم نرگس  | 

هرچی شماره‌اش را می‌گیرم جواب نمی‌دهد. نکند مریض باشد؟خیال می‌کنم حتما آن‌همه چیزهای سنگین جابجا کرده، کمردرد گرفته. دیروز که سارا تلفن کرد، گفته بود برای ترموستات چرخ درست می‌کند، می‌آید.

از آزمایشگاه که بیرون می‌آیم، ته راه‌رو می‌بینم‌ش، با همان گاری آبی‌رنگی که تمام وسایل لازم را سوارش می‌کند. می‌روم طرفش. ایستاده با یکی از کارمندای آی‌تی حرف می‌زند: اییی... همه‌ی خرت و پرت‌ها را ولو کردند کف راهرو، خوب یکی نیست بگه این نظافتچی‌ها چه جوری تی بکشند؟... آخر زباله‌-کامپیوترها و سیم‌ها جاشون کف راهروه؟

پسرک برمی‌گردد روبه من، لبخند می‌زند، شانه‌های‌ش را بالا می‌اندازد. همین که روبه بودو می‌کنم، خیالش راحت می‌شود، می‌رود. بودو تو گاری‌ش را نشان می‌دهد:

ایناهاش، برای ترموستات. دیروز اومدی تو انبار، بقل شیر آب، کمد خرابا را دیدی؟ با همونا درست کردم. در یکی‌شونو کندم، این گوشه‌ هم یک گیره بزنم، تمومه. اینجاشم یک روکش بزنم. اینم جاصابونی که خواستی. بازم دارم.

چرخ ترموستات را نشانش می‌دهم: عالی شده!

سرش را می‌خاراند: امروز صبح نبودم. تو مهدکودک گاری‌شون خراب شده. مربی شیش‌تا بچه‌را چپه کرده، گاریه چرخش در رفته... ساخت کجا؟ نمی‌دونم چی‌چی آلمان. یک دستگیره نگذاشتند تو این گاری، بچه دستشو بگیره. تو این ماشینای آلمان شرقیم، هر مسافر دست‌کم یک دستگیره ترس داشت. راننده ببینه ماشین چپ می‌کنه، دستشو می‌گیره به فرمان، مسافرم به او دسته‌ی بالای در. بچه چی کار کنه؟... یک کمربند گذاشتند، دور شکم بچه، پشتی هم نداره. درستش کردم. اییی...

+  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:38  به قلم نرگس  | 

من این طرح‌ها را آن‌قدر آن‌قدر دوست می‌دارم. هر وقت دیوارها بلند می‌شود، خلقم تنگ، نگاه‌شان می‌کنم. مثل نسیم دم صبح و شبنم چمنزار باشند...

نقاشی

Mein Foto

من این نقاش کوچک را هم خیلی دوست دارم. دلم می‌خواهد همیشه این هم پرانرژی کار کند. کارهایش را به مردم نشان بدهد. آن‌قدر که او از کارهای‌ش بزرگ شود و مردم هم با او از کارهای‌ش بزرگ شوند.

+  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 21:47  به قلم نرگس  | 

بودو ۵۸ سالش می‌شود، آخرای همین ماه. یک‌ریز حرف می‌زند و همه‌ی کارهایی که می‌گویم پشت سرهم انجام می‌دهد. کمد آهنی سنگین مواد شیمیایی را می‌کشد روی زمین، با خنده می‌گوید: این هموزن گردنبند بابای منه. با آن باربر آهنی‌اش دستگاه‌های بزرگ را جابه‌جا می‌کند. و همین‌طور حرف می‌زند، آن‌قدر که من به مرز جنون نزدیک شوم و سرگیجه بگیرم. به سارا می‌گویم، فردا تو تلفن کن به بودو و بگو بیاید بقیه کارها را بکند، من دیگر نمی‌توانم.

تمام شب صدای بودو توی ذهنم‌ست. امروز هم، تو آزمایشگاه است، می‌گویم برای این ترموستات یک چرخ درست کن، من زورم نمی‌رسد جابجایش کنم. بلندش می‌کند، می‌گذارد زیر میز، می‌گوید: تو که تلفن اضطراری منو داری، هر وقت خواستی زنگ بزن... می‌خندد... باشه، درست می‌کنم.

به‌ش می‌گویم: دستت درد نکند. حالا می‌شود تو این آزمایشگاه کار کرد.

می‌گوید: این که چیزی نیست، اگر کسی زمان آلمان شرقی تو خط ایستاده باشه، می‌فهمه کار یعنی چی. ما روزی هشتا تریلی سرویس می‌کردیم. شوخی نیست. پشت سرهم، باید چرخارو می‌بستیم. خیس عرق می‌شدیم. می‌ایستادم، انگار جوی آبی پشت گردنم روان شود تا پایین. آره اونا کار بود، این که چیزی نیست، خوش‌گذرونیه.

قفسه را که پیچ می‌کند به دیوار، می‌گوید: من امسال ۴۱ سال می‌شه، که دارم کار می‌کنم. آخر این ماه ۲۹ ساله که دارم توی ساختمانهای پژوهشی کار می‌کنم. ۲۹ ساله که دوربین عکاسی‌مو خریدم، خنده‌داره اما ۲۹ ساله که ...

+  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:57  به قلم نرگس  | 

دستم به نوشتن نمی‌رود، تو اسمش را بگذار محافظه‌کاری یا هر چه دلت بخواهد... مثل آدم‌هایی شده‌ام که پاهاشان بریده، پرت شده‌اند تو سیاهچاله‌های ناشناخته‌...

۰۰۰

ازش پرسیده‌بودم، می‌گویند تو چین حقوق بشر رعایت نمی‌شود، قضیه چیست؟

اخم‌ می‌کند.

می‌گویم، آخر چندی پیش نمایشگاهی بود از عکس‌های کارگران چینی، آدم‌های بی‌دست و پا را نشان می‌داد، سه چهار نفری در اتاق‌های کوچک زندگی می‌کنند، در اتاق نمور، تنگ و کثیف.

داد می‌زند: اینها همه‌ش تبلیغات آمریکاست. برای پیشرفت لازمه...

+  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 18:24  به قلم نرگس  | 

کوچک که بودم با بابام می‌رفتیم نجاری، تکه‌ چوب‌های اضافه‌شان را می‌گرفتیم. من با آن تکه‌های منشوری همیشه بازی می‌کردم، رو هم می‌چیدمشان، برج درست می‌کردم، یا ساختمان...

اگر یکی از تکه‌ها ارتفاعش با بقیه جور در نمی‌آمد، برج کج می‌رفت بالا، زود می‌ریخت پایین. کم یاد گرفتم، هر تکه‌ای را هرجایی نباید گذاشت. باید تکه‌های چوب را با دقت و وسواس کنار هم می‌چیدم، و بعد روی هم، تا برج محکم و بلند باشد.

+  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:0  به قلم نرگس  | 

من اصلا نمی‌فهمم کتابی را نخوانده، چگونه آن‌ را رد می‌کند، یا نقد می‌کند، 

یا چگونه در دفاع و تمجید‌ش سینه چاک می‌کند.

+  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:52  به قلم نرگس  | 

 

منبع:  www.spennes-garten.de

می‌گفت زمان شاه دادگاه‌ها فرمایشی بود. تو دادگاه متهم بود، وکیلی که خود حکومت برای او گذاشته‌بود و همه‌ی اتهامات محکوم را قبول داشت. چندتا سرهنگ و نیروی حکومتی با لباس خدمت یا لباس معمولی. حکم را می‌خواندند، فرد را محکوم می‌کردند. برایم عجیب بود، می‌گفتم خوب اینکه معلوم‌ست همه‌ش الکی‌ست. یعنی کسی چیزی نمی‌گفت؟

- کسی نبود که چیزی بگوید. همه‌شون حکومتی بودند.

- خوب اون سرهنگا، اون نیروهای حکومتی که می‌فهمیدند، یکی‌شون پا نمی‌شد بگه اینا دروغه. نمی‌شد بهشون بگی اینا دروغه... منو زدن...

- می‌دونستند. براشون مهم نبود.

- یعنی برای هیچ‌کی مهم نبود، یک نفرو الکی زندان کنند، بزنند، بکشند...

- اگرم بود، جرات نمی‌کردند حرف بزنند. همونجا خودشون هم محاکمه می‌شدند، زندان می‌رفتند.

کوچیک که بودم همیشه فکر می‌کردم، چه خوب شد انقلاب شد. هنورم فکر می‌کنم.

اما دیگر دلم نمی‌خواهد انقلاب شوم. دلم می‌خواهد بایستیم و دندانهایمان را روی جگر بگذاریم. دست به دست هم دهیم، تا همه یک دست شویم. با هم میهنمان را آباد کنیم. دلم می‌خواهد آزادگی و انسان‌دوستی را من و تو به خودمان، به بچه‌هایمان یاد بدهیم، به همسایهامان هم. دلم می‌خواهد، با همه‌ی درد و رنجی که می‌کشیم، بی کفش و با کفش به آینده برویم، اجازه دهیم پاهایمان تاول بزند، تاولها بترکد، نایستیم اما. آن‌قدر برویم، که هیچ کودکی از فقر و تنهایی و فساد، نشود کودک خیابانی، که هیچ سفره‌ای نباشد تهی، که هیچ دستی نباشد برای سکه‌ای دراز...

ما باید میهنمان را بسازیم، با صبر و ایستادگی و ایمان! ما این کار را می‌کنیم، باور کن!

+  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:29  به قلم نرگس  | 

اون موقع‌ها که مدرسه می‌رفتیم، مجبورمان می‌کردند علاوه بر چادر سیاه حتما جوراب سیاه و کفش تیره بپوشیم. روی جورابمان هیچ مارکی نباید بود، باید پاچه‌های شلوارمان را بالا می‌زدیم که کنترل کنند، جوراب بدون مارک است! استدلال مدیر این بود که رنگ جوراب نامحرم را تحریک می‌کند. از بس پای بچه‌ها تو مسجد بو می‌داد، مدتی بعد دستور داد همه جوراب سفید بدون مارک بپوشند.

کم کم حجاب را نمی‌فهمیدم. از خدا می‌پرسیدم منظورش چی بوده؟ چرا تو مملکت ما که باید حجاب داشت، نگاه‌های هیز هم بیشترست؟ چرا آدم اگر تو خیابان تنها می‌رود و از روبرو مردی می‌آید باید حواسش را خوب جمع کند، که اگر لازم شد به موقع بتواند فرار کند؟... دست آن بانوی محقق مصری با آن کتاب‌ش درد نکند، آن‌قدر خوب جواب سوال‌هایم را داد.  بعد آن همیشه با آرامش می‌توانستم آیه حجاب را بخوانم.

۰۰۰

چندی پیش مقاله‌ای اینجا (رجانیوز) خواندم، شوکه‌ام کرد. اگر نظر نویسنده را بپذیرم، یعنی تمام این ‌سالها که ما را مجبور می‌کردند به حجاب، برای تقویت تخیل جنسی مردان نامحرم بوده‌ست! قبلا فکر می‌کردم حجاب برای پوشش در برابر نامحرم و تحریک نکردن اوست. براساس این مقاله، حجاب ویترینی است برای "گرم واقع شدن غریزه جنسی در سطح جامعه و هدایت ارضای آن در قالب خانواده". تصورش را بکنید، مرد خانواده در خیابان با دیدن زن‌های نامحرم با حجاب چه تخیلاتی که نکرده و چقدر معنادار و گرم شده، چقدر معناداریش تکامل یافته... برای ارضا به سمت خانه هدایت‌ شده!

۰۰۰

تخیل جنسی، آن‌گونه که نویسنده بیان می‌کند. یعنی تخیل مردان درباره‌ی زنان محجبه، یا تخیل جنسی مردان نامحرم در مورد زنان نامحرم. ما فکر می‌کردیم روابط جنسی در اسلام فقط بین زن و شوهرش است که محرم‌اند. این یا یک بدعت است، یا ما خیلی نفهم بودیم! یا ازین به بعد زنان در خانه باید حجاب داشته باشند، در خیابان بی‌حجاب بروند!

نکته حیرت انگیز آن این است، نویسنده نبودن تخیل جنسی را مشکل نهاد خانواده‌ در جهان غرب می‌داند. در حالیکه آنچه نهاد خانواده را از نظر جنسی در جهان غرب تهدید می‌کند، تربیت جنسی است. تربیتی که در آن لذت جنسی اصل قرار می‌گیرد و براساس آن هر چیزی مجاز می‌شود. این گونه می‌شود که بسیاری نه با روابط مشروط و مشروع جنسی، که با روابط افسار گسیخته، با کارهای غیرعادی و تخیل‌های جنسی سعی می‌کنند خود را ارضا کنند. از نظر این افراد کارشان کاملا منطقی است، چون لذت می‌برند. نویسنده همراه همین دسته می‌شوند و این نکته را می‌پذیرد که اصل ارضای جنسی است. او برای تقویت میل جنسی، تخیل در مورد زنان محجبه را تجویز می‌کند.  اتفاقا در غرب هم رویه‌هایی برای افزایش میل جنسی با کمک تخیل تجویز می‌شود، اما بیشتر محدود به فرد و محیطهای ارایه آن‌ست. طبیعی‌ست کسانی که پا در این راه می‌گذارند، کم کم ممکن است نتوانند در چارچوب روابط خانوادگی به نیازهای خود پاسخ دهند. آنهایی که به دنبال تکامل در روابط جنسی می‌گردند و هر چه پیش‌تر می‌روند، نیازمندتر می‌شوند. باید اما توجه داشت، مسایل دیگری هم بر بحران نهاد خانواده‌ی غربی تاثیر دارند، همین‌طور که سلامت جنسی را مسایل دیگری هم تهدید می‌کنند. هر کدام از اینها سالها تحقیق و تفحص می‌طلبد.

۰۰۰

یاد گرفته بودیم، انسان به دنبال تکامل‌ست. خواندیم در قرآن، داستان قارون و فرعون را. که گاه انسان اشتباه می‌کند و تکامل را در ثروت می‌جوید. حال آن که هر چه بیشتر می‌یابد، ضعیف‌تر می‌شود. یا در قدرت می‌یابد و هر چه قوی‌تر می‌شود، شکننده‌تر می‌شود. یاد گرفته بودیم، تکامل نه در این چیزهاست، در اندیشه و تعقل است، در ایمان است. حالا مدعی می‌گوید اسلام به دنبال تکامل انسان در مسایل جنسی است، آن‌هم با زیاده‌خواهی؟

+  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:43  به قلم نرگس  |