تبليغاتX
یک فنجان چای داغ
می‌گویم، می‌توانم خودم راه بروم.

- نه، دکترت فرستادت بخش اورژانس جراحی، قانون ما اجازه نمی‌دهد. حالا می‌تونی خودت بری روی برانکار؟ هل‌م می‌دهد کنار دیوار. همین‌جا باش تا ببرندت برای عکس. اگر مشکلی نبود، که باز باید برگردی این‌جا. وگرنه نگهت می‌دارند، باید به بخش ما تلفن کنی.

یک ربع می‌گذرد، حوصله‌ام سر می‌رود. چراغ را خاموش می‌کنم. پیرزنی از ته راهرو داد می‌زند به مردی که عبور می‌کند: آقا ممکنه برای ما نور بیاورید؟

چراغ را روشن می‌کنم. دکتری می‌آید طرفم: برای چی این‌جایی؟ کاغذ دستم را می‌گیرد، می‌خواند، زیرش را امضا می‌کند: طول می‌کشد این‌جا، باید صبر کنی متاسفانه.

پسر لاغری، با بلوز و شلوار سفید، می‌آید طرف‌م کاغذ را می‌گیرد، تلفن همراه‌ش را می‌گذارد تو جیب‌ش. برانکار را هل می‌دهد جلو. کنار دیوار سالنی دیگر: این‌جا باید صبر کنی تا ازت عکس بگیرند.

ساعتی بعد عکس دکتری که عکس می‌گیرد می‌آید. عکس را که می‌گیرند، هل‌م می‌دهند گوشه‌ی دیوار: صبر کن تا بیایند دنبالت. جلوی‌م تخت بزرگی، پیرمردی با ریش‌های انبوه خاکستری. بطری دهانه‌ باریکی از زیر لحاف‌ش می‌کشد بیرون، نیم‌بطری پر مایعی زردرنگ. اطراف‌ش را نگاه می‌کند، مرا نمی‌بیند. بطری را با دست‌های لرزان می‌برد طرف پایین‌تنه‌ش. مردی چاقی، با بلوز و شلوار سفید، می‌آید جلو، گوشه‌ی لحاف را بالا می‌زند، به پیرمرد لبخند می‌زند، تلفن همراه‌ش را می‌گذارد تو جیب‌ش، هل‌ می‌دهد تخت‌ش را.

باز همان پسر می‌آید تا برگرداندم. میان سالن تخت بزرگی کج، پیرزنی توش. سفید‌پوشی با تلفن‌همراه نزدیک‌ش می‌شود، تخت را که هل می‌دهد، پیرزن می‌گوید، با صدای لرزان: من از ابدیت این‌جام.

پسرک می‌گوید: حداقل سه ساعته.

گوشه‌ی دیوار باش تا بیایند دنبالت... گشنه‌ام. دکتر که می‌آید، می‌گوید نه مشکلی نداری. این‌جور اتفاق‌ها برای هر کسی ‌می‌افتد، یک‌هو با شدت هم که از جات بلند شوی ممکنه دل‌درد، کمردرد یا هر چی بگیری. به منشی بخش می‌گویم: می‌توانم بروم؟

- نه اجازه نداری. تو را با برانکار آوردند، باید با همان هم برگردی. من هم نمی‌توانم زنگ بزنم بیایند دنبالت... کیفش را برمی‌دارد، می‌رود خانه.

گشنمه... بیمارستان خالیه... چشم‌هام پر اشک. پرستار می‌آید: چرا هنوز این‌جایی؟ مگر دکتر نگفت بری خانه؟

- منشی گفت...

- آخه تو هیچ مشکلی نداری...

+  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:31  به قلم نرگس  | 

چرخ دوچرخه‌ام را تکان می‌دهد: آره باید محورش را سفت کرد. می‌خواهی تمیزش کنی؟

شانه‌های‌م را می‌اندازم بالا: نمی‌دانم. باشه.

- تا حالا کردی؟

- نه.

- چرخ را چپه کن آن گوشه. پیچ‌ش را باز کن. درش بیار.اینم آچار.

چرخ را درمی‌آورم. می‌گذاردش لای گیره. می‌گوید: حالا این پیچ‌ها را باز کن. باز که کردی چرخ را بلند می‌کنی می‌گذاری روی حوله، محورش را درمی‌آوری. ساچمه‌های‌ش می‌ریزد. تمیز می‌کنی‌شان.

ساچمه‌ها را تمیز می‌کنم. با سرنگ گاوی کاسه‌ی ساچمه‌ها را پر می‌کند از روغن. ساچمه‌ها را دانه دانه می‌چینم تو کاسه. دوباره محور را می‌بندم. باز چرخ را می‌گذارد رو گیره، محور چرخ را سفت می‌کند. درش می‌آورد. می‌چرخاند: این طوری کمی سفته. یک نقطه تعادل دارد. نه سفت نه آن‌قدر شل که لنگ بزند.

- می‌شه امتحان کنم.

پیچ را شل می‌کند. چرخ لنگ می‌زند: تصمیم با خودته. همین‌طوری هم می‌شود سوارش کرد.

- امتحان ‌کنم، شاید بهتر شد.

مردی کنار در: آچار ۱۸ می‌خواهم. می‌شود بیایم تو.

می‌رود سمت آچارها: من برات می‌آورم بیرون.

چرخ را می‌دهم دستش. می‌چرخاندش: عالیه. تا حالا نداشتیم کسی که به این خوبی تنظیم کنه. لبخند می‌زنم: خوشحالم.

تو کاسه‌ی پیچ و مهره بالاخره ۶ تا پیچ هم‌ اندازه پیدا می‌کنم. باربند کهنه را برمی‌دارم. دختری که زنجیر چرخ‌ش را تمیز می‌کند، سیگاری روشن می‌کند، می‌آید طرف‌م: اینو ازین‌جا گرفتی؟

- نه از دست‌دوم‌فروش‌ها.

- از بوکسی یا ...؟

- بوکسی.

- چند؟

- ۵ یورو.

- خوبه به چرخ‌ت می‌آد.

- آره اما تاب داره.

- شاید بشه درست‌ش کرد. بپرس!

می‌روم طرف دو زنی که گوشه‌ی دیگرند. یکی‌شان سرش را از روی چرخ بلند می‌کند: سوال داری؟

- اینو می‌شه صاف کرد؟

فشارش می‌دهد، همچی که میله‌ی آهنی کج، صاف می‌شود.

- دست مریزاد.

تا باربند را ببندم، دوباره همان بانو می‌آید. چرخ عقب را نشان‌ش می‌دهم: این هم لنگ می‌زند انگار.

- آره، تاب کوچیکی هم داره. می‌خوای این‌م درست کنی؟

- اگر لازمه... باشه.

- مثل چرخ جلو.

دو دختر با دوچرخه‌شان می‌آیند تو: چراغ دوچرخه کار نمی‌کند.

- ممکنه خیلی وقت بگیره. فردا هم می‌تونید بیایید. می‌شه هم امتحان کرد. آچار آن‌طرفه...

چرخ عقب را تنظیم می‌کنم. می‌دهم دستش که امتحان کند: عالیه. رو می‌کند به زنی که خم شده رو دوچرخه‌ی آن‌ طرفی: تا حالا نداشتیم کسی به این خوبی تنظیم کنه.

لبخند می‌زنم: خیلی خوبه. خوشحالم. دستامو بشورم امتحان کنیم.

تا بالای بازوهامو مایع‌ظرفشویی می‌زنم. هنوزم لای ناخنام سیاه!

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:15  به قلم نرگس  | 

می‌گویم این گوشه کمد هم شکسته.

- آره عکس‌ش را دیدم.

دو تایی سرش را می‌گیرند بروند. ده دقیقه بعد صداشان هنوز از راهرو می‌آید. در را باز می‌کنم: مشکلی هست؟

- آسانسور نمی‌آید.

مشت می‌زنم به آسانسور: همسایه اسباب‌کشی می‌کند. تا آسانسور را پر و خالی کند...

- آره، مام مشت زدیم.

آنی که یک‌دست لباس کار آبی پوشیده کف‌ِ سرِش را می‌خاراند: دمپایی روفرشی‌ات خیلی قشنگه. مثل خرسه.

- آره؟!

- این‌جا همه جوانند. دانشجوند؟

- ساختمان دانشجویی.

- پس تو هم دانشجویی. چی می‌خوانی؟

- فیزیک.

- اووو... عالیه. چند سالته، اگر اجازه دارم بپرسم.

- ۲۷.

- خیلی جوانی، حتما همین روزها درس‌ت تمام می‌شود. از کجا می‌آی؟

- ایران.

- عربی؟ اهلا و سهلا. ماشالله.

خنده‌ام می‌گیرد. با آن قیافه آلمانی‌ش، لغت‌های عربی را از ته گلو بیرون می‌اندازد: نه ایرانی‌ها عرب نیستند، پارس‌اند.

- من عربم. یعنی بابام عرب بود، مامانم آلمانی دیگه. من مسلمان مدرنم. اگر زنم روسری نداشته‌باشد عیب ندارد.

می‌خندم: مسلمان مدرنی؟

- آره من زن داشتم. عرب بود. ولی کرد هم بود، عرب‌-کرد. می‌دانی یک کم قاطی داشت. جدا شدیم... تو هوا لگد می‌اندازد... انداختم‌ش بیرون. رفیق‌ش را نگاه می‌کنم، می‌خندم. من کار حرام نمی‌کنم... دو دست‌ش را می‌گیرد بالا... گفتم هرچی الله بخواهد. سرم را تکان می‌دهم، به زور جلوی خنده‌ام را می‌گیرم. گفتم شاید یک زن عرب دیگر، شاید هم ایرانی چه می‌دانی...

آسانسور می‌آید. رفیق‌ش می‌گوید: سرش را بگیر برویم.

- چه طوری بگیرم؟

- اِ... بگیر بالا دیگه.

کمد را هل می‌دهند تو آسانسور. کله‌اش را از لای در آسانسور بیرون می‌آورد: شاید همدیگرو به زودی دیدیم... تا آن موقع.

خندم می‌گیرد: آره... آره...

+  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:5  به قلم نرگس  | 

منبع: http://seifico.com

- آقا این سماور چنده؟

- سی یورو.

- روسیه نه؟

- بله، خیلی عالی.

- چه قدر عمرشه؟

- نمی‌دونم. شاید هزار سال، صد سال، شاید یک ماه، اصلا یک روز. کجایی هستید؟

- ایرانی.

- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآووووووووووووووووووووووووووووووووووووو..... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآوووووووووووووووووووووووووووووووو....

- حالا چرا آآآآآوووو؟

- من‌م ایرانی‌م.

۰ آقا این چند؟

- ده یورو.

۰  من هفت یورو می‌خرم‌ش.

- دِ! گفتم ده یورو!

۰ این یکی چی؟

- ده یورو.

۰ کار می‌کنه؟

- معلومه. یعنی چی؟ ما چیز خراب نمی‌فروشیم.

۰ می‌شه امتحان‌ش کرد؟

-  می‌شه. بده‌ش من. اول بگو می‌خوای بخری‌ش یا نه؟ امتحان کنی بعدم بگی نمی‌خوام.

۰ ولش کن آقا، نخواستیم.

- وایسا اگه می‌خوای وایسا... پرنسس، خیال می‌کنه هر کا بخواد می‌تونه بکنه. شما را نمی‌گویم ها. حالا ۵۰ سنت بدی امتحانم کنی، بعد نخره.

- بله آقا.

- شما را نمی‌گم. شما خواستی می‌خری نخواستی‌م با هم گپ زدیم.

- بله آقا.

- حالا خواستید فکراتونو بکنید، به‌تون ۲۵ یورو هم می‌دهم. من آن‌طرفم.

- بله آقا. خیلی ممنون.... سپاس... ما ایشالا اگر تصمیم گرفتیم خدمت می‌رسیم.

+  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:52  به قلم نرگس  | 

منبع عکس: viraltrivedi.wordpress.com

می‌گوید نفری یک سیگار بکشید، ادامه بدهیم. همه پاکت سیگار به دست، بیرون می‌روند.

می‌نشینم روی میز. از کنارم که رد می‌شود، سیگارش را روشن می‌کند، سرش را جلو می‌آورد، چشمک می‌زند: سیگاری‌های مزخرف، نه؟

لبخند می‌زنم: نــــــــــــــــــــــه!

+  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 7:56  به قلم نرگس  | 

- خانم شما ایرانی هستید؟

- بله، قیافه شما هم برایم آشناست.

- شما کانون پناهندگان می‌آیید؟

- نه، به هر حال سال نو مبارک.

- سال نو شما هم... خدا کنه کارم درست شه. یک برگه برای دکترم می‌خواهم. دیروز ده یورو دادم، منشی‌ دکتر گفت اگر از دکتر قبلی برگه ببرم، پولمو پس می‌گیرم.

- بله خانم، ببینید اول فصل سال فقط یک بار باید ده یورو برای دکتر بدهید تا آخر فصل هر دکتری مجانی‌ست.

- من همیشه برگه از دکتر می‌گیرم. از وقتی سینه‌هامو عمل کردم مدام تحت نظرم. این دفعه نه که باید دو تا دکتر زنان می‌رفتم، این طوری شد.

- ایشالا بهترید؟ کی عمل کردید؟

- سه سال پیش.

- خوب شما که این قدر دکتر می‌روید از بیمه کارت درمان مجانی بگیرید.

- از این ماه.

- می‌دانید که همان کارت برای همه خانواده کافیه؟

- جدا؟ پسرم همین دو روز پیش آمد دکتر، ده یورو داد. گفتم آخر فصله نرو، نمی‌شد. مدرسه نرفته بود، گواهی می‌خواست.

- فکر کنم برای یک روز مدرسه‌نرفتن خودتان هم بنویسید بسه.

- این بچه‌ها که خرج حالی‌شان نمی‌شود. شما شاغلید؟

- نه شوهرم تاکسی داره، شما چی.

- نه، می‌روم هر روز اداره‌ی بی‌کاری، گاهی جایی می‌فرستندم. خرج‌ زندگی می‌رسه؟

- بستگی داره، اگر درآمد تاکسی کم باشه، بقیه‌ش را دولت می‌دهد.

- باز خوبه. خدا پدرشان را بیامرزد. شوهرمن زمین‌گیر شده، بازنشسته‌.

+  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:48  به قلم نرگس  | 

برای این‌که از سردرگمی درآیید...

این‌جا بیمه هزینه‌ی درمان بیشتر بیماری‌ها و ناراحتی‌ها را می‌دهد. همه موظفند خودشان را بیمه‌کنند. مثلا بدون بیمه دانشگاه ثبت‌نام نمی‌شوی. کمترین هزینه بیمه برای دانشجویان‌ست، ماهی ۶۰ یورو. احتمالا بیکارها هم هزینه کمی بپردازند. جز این کمترین مبلغی که تا به‌حال برای بیمه شنیدم، ۱۰۰یوروست.

بیمه برای هر مورد به همه‌ی دکترها مبلغ ثابتی می‌دهد، براساس تعرفه. بعضی بیمه‌های خصوصی گران‌ترند، پول بیشتری هم به دکترها می‌دهند. دکترها این مریض‌ها را بیشتر تحویل می‌گیرند. مثلا اتاق انتظار مخصوص برای‌شان دارند، با قهوه، چای و... مدت انتظارشان کمترست...

۰۰۰

من هم هیچ مشکلی ندارم، فقط مدت‌هاست می‌دانم باید قرص آهن از نوع خاصی بخورم. تو آزمایش خونی که برای پوست و موست‌ست، کمبود این نوع آهن آشکار‌ می‌شود. بالاخره یک دکتر پیدا کردم که به جای دادن پیشنهادهای پرهزینه‌‌ی آزمایش پوست و مو، اسم این قرص را بگوید.

+  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:49  به قلم نرگس  | 

منبع عکس: http://www.atelierantik.de

صندلی‌هایِ کوچکِ قرمز، تَنگِ هم. تو راهروی باریک کوچکی، تا کنار پنجره، روبه‌هم، پیر و جوان نشسته‌اند. زانوها جمع، که به هم نخورند. میان دو صندلی، در دستشویی گاه باز و بسته‌می‌شود. سر دیگر راهروی L ‌شکل، باریک‌تر از آن که صندلی بچینند. دو صندلی تاشو، چسبیده‌به دیوار، دو پیرمرد کلافه و ناراحت. دو دکتر مطب و دو پرستار از جلوشان هرازگاهی رد می‌شوند. صف ده‌نفره جلوی پیشخوان منشی.

آقای دکتر، گاه‌گاه از بلندگوی‌ش کسی را صدا می‌زند. خانم دکتر، با چشم‌های آبی، موهای درهم، روپوش سفید چرک می‌آید تو اتاق انتظار، پیرمردی را با زگیل‌های بزرگ روی صورت، صدا می‌زند. پرستار چاق پیرمرد دیگری را، بلند جلوی همه توضیح می‌دهد: می‌روید تو این اتاق، همه‌ی لباساتونو درمی‌آورید.

- همه‌شو؟!

- همه. رو تخت دراز می‌کشید...

دکتر اسم مرا می‌گوید. وارد که می‌شوم، می‌گوید: ببخشید، امروز اشتباهی وقت ملاقات به شما دادند. اصلا شما نباید از این در بیایید. در خیابان پشتی.

- این بار دوم‌ست که به من اشتباهی وقت می‌دهید.

- الان نمی‌شود، اما فردا می‌توانیم دوباره قرار بگذاریم. آن‌جا اصلا لازم نیست منتظر شوید، ۵ دقیقه شاید.

- پنج‌شنبه عصر بهتره.

۰۰۰

پنج‌شنبه رو در خیابان پشتی نوشته، به همان درِ اصلی در ساختمان پزشکان مراجعه‌کنید. دکتر مرا که می‌بیند، قبای پوست‌ش را می‌اندازد رو دوش‌ش، می‌آید. درپشتی، ساختمان دیگری‌ست. در قهوه‌ای چوبی کنده‌کاری شده‌ی مطب‌ش را باز می‌کند. کمد‌های چوبی قدیمی، عتیقه، قهوه‌ای سوخته، کنار دیوارِ سالنِ انتظار. تو کمد‌ها فنجان‌های سفید چینی قهوه و قاشق‌های نقره‌ای. مطب خالی‌ست، دو جا مجله‌ای، پر مجله‌های روز، کنار میز شیشه‌ای گرد. دو آینه‌ی خیلی بزرگ تا گچ‌بری‌های دور سقف. صدای‌م می‌کند.

 با لهجه‌ی روسی می‌گوید: شما آهن خون‌تان کم‌ست، به آن اما بعد می‌پردازیم. از جای‌ش بلند می‌شود، کنار کامپیوتر می‌ایستد: می‌دانید که بیمه برای این موارد پولی پرداخت‌نمی‌کند. ما بخشی از سر را می‌تراشیم. با این دوربین، اشعه‌ی ماورای بنفش، عکس‌می‌گیریم. بقیه‌اش را کامپیوتر محاسبه می‌کند. هزینه یک عکس ۱۵۰یورو می‌شود، بعد هم چیزی حدود ۲۰۰-۳۰۰یورو برای دو سال. اگر خواستید به من تلفن کنید، کارت‌ش را می‌دهد.

۰۰۰

دلم می‌خواهد بگویم، من عکس‌ش را می‌گیرم، محاسبات‌ش را هم تو خانه انجام‌می‌دهم. بقیه‌اش با شما!

+  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 9:17  به قلم نرگس  | 

زن از کنار دوچرخه می‌پرد، شیرجه‌ انگار برود روی صندلی قطار. مرد خودش را دنبال زن می‌کشد. روبروی‌ش می‌نشیند. سرش را خم می‌کند روی روزنامه‌ی برلینیِ زردِ تو دست‌ش.

زن مجله را نگاه می‌کند، انگار نیم‌صدای‌ش از بینی فروافتاده‌اش درآید می‌گوید: اَه مال ۵ تا ۱۱ آوریله... مرد خیره می‌شود به زن. قطار راه می‌افتد. زن روزنامه‌ را نشان‌می‌دهد: اما اون‌تو نوشته. مرد روزنامه را نگاه می‌کند. زن دست می‌کشد رو شلورلی کهنه‌ش. صورت‌ش را جمع می‌کند. چانه‌ی جلوزده‌اش را می‌کشد طرف بینی‌‌پخ‌ش: اَه مال یک‌شنبه‌ی دیگه‌ست، بی‌خیال اما می‌خوانم‌ش. باز می‌کند مجله را، به مرد می‌گوید: "یک تلفن، صدیورو!" این یارو رو می‌شناسی که؟ مرد چشم‌های‌ خمارش را می‌گرداند، کشدار می‌گوید: همان که سوال می‌کرد، تلفن می‌زدی، جواب بدی.

- نه.

- اون دفعه شلوارک و کت قهوه‌ای پوشیده‌بود؟

- نه، می‌دونی... بگذار این ‌دفعه ببینم‌ نشان‌ت می‌دهم.

سرشان را خم می‌کنند رو مجله، زن با صدای بلند تو دماغی‌ش می‌خواند: ... یک تلفن به همراه شماره .... در قرعه‌کشی شرکت کنید و صد یورو بگیرید... برنامه‌ی ما... مرد مجله را از زن می‌گیرد. می‌چسباند به زانوهای‌ش و می‌خواند.

+  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:23  به قلم نرگس  | 

سهیل خواب دیده:

دوست خواهرش از ایران زنگ زده، تلفن خواهرش را بپرسد: گوشی دست‌تان، الان پیداش می‌کنم.

تا بگردد تو دفترچه تلفن، از پشت تلفن صدایی گفته: مشترک گرامی! با توجه به آن‌که هم‌صحبت شما از جنس مخالف می‌باشد، این مکالمه تا ۴ دقیقه‌ی دیگر قطع می‌شود.

تلفن را پیدا کرده، خواسته شماره را بگوید. دوست خواهرش گوشی را داده به شوهرش که قطع نشود، دیر شده اما، تلفن قطع شده.

+  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:16  به قلم نرگس  | 

 

میان خرت و پرت‌ها می‌گردم. دست‌ می‌کنم تو جعبه‌ی کثیف آهنی، میان لاشه‌ی انبر و قیچی، پیچ و میخ، میخ‌کشی در می‌آورم. این چنده؟

- یک یور.

باز و بسته می‌کنم‌ش، لق‌می‌زند، می‌گذارم‌ش باز تو جعبه. بساط دیگری هفت هشت میخ‌کش دارد، همه‌شان زنگ‌زده، به اندازه‌های مختلف.

دو سه تا جعبه روی میزی، پیرمردی کنارش ایستاده. نزدیک‌ش که می‌شوم می‌گوید: همه‌چی تو این جعبه‌ها پیدا می‌شه. مواظب باش اما، دست‌ت را زخمی نکنی، نوک‌تیزند. دسته‌ی چکش را از میان بقیه تکه‌پاره‌های آهنی می‌کشم، چند؟

- دو یورو

ابروهام را بالا که می‌اندازم، می‌گوید چیز خوبیه. درش می‌آورم، سرش شکسته. نشان‌ش می‌دهم.

خوب هدیه، مال خودت. چون ناقصه.

 دمت گرم، همین‌م کارم را راه می‌اندازد!

ابزارهای قدیمی، چراغ‌های برنزی کهنه، چند تا منگنه و سوراخ‌کنِ باستانی با شکل‌های عجیب‌. یکی دست می‌اندازد سوراخ‌کن را برمی‌دارد:  چند؟

پیرمردی از پشت کوه خنزر‌های‌ش بیرون می‌آید: ده یورو. کاغذو می‌گذاری این‌جا، فشار می‌دهی به چپ، این دسته را می‌کشی بالا... چیزی که این همه عمر کرده، حالا حالا هم عمر می‌کند. به همین خیال باش!

رو میز درازی چیده‌اند، آسیاب قهوه، میخ، قیچی، مجسمه‌های کوچک، چاقو...  یک میخ‌کش و انبردست برمی‌دارم. کنار پیاده‌رو نشسته روی صندلی با سه چهار مرد دیگر گپ می‌زند. می‌آید طرف‌م: دانه‌ای یک یورو...

+  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:20  به قلم نرگس  | 

همیشه هم این‌جوری نیست که...

یک دستگاه کوچک خریده بودم، این هم اینترنتی. سایتی هست که عضو می‌شوی، شماره حساب  بانکی‌ت را می‌دهی. هر وقت خواستی خرید می‌کنی. پول را خودشان از حساب‌ت برمی‌دارند. شماره‌ی حساب بانک‌م را باید عوض می‌کردم، کردم. دستگاه با پست آمد در خانه. بعد چند روز ایمیل نوشته‌اند که ما هرچه سعی کردیم نتوانستیم، از حساب شما پول برداریم، هزینه دستگاه  را با۶ یورو اضافه واریز کن به حساب ما.

برای‌شان ایمیل نوشته‌ام که من تو حساب‌م پول دارم، نمی‌دانم چرا شما نتوانستید برداشت کنید. نوشته‌اند به دلایل فنی ممکن نبوده، ۶ یورو را باید بدهی.

حالا بیا درست‌ش کن!

ادامه‌ی دعوا در قسمت بعد! می‌شود هزار و یک شب.

+  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:19  به قلم نرگس  | 

قهقه‌ی زنی از ته واگن قطار... با هر واژه‌ی آلمانی که بگوید، با آن لهجه‌ی اروپای شرقی، با زن کناری‌ش. پیشانی‌بند پشمی‌ شیری، کت شیری، صورت خشک با چین‌های ریز کنار چشمان‌ش: zu Hause...هی‌هی... Danke... هی‌هی... Sex... هی‌هی...

مردِ صندلی‌ِ پشتی آروغ می‌زند، بوی الکل می‌پیچید. می‌خواهم بالا بیاورم، همه‌ی خطوط قرمز، آبی و سیاهِ صندلی‌ِ قطار را. مرد با کت شیری، کلاه پشمی شیری، پشت سرم می‌ایستد. آروغ می‌زند. شلوارش را صاف می‌کند. می‌نشیند. دل‌م آشوب می‌شود، می‌خواهم همه‌ی صبح شنبه‌ی قطار را بالا بیاورم.

+  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 6:56  به قلم نرگس  | 

خیال می‌کنم کاغذ تو صندوق پست از همین تبلیغات همیشه‌ هست، تعمیرات، اسباب‌کشی...

فتوکپی‌ست. عکس دختربچه‌‌ای رو‌ش. نوشته دنبال مردی می‌گردند ۳۰-۴۰ ساله، با شلوار سیاه، کت آبی، کفش سفید، موهای قهوه‌ای، عینک سیاه... مردی که همین دو سه روز پیش، ساعت ۲:۳۰ تو پارک شهر، به دختربچه‌ی شش ساله‌ای تجاوز کرده. دختر‌بچه از مدرسه می‌آمده...

نوشته متاسفانه جرم تجاوز آن‌قدر کم‌ است، برخوردهای روانشناسی آن‌قدر ناچیز، که هیچ تاثیری ندارند. ازین شعارهای جامعه سالم و انسان‌دوستی ...

آخرش هم امضا کرده‌: ناسیونال سوسیالیست‌های ناشناس (یعنی همان نازی‌ها) و پلیس برلین کمک می‌خواهند.

+  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 7:51  به قلم نرگس  | 

با توجه به این‌که قیمه امام حسین امسال هم گیرمان نمی‌آید، خودمان قیمه بار گذاشتیم.

مرکز اسلامی سفارت، آن طرف شهر، قیمه می‌دهد. اما کی حال‌ش را دارد تا آن‌جا برود. تازه اصلا به مکافات بعد از عمل‌ش هم نمی‌ارزد.

آقای الف که انگار هر سال می‌رود، می‌گفت پارسال غذا را تو ظرف یک‌بارمصرف می‌دادند. حتمی ظرف‌ها را از ایران آوردند. ظرف یک‌بارمصرفِ این‌جا به درد قیمه امام حسین نمی‌خورد، کاغذی‌ست و سبک. گران هم هست، چون وقت خرید باید هزینه‌ی بازیافت‌ش را هم بدهی.

مصیبت، دور ریختن این همه ظرف قیمه‌امام‌حسین بوده. سطل آشغال‌های ساختمان‌ها در برلین هفته‌ای یک‌بار خالی می‌شوند. ده شب غذای امام‌حسین، می‌شود کوهی ظرف‌ یک‌بارمصرف. با یک دو بار حمله‌ی مخفیانه به سطل‌های همسایه‌ها هم، سر دو شب همه‌ی سطل‌های کوچه پُرند.

کیسه‌های زباله‌ را دوتا دوتا کنار هم چیده‌اند دم در، به‌ردیف. حضرات عزادار پس از صرف قیمه ، قرمه، فسنجان، کوبیده و... امام‌حسین، کیسه‌ها را می‌گرفتند دست‌‌شان، پخش می‌کردند در شهر برلین، تو سطل‌زباله‌های کوچک شهری. استثنا شهردار برلین اعلام کرده، این کار در راه امام‌حسین جرم نیست.

قربان امام‌حسین بروم که هیچ بارش زمین نمی‌ماند.

با توجه به این‌که حرف‌های آقای الف همیشه از منابع موثق نقل می‌شود، این نوشته می‌تواند به کلی کشک باشد. می‌تواند هم نباشد. چون از حضرات این کار بعید نیست و عاقلانه‌ترین راه هم برای خلاصی از آشغال‌ها همین‌ست... تا عقل چه باشد!

+  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 19:34  به قلم نرگس  | 

منبع تصویر: http://www.parsiteb.com

صورت‌ش قهوه‌ای سوخته. مرا یاد هندی‌ها می‌اندازد، مصری‌ها حتا. دو بسته گوشت گوسفندی تازه می‌گیرد. همان‌ها که تمیز بریده شده، بی‌چربی، هر بسته  ۱۵-۱۶یورو. همان‌ها که من هیچ نمی‌خرم. به زنِ ایستاده پشت دخل می‌گوید: روی این بسته‌ها تاریخ بزنید. زن هیکل‌ چاق‌ش را رو پاها‌ش جابه‌جا می‌کند، چانه‌ش را از زیر دخل بالا می‌آورد، به آلمانی با لهجه‌ی ترکی می‌گوید: نه این‌ها تازه‌ند.

- خوب باید رو‌ش برچسب بزنید.

- اگر بگذارم تو یخچال وسط فروشگاه! این‌جا فروش گوشت تازه‌ست، مال امروزه. این‌جا نباید برچسب بزنیم.

- خیلی خوب باشه.

تا او می‌رود، مردِ کناری رو می‌کند به زنِ ترک،‌ با لهجه‌ی خارجی می‌گوید: scheiße Ausländer(= خارجی‌های گُه)!

موهاش کم پشت‌، ته‌ریشِ سیاه، صورت‌ رنگ‌پریده‌ی زرد، قد کوتاه. شبیه آلمانی‌ها نیست. دل‌م می‌خواهد بگویم: شما از کجا آمدید؟ آقا شما ایرانی هستید؟ آقا این‌جا همه خارجی‌اند.

می‌گوید با همان لهجه‌ش: این‌ها می‌آیند این‌جا، کمک دولتی می‌گیرند. مدعی هم می‌شوند. اون‌م چی؟ یک سیاه پوست! این‌ها تو افریقا سگ و گربه می‌خورند، این‌جا ادا در می‌آورند. من خودم رستوران دارم...

زن‌ِ ترک لبخند می‌زند: با رستوران می‌شه کار کرد. اما این‌جا با کوچک‌ترین اعتراضی باید بری خانه بشینی.

- خارجی گُه! سیاه پوسته، حالا اگر آلمانی بود یک چیزی...

۰۰۰

تو گلوم یک دنیا تعجب گیر کرده... آخر نژادپرستی تا کجا؟ این آقاهه، خودش شبیهِ اینایی بود که... شوکه شدم!

نه فقط قیافه‌ش، اخلاق‌ش هم، مرا یاد بعضی ایرانی‌ها می‌اندازد: من هر کاری کنم، از عر‌ب‌ها متنفرم... افغانی‌های عمله، بو می‌دهند...

+  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 20:17  به قلم نرگس  | 

هی می‌گویم طناب را سفت کن. سفت می‌کند، دست من اما از سنگ جدا نمی‌شود، قفل شده انگشتام. قفل‌ها را همین‌طور می‌اندازم تو سنگ بالا بروم. یخ یخ... هی عکس پاهای پیت شوبرت می‌آید، که انگشت‌ پاهاش را قطع کرد بعد آن قله‌ای که برای اولین بار فتح کرد. تو کتاب‌ش هست. عکس انگشت‌های منجمد سیاه و بریدن‌شان حتا. نوشته، بی ‌انگشتِ پا هم خوب می‌توان سنگ‌نوردی کرد. من نمی‌خواهم حتا ناخن‌م ترک بردارد، هیچ قله‌ای را هم نمی‌خواهم برای اولین بار فتح کنم.

 می‌دانم هنوز آن‌قدر یخ نزده‌ام. اما حس‌ نمی‌کنم پاهام را. این بالا هم آن‌قدر می‌لرزند ماهیچه‌های‌م که گرم‌ شوم.  شهرِ سردِ زیرِ صفر، منتظرِ سالِ نو، نیمه‌هایِ شب، ازین بالا دیدن دارد... آن‌قدر که وقتی بیایم پایین یکی دوتاشان بعد این همه تماشای لرزیدن من میان زمین و آسمان. بپرسند چه‌طور بود؟ خوب نه؟ عالی... پاهای‌م را حس نمی‌کنم اما. تا بروم توالت، یخ‌شان را روی شوفاژ توالت باز کنم.

ما آدم‌ها یک چیزی داریم که سگ‌ها ندارند. وگرنه نمی‌گفتند سگ  را هم بزنی تو این هوا نمی‌آید بیرون.

+  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:36  به قلم نرگس  | 

می‌گفت به راننده‌تزانزیت‌های ایرانی دیگر ویزای آلمان نمی‌دهند. الان راننده‌ای را که ویزا داشته باشد، روی هوا می‌زنند. روی زمین وضع کی خوب شده؟ راننده‌های ترک. هم بدون ویزا می‌روند ایران، هم ویزای آلمان می‌گیرند.

با خودم گفتم، حالا بورسیه‌های هیات علمی وقتی برمی‌گردند مملکت خودمان، چه طوری مبل و صندلی‌های ارزن بار کنند، ببرند؟

۰۰۰

دنبال چندتا "آی سی" می‌گشت. می‌گفت اینجا دیگر پیدا نمی‌شود. می‌شود یک بیست سی‌تایی بخرید بفرستید.

۰۰۰

این‌جوریه که "ابوالنور" یک هفته‌ای هست خرمای ایرانی ندارد و هی فردا و پس‌فردا می‌گوید. مغازه‌ی ترک‌ها خرمای پامیر ایرانی می‌آورد. در جعبه‌ را که باز کنی، پروانه‌ها پرواز می‌کنند بیرون، کرم‌ها می‌مانند مشغول حفاری. تاریخ انقضا اما یک سال دیگرست، قیمت هم یک برابر و نیم همیشه. می‌ماند آن مغازه‌ی کوچک شلخته‌ی ایرانیِ آن سر شهر، با خرماهای شکرک‌زده. حالا که راننده‌ها نمی‌آیند، معلوم نیست او هم داشته باشد.

منبع http://www.eforosh.com

۰۰۰

همان‌طور که ما بی خرمای ایرانی، با خرمای تونسی می‌توانیم سر کنیم، ایران هم بی آی‌سی و قطعات الکترونیکی و صنعتی و ...، با سیگارها و لوازم آرایشی مرغوب خارجی سر می‌کند!

+  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:41  به قلم نرگس  | 

زنگ می‌زند. پشت در مردی آلمانی ایستاده، هیکل درشت، موهای کم‌پشتِ درهم، ته ریش بی‌رنگ، کیف کهنه‌‌ی سرمه‌ای آویزان بر دوش‌، چشمان درشت و خسته... دسته کاغذی تو دست‌های سرخ و کبره‌بسته... می‌گوید می‌شود به من کمک کنید. اگر شما قبول کنید این روزنامه را دو هفته مجانی بگیرید من سه یورو گیرم می‌آید، نمی گویم عضو شوید، همین۳ یورو کافی‌ست برام .

 دهن‌ش بوی گند می‌دهد، دل‌م آشوب می‌شود. کاغذ قرار داد را می‌خوانم... به این وسیله می‌پذیرم دو هفته روزنامه تَگِس‌اِشپیگل(Tages Spiegel) را رایگان دریافت کنم. اگر درین دو هفته هیچ اعتراضی نداشتم، به طور خودکار آبونه خواهم شد و ماهی ۱۰ یورو می‌پردازم. در صورتی که در دو هفته اول کارتی بفرستم با عنوان "عدم تمایل" آبونه نخواهم شد و هیچ مبلغی نباید بپردازم... حداقل ۵۰ سنت باید بدهم که کارت "عدم تمایل بفرستم"، اما ۳ یورو گیر این یارو می‌آید: باشد، ۲۹ نوامبر کارت را می‌فرستم.

لبخند می‌زند: همین دوشنبه هم که کارت را بفرستید، من پول‌م را گرفته‌ام. همیشه می‌آیم این خانه‌های دانشجویی، دانشجوها مهربانند. دی‌روز ساختمان بقلی بودم...

۰۰۰

همسایه خانه قبلی‌مان، هر وقت از این تبلیغات‌چی‌ها دم در می‌دید در را می‌کوبید به هم.

۰۰۰

هر روز یک روزنامه تو صندوق پست داریم، با یک عالمه کاتالوگ و تبلیغ فروشگاه‌های مختلف لای آن.

دو هفته بعد زنگ می‌زنند از دفتر روزنامه به تلفن همراهم: شما انتخاب شده‌اید که به مناسبت سال نو یک هدیه دریافت کنید و با تخفیف ویژه مشتری روزنامه ما شوید. می‌خواهید هدیه‌‌تان را انتخاب کنید؟

- نه.

- نمی‌خواهید آبونه شوید، آن هم با تخفیف ویژه سال نو؟

- به هیچ وجه!

- می‌توانم بپرسم چرا؟

- تمایلی ندارم دروغ‌هایی که تو روزنامه چاپ می‌کنید بخوانم.

- فکر نمی‌کنم یک روزنامه دروغ بنویسد.

- البته که نمی‌نویسد. اما می‌تواند مقالات دروغی که بعضی نویسنده‌ها می‌نویسند چاپ کند.

- می‌توانید بگویید کدام مقاله؟

- نمی‌خواهم به مقاله خاصی اشاره کنم. اما با یک نگاه در اینترنت هم حقایق را می‌توان بین مطالب خبرگذاری‌های مختلف کشف کرد، هم سرگذشت بعضی نویسنده‌ها را.

- اما خیلی‌ها روزنامه ما را می‌خوانند.

- خیلی‌ها هم نمی‌خوانند.

- بله، خوب. هر کس نظری دارد، ما نظرمان چنین است. شما ممکن است جور دیگر فکر کنید.

- همین طورست، به همین دلیل روزنامه‌تان را نمی‌خرم.

۰۰۰

دی‌روز باز نامه‌ای گرفتم که همین روزها از روزنامه زنگ می‌زنند بپرسند چرا خوشم نیامده...

+  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:57  به قلم نرگس  | 

هورا... بالاخره این صفحه باز شد، می‌توانم مطلب جدید بنویسم!

۰۰۰

بی‌خیال این همه آدمی که عبور می‌کنند، گوشه‌ی دکه‌ش رو به دیوار نشسته، خم شده روی میز کارش، می‌تراشد، آرام و ظریف.

می‌پرسم می‌شود از مجسمه‌ها عکس بگیرم. لبخند می‌زند: البته، گرچه عکس گرفتن چندان ساده نیست. می‌گویم همین فضا را... از تک تک مجسمه‌ها عکس گرفتن کار من نیست.

مجسمه‌ها به اندازه ناخن شست‌م، سفید، روی کوه‌های کوچک‌ سنگی، زیر استوانه‌ی شیشه‌ای. انگار کوه اساطیر... دخترکی می‌رقصد، مردی با تلسکوپ دورها را می‌نگرد. کسی ساز می‌زند، چیزی به تو تعارف می‌کند. بزی بر صخره‌ای، گاوی، پرنده‌ای... همه از عاج ماموت‌های سیبری تراشیده. این همه کوچک، عاج ماموت نایاب است، گاه مگر از یخچال‌های سیبری تکه‌ای پیدا شود.

زنی می‌پرسد این مجسمه‌های ریز چند؟ لبخند می‌زند: برای فروش نیستند، این یکی‌ها فروشی‌اند، از تاگوآ تراشیده شدند اما، نه عاج ماموت.

سکوت می‌کند، باز همان گوشه، می‌تراشد، صبور...

+  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:50  به قلم نرگس  | 

همیشه جلوی ایستگاه قطار بساط می‌کنند، چند میوه‌فروشی زیر چادر. اولی همیشه میوه‌های ارزان دارد، اما باید چند بسته بخری. تابستان چهار بسته توت‌فرنگی را به قیمت یک بسته می‌دهد، یا دو کیلو انگور به قیمت یک کیلو، چهار خیار به اندازه یکی. دی‌روز دو بسته پرتقال می‌داد به دو یورو.

همیشه نصف میوه‌های‌ش خراب است. تنها میوه‌فروشی‌ست که اجازه نمی‌دهد سوا کنی. چند وقت یک‌بار فروشنده عوض می‌شود، میوه‌ها اما همان‌اند. همیشه ارزان‌اند، نیمی‌شان هم خراب، سوا کردنی‌هم نیست.

+  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:59  به قلم نرگس  | 

منبع عکس:  www.nzz.ch

امروز هم باز اعتصاب بود. انگار از بس لوکوموتیوران‌ها اعتصاب کردند، شرکت قطارهای درون‌شهری برلین یاد گرفته چه طور برنامه‌ها را مرتب کند. هر ۲۰ دقیقه یک بار قطاری از مسیرهای اصلی عبور می‌کند. مثل اوایل نیست که مسیر نیم‌ساعتِ همیشه دو ساعت و نیم طول بکشد. تو این فاصله که منتظر قطاری حتما دوستی آشنایی می‌بینی.گاهی چند غریبه با هم از اعتصاب حرف می‌‌زنند. چیزی که تو این مملکت خیلی غریب است، آن‌هم دم صبح که هوا ابری است و سرد.

رادیو هر چند دقیقه یک‌بار هشدار می‌دهد. این اعتصاب از همه بیشتر آنهایی را به دردسر می‌اندازد که با قطار خارج از شهر مسافرت می‌کنند. 

من هم‌ش دلم می خواهد لوکوموتیوران‌ها برنده شوند. می‌دانم این‌ چک و چانه‌ها بین آن بالایی‌هاست و به من هم چیزی نمی‌رسد.

+  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:56  به قلم نرگس  | 

همیشه می‌ایستد آن‌جا، جلوی در فروشگاه. همیشه سلام می‌کند، بیرون که بروم خداحافظی. دست‌ش یک دسته مجله بی‌خانمان‌ها، از همان‌ها که دانه‌ای یکی دو یورو، که بی‌خانمان‌های برلین می‌فروشند.

همیشه هست، حتا وقتی هوا سرد باشد، باران بیاید. گاهی این آن پا می‌کند، همین. لاغر و خشکیده نیست، مثل الکلی‌ها یا دارویی‌ها. مثل این‌هایی‌ست که تازه مدرسه را تمام کرده‌اند. مثل آدم‌های خنگ و مهربان.

دل‌م می‌خواهد بایستم حرف بزنم با او. دوست دارم هر بار که می‌روم خرید چیزی برای‌ش بخرم. روی‌م نمی‌شود، دل‌م هم نمی‌خواهد پول بدهم‌. نمی‌دانم چرا نمی‌روم حرف بزنم.

از بس که نمی‌شود حرف بزنم، از آن فروشگاه خرید هم دیگر نمی‌کنم.

+  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 17:24  به قلم نرگس  | 

سرش خم تو کیف کهنه‌‌‌یِ پارچه‌ای‌ش، ریشِ سفیدش رو زانوش، جعبه‌ای درمی‌آورد، توش چهار باطری قلمی، آویزان به سیمی و تقویت کننده‌ای کوچک. کنار بقیه مدارهای کوچک، سیم را به جعبه تقسیم وصل می‌کند. از جیب جلیقه‌ی قهوه‌ای‌ش تکه‌ چوبی درمی‌آورد، می‌گذارد زیرِ تار. تارِ چسبیده به میله‌ی چوبی جلوی‌ش. از کیف‌ش سازدهنی کج و کوله‌ای، می گذارد زیر میکروفون. از پشتِ گوش‌ش تکه چوبی دیگر، زیرِ تارِ میله‌یِ بالایی. سوت باشند انگار این تکه‌ها.

مردی طرف‌ش می‌رود، بپرسد چه می‌کند. روی می‌گرداند: وقت ندارم.

 دستمال زرشکی را باز می‌کند. سی‌دی هاش را می‌چیند رو هم. هر سی‌دی ۱۵یورو، ۴ سی‌دی ۴۰یورو.

بچه‌ای بالای سرش ایستاده، می گوید: این چیه؟

- صدا.

کاسه‌ای قرمز می‌گذارد جلوی بساط‌ش، رو دستمال زردی. می‌نشیند رو زیراندازِ قرمز. آفتابگردان پلاستیکیِ زردِ چسبیده به دستگاه‌ش را صاف می‌کند. آمپلی فایرها را روشن می‌کند. ضربه می‌زند به تار رو میله‌ی چوبی. شکمِ سیاه بلندگوی چسبیده به چوب می‌لرزد. صداها می‌ریزد بیرون. با آمپلی‌فایرها ور می‌رود. می‌خواند. می‌زند. صداها می ریزند بیرون:

...This is the sound

+  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 17:55  به قلم نرگس  | 

درخت‌ها به نوبت پاییزی می‌شوند. میان سبز و آبیِ برگ‌ها انگار آفتاب زرد ریخته باشی رو درخت. این روزها راه می‌روم تو پارک یا خیابان، هر جا که درختی باشد می‌ایستم، جمع می‌کنم، آن‌قدر که دست‌هام پُر برگ.

برلین پول ندارد، برای همین زیاد گل ندارد. مگر گاهی از پنجره‌ی خانه‌ای آویزان، گوشه‌ی پارکی، اغلب هم دورش حصاری که جانوری خراب‌شان نکند. پاییز اما همه‌ی دلتنگی رنگی مرا جبران می‌کند.‌

پرنده‌های‌ِ کوچکِ سیاهِ سینه‌سفید، زمینِ خیس، ابرهایِ خاکستری، هوایِ همیشه مه. من این آرامش پاییز را عجیب دوست دارم.

هوس می‌کنم رنگ‌هام را بعدِ این همه ماه از جعبه درآورم.

+  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:29  به قلم نرگس  | 

میزها و صندلی‌های کهنه چیده کنار هم، مردی فرورفته در مبلی، میان‌شان. زنی عبور می‌کند، عکس می‌گیرد. مرد داد می زند: هـــــــــــــــــــوی چـرا هیــچی نگفتی، خوش‌م نمی‌یـــــــاد عکس بگیری. زن لبخند می‌زند، طرفش می‌رود، دوربین‌ش را نشان دهد.

هوس می‌کنم از بساط کولی‌ها عکس بگیرم، اسباب‌بازی‌های بچه‌ها، کفش‌های لنگ به لنگ... یکی دو تا سه تا، بچه‌های کولی با عصبانیت نگاه‌م می‌کنند، به مادرشان که لبخند می‌زنم، او هم لبخند می‌زند. هی عکس می‌گیرم، هی...

ساعت‌های کوکی کوچک، ساعت‌های مچی، جیبی... چاقوی‌های جیبی، مجسمه‌های کوچک مسی و صدفی... پیرمردی نشسته کنارشان، قیمت هر چه برداری را می‌گوید.

دوچرخه‌های ایستاده کنار هم. زن و مردی یکی‌شان را انتخاب می‌کنند. پیرمردی از حلقه رفقای‌ش کنار می‌کشد، طرف‌شان می‌رود: پنجا یورو...

جعبه‌های چوبی بزرگ روی میز، پر سی دی، طبقه‌بندی‌شده، هر ردیف برچسبی...پشت میز، چند مرد نشسته با هم حرف می‌زنند.  

 


ادامه مطلب
+  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 14:10  به قلم نرگس  | 

این پست چند اشکال کوچک دارد، کلماتی جا افتاده اند. سر فرصت درست ش می کنم.

چیکی چیکی تانتا

چیکی تانتا

چیکی چیکی تانتان

تان تان تانتان...

هی با چوب، گرفته میان دو انگشت، می زند روی سیم. هی تکان می‌خورد آن قوطی حصیری پر سنگ‌ریزه در دست‌ش:

چیکی تانتان...

تکان می‌خورد آرام. شکم روی شکم‌ش عقب جلو می‌رود، کدوی چسبیده به چوب دومتری بلند. انگار چوب را با انگشت کوچک‌ش نگه داشت باشد و سینه‌ی دست‌ش. با شصت و انگشت اشاره‌اش سنگی را می‌لغزاند آرام روی سیم:

تاتا تـــــــانتان...

تکیه‌اش را داده به آن دیگری که دایره‌ای را تکان می‌دهد در دست‌ش. با هم زمزمه می‌کنند زیر لب.

تـــــــانتان...

می‌‌چرخد روی یک دست‌ش. پاها در هوا: سیم لاستیک کامیون است. از لاستیک دوچرخه هم می‌توانی درش بیاوری. اما حتما از همین‌ها... نه نمی‌شود خرید.

چیکی ... چرخ ... چیکی تانتان... چرخ می‌خورد روی دست. تن‌ش را از زیر دست‌ش رد می‌کند.

آدم‌ها دورمان این سه نفر را نگاه می‌کنند. هیچ وقت این گوشه‌ی محله‌مان این همه آدم جمع نمی‌شوند...

+  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:56  به قلم نرگس  | 

یک جعبه کتاب گذاشته‌ام روی ریل و یک ربع است که منتظرم یکی از این رباط‌های کتابخانه ببردش پایین. روزهای خیلی گرم، روزهای خیلی بارانی همیشه یکی یا هر دوشان قاطی می‌کنند.

۰۰۰

امروز صبح قطار نیم ساعت تاخیر داشت. من اما به موقع رسیدم سرکار. یک ساعت و نیم زودتر از خانه آمده بودم بیرون. تا این‌جا هم فقط نیم ساعت لازم دارم، اگر همه چیز خوب پیش رود.

همین که قطار رسید به ایستگاه خانه‌مان، دو جوان آلمانی پریدند بیرون و داد زدند: اکسیژن اکسیژن، نشستند روی صندلی‌ها منتظر قطار بعدی. نه مثل متروهای تهران یا توکیو، اما پر بود. من به زحمت رفتم تو، چون آلمانی‌ها خیلی گشاد گشاد می‌ایستند توی قطار. عجیبه که همه احساس خفگی داشتند، اما هیچ کدام از آنهایی که نزدیک پنجره بودند، پنجره را باز نمی‌کردند.

پنج جوان کارگر دور هم ایستاده بودند، با همان لباس‌های رنگی و گچی کار، پاره، پوره. هی از بوی گند هوا و حمام نکردن می‌گفتند. یکی‌شان به آن یکی می‌گفت وقت حرف زدن، صورتت را برگردان آن طرف، نفس بکشیم.

ـ کدام کثیفی است که حمام نمی‌رود...

ـ کثیف نه... تنبل...

من از بوی گند و نم هوا جرات نمی‌کردم راحت نفس هم بکشم. تازه وقتی بیشتر مسافرها پیاده شدند، فهمیدم بوی گند انگار چسبیده به دیوارهای واگن، به صندلی‌ها حتا!

+  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:25  به قلم نرگس  | 

امروز از آن روزهایی است که اخم‌هایم باز نمی‌شوند، تا شب.

تو قطار پنج جوان اروپای شرقی ساز می‌زنند. یکی‌شان لیوان‌کاغذی قهوه را می‌گیرد جلوی مردم، لبخند می‌زند، سلام می‌کند و هی می‌گوید خواهش می‌کنم. یکی دو نفر سکه‌ای می‌اندازند. آن یکی که کلارینت می‌زند، صورت‌ش پر از جوش است. از جلوی‌م که رد می‌شود، هیچ جا را نگاه نمی‌کند، لبخند می‌زند. دردم می‌گیرد. می‌خواهم مثل بقیه سرم را نیندازم پایین، یا بی‌تفاوت زل نزنم تو نگاه‌شان. می‌خواهم لبخند بزنم، نمی‌آید. این‌پنج‌تا با همین چند سنتی که هر روز جمع می‌کنند، زندگی می‌کنند؟

لبخندشان مرا تلخ است. می‌دانند انگار کسی نمی‌بیندشان، بخندند یا بگریند. باز ساز می‌زنند، پریشان. از قطار پیاده می‌شوند، روی صندلی‌های مشبکِ فلزیِ سرد می‌نشینند. پشت به ما، منتظر قطار سوی دیگر. گوش‌های‌شان سرخ از سرما. کاش این آدم‌ها لبخند نزنند...

+  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 15:25  به قلم نرگس  | 

سرش را که جلو می‌آورد، نه چاکِ چروکِ سینه‌ی بیرون زده از پیرهنِ بی‌یقه‌اش، دو چاهِ تاریک می‌بینم، میان‌شان دو مهره‌ی آبی. بس‌که دور چشم‌های چروک‌ش را سیاه کرده. لب‌های سرخ پرچین‌ش تکان می‌خورد:

- می‌توانم از شما یک نخ سیگار بخرم؟

- متاسفم.

خودش را می‌کشد سوی دیگر، روی پاهای کبودِ چروک، با رگ‌هایِ سیاهِ زیر پوست، تا ران‌هایِ پنهان، در دامنِ سرخِ چاک چاک. دست‌های چاق چروک‌ش تکان می‌خورند، انگشتان دست راست‌ش بیشتر. کنار نیمکت می‌ایستد، بند سرخ پیراهن را روی شانه جابه‌جا می‌کند. موهای سیاهِ رنگ کرده‌اش را عقب می‌زند. می‌لرزد، اطراف را نگاه می‌کند، پی کسی با سیگاری شاید.

+  شنبه نهم تیر 1386ساعت 15:50  به قلم نرگس  | 

مثل آدم‌هایی شده‌ام که از خستگی خواب‌شان نمی‌برد. دلم بیهودگی مکرر می‌خواهد، یک پیتزای مانده‌ی سرد شده، بشینی روبروی تلویزیون، یک سریال مزخرف نگاه کنی و سق بزنی‌ش. آن‌قدر این سریال طول بکشد که خواب‌ت ببرد. این آفتاب لعنتی هم کله‌سحر نتابد روی چشم‌های‌ت... همین.

۰۰۰۰

پسرک را صدا می‌کند، سرش را می‌جورد، چیزی به ترکی می‌گوید. پسرک قهر می‌کند، می‌نشیند روی پله‌های سیمانی که از آن پایین می‌روم. زن سیگار می‌گذارد میان دو لب‌صورتی براق‌ش، آتش می‌کند، کالسکه را هل می‌دهد طرف مرد موبور آلمانی سوار دوچرخه. داد می‌زند، جیغ می‌کشد، گریه ‌می‌کند، پسرک تکان نمی‌خورد. اشک‌های‌ش حتما آن‌ همه پودر سفید و خط سیاه دور چشم‌های‌ش را می‌شوید می‌ریزد روی صورت‌قهوه‌ای‌ سوخته از سولاریوم. موبور پا می‌زند می‌رود ته ایستگاه.

دو مرد، یکی ترک، یکی سیاه‌پوست می‌آیند از پله‌ها پایین. ترک‌ِ چاق  می‌گوید به زن: امروز خوشگل شدی. تا مردِ سیاه‌ با پسرک و دختر روی کالسکه بازی ‌کند، زن آدرس می‌گیرد از مرد ترک... خوب باشه فردا ساعت ۶... موبور با دوچرخه برمی‌‌گردد، می‌ایستد بالای سر زن.

۰۰۰۰

می‌نشینیم روی زمین دور هم، چانه روی بازو، دست روی زانو. آهنگ که پخش می‌شود، انگار تکه‌ای از سرزمین من تکرار می‌شود... یادم می‌رود تکانِ تکه‌هایِ آویزانِ تن او، چرخیدن، لغزیدن‌ش را... سرزمین من تکرار می‌شود.

+  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:10  به قلم نرگس  | 

این خرس کوچک، دل برلینی‌ها را برده‌است. از وقتی به‌دنیا آمده، ارزش سهام باغ‌وحش دو برابر شده، همین‌طور هم بیشتر می‌شود. تلویزیون‌های مترو  بازیگوشی‌های‌ش را نشان می‌دهند. صفحه‌ی اول روزنامه‌‌های شهر از او می‌نویسند:

کنوت به دست انسان‌ها بزرگ می‌شود، مادرش او را پس ‌زده‌است.

امروز کنوت صاحب استخر می‌شود.

بقیه حیوانات باغ‌وحش به او حسودی‌شان می‌شود.

کنوت دندان در می‌آورد...

کنوت حتا یک وبلاگ هم دارد. یک صفحه‌ی اینترنتی با عکس‌ها، تصویرها و فیلم‌های‌ هر روزش...

این بچه‌خرس را ندیده‌ام، خیال ندارم هم ببینم‌ش. خوشم‌ می‌آید اما که خیلی چیزها فراموش‌ شده‌اند، هی اوست که تکرار می‌شود. حتا اگر بهانه‌اش سود بیشتر برای سهامداران باشد.

آلبوم کوچک عکس  ترانه ی کوچکی برای کنوت  گزارش تصویری از او(آلمانی)

+  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:50  به قلم نرگس  | 

از قطار که بیرون پریدی، از پله‌ها بدو پایین. عینک آفتابی‌ت را بردار، این تونل زیرگذر همیشه تاریکست. برو بالا، زود باش. از کنار استخر، همان استخری که دیوارش، پنجره‌های شیشه‌ای‌ست. نگاه نکن، ساعت استخر دیده‌نمی‌شود. این لعنتی را گذاشته‌اند جایی که فقط تو آب باشی و ببینی‌ش. از پله‌های فلزی بدو بالا، تا پارک روی سقف استخر. بوی گند می‌آید، آفتاب داغ، ته‌سیگار خاموش، کثافت سگ روی پله‌ها فلزی...سایه‌ کسی چمباتمه‌زده‌ رو پله‌های سردِ تاریکِ دی‌شب... بدو از کنار آدم‌ها و سگ‌های توی پارک... از پله‌ها پایین. در را باز کن... بدو طبقه سوم... ۱۰ دقیقه دیر رسیده‌ای...
+  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 17:12  به قلم نرگس  | 

عجیب است آدم هرجای دنیا که باشد، فکر می‌کند این‌جا به اندازه‌ی کافی خوب نیست، حتما جاهای بهتری هم هست.

کی باورش می‌شود تو این همه شهر دنیا، ۵۰ شهر برای زندگی انتخاب شوند و برلین ۱۶اُمی باشد. برلین، با این همه کثافتِ سگ در خیابان‌های‌ش، دیوارهای زرد از پیشابِ آدم‌های‌ش، این همه ته‌سیگار و موش در متروهای‌ش، شیشه‌های ولوی آب‌جو در آخر هفته‌های‌ش، با این همه ولگرد و بی‌خانمان... نه که همه‌ی خیابان‌های برلین اما... محله‌هایی که خارجی‌های بیشتری زندگی ‌کنند، یا آلمانی‌های قراضه. باید آن‌وقت مراقب باشی راه رفتنی پایت را روی آن قمبلی نرم قهوه‌ای کف پیاده‌رو نگذاری. به بوی‌ش عادت می‌کنی، پنجره را باز می‌کنی بعدِ باران، می‌پیچد توی خانه...

رودخانه‌ای در محله‌ی اشپانداو برلین

جمعه رفته بودم گردش، و چه قدر این شهر جا برای گشتن دارد. باور می‌کنی کنار رودخانه‌ای که از وسط شهر می‌گذرد، تو این همه دریاچه‌ای که تو برلینه، نه یک قوطی کنسرو خالی، نه بطری نوشابه، نه پوست پفک، نه دمپایی پاره... آن قدر تمیز است آب، که تابستان‌ها توش شنا کنی، تو، قوها، مرغابی‌ها، کشتی‌ها و قایق‌ها. عادت دارند مردم انگار آشغال‌های‌شان را بریزند تو زباله‌دانی، مگر آن‌ها که مست‌اند، یا شعورشان نمی‌رسد. همان‌جاها که گفتم فراوان‌اند.

 پارک همان‌قدر برای مردم محله است که برای حیوان‌های‌ش، سنجاب‌، خرگوش‌، روباه، پرنده‌ها. چراغِ پارک، آسمان است. شب‌ها، ستاره‌های راه‌ شیری، حیوانات می‌خوابند، برق هم مصرف نمی‌شود.

نه ماشین آخرین مدل، که دل‌ت دوچرخه‌ای می‌خواهد، جفتی کفش راحت، بطری‌ آب...


ادامه مطلب
+  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 21:24  به قلم نرگس  | 

انگشت اشاره‌اش را می‌گذارد جایی روی نقشه می‌گوید با انگلیسی دست و پا شکسته: "می‌خواهم بروم این‌جا، چه‌جوری؟"

نگاه‌ش می‌کنیم، ماری می‌گوید میدان پتسدامر(Potsdamer Platz)؟ سرش را تکان می‌دهد. به انگلیسی می‌گوییم هر دو قطار را می‌تواند سوار شود، باز می‌پرسد کدام را؟ دو خط سبز و صورتی روی نقشه را نشان‌ش می‌دهم، هر دو از ایستگاهی که هستیم می‌روند همان‌جا که می‌خواهد. سرش را تکان می‌دهد، باز می‌پرسد. ماری نگاه می‌کند کدام قطار زودتر می‌آید، می‌گوید همین را.

با ما سوار می‌شود، می‌گوید با تکان انگشت‌ها و کلمات انگلیسی به‌هم ریخته، رسیدیم خبرش کنیم. می‌گویم ما زودتر پیاده می‌شویم، دست می‌کشد روی موهای جوگندمی‌اش، باز می‌گوید tell me when we arive. هیچ نمی‌گویم، پیاده شویم، می‌فهمد. می‌پرسم where are you from، جواب نمی‌دهد.

از ماری که به آلمانی می‌پرسم خانه می‌رود یا نه، مرد می‌پرسد are you german؟

- No.

- Where are you from؟

- Iran.

چین‌های صورت آفتاب‌سوخته‌اش باز می‌شود: اِ... ایرانی هستی؟ دِ از اول بگو بابا خوب...

+  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:38  به قلم نرگس  | 

کنار دریاچه که قدم می‌زنم قوها به سوی‌م می‌آیند. این‌جا انگار هیچ پرنده‌ای یاد نگرفته از آدم‌ها باید بترسد.

آفتاب می‌تابد روی پوستم، روی آب و درخت. می‌مانم تا غروب کند.

+  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 21:58  به قلم نرگس  | 

- فرانسوی هستی؟

- نه.

- اسپانیا؟ ترک؟

- نه.

- عرب نیستی. کجایی هستی پس؟

- ایرانی. قبض امانت کتاب را چاپ کنم؟

- آره... ایرانی، ماشــــــــاالله. دانشجویی؟ چی می‌خوانی؟

- فیزیک.

- می‌خواهی بمب اتم درست کنی؟

 - نه. شما کجایی هستی؟

- کشور همسایه...تونس.

- ۲۶ آوریل باید کتاب را برگردانید.

- باز هم را می‌بینیم. این‌جا همیشه کار می‌کنی؟

- نه.

- کی؟

- گاهی.

- باز هم را می‌بینیم. ماشــــــاالله...

+  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 22:7  به قلم نرگس  | 

دور چشم‌هایم می‌سوزد، می‌خارد، پوسته می‌شود... تو اینترنت هی دنبال دکتر گشته‌ام، کار اغلب‌شان لیفتینگ، از بین بردن دایمی موهای زاید... ماگدالینا می‌گوید توی برلین تا دل‌ت بخواهد دکتر مزخرف هست، باید حتما متخصص پیدا کنی.

دی‌روز تلفن کردم به یک کلینیک پوست، برای دو ماه دیگر وقت می‌دهد. دردم را که می‌گویم، تلفن دکتری را می‌دهد. منشی‌اش می‌گوید ساعت ۱۱:۳۰ اینجا باش. ده دقیقه صبر می‌کنم تا بیاید تو اتاق انتظار. می‌گوید دکتر دیگر مریض نمی‌گیرد، ۱۱:۴۰ دقیقه است. عصر بیا... باید بروم سرکار... فردا بیا... عصبانی می‌شوم، می‌گویم تلفن کرده‌ام، گفتم مشکل اورژانسی دارم... غبغب‌های‌ش را تکان می‌هد... متاسفم. پوستم آن‌قدر می‌سوزد که حوصله‌اش را نداشته باشم. در را می‌کوبم به هم می‌آیم بیرون. باران خیسم می‌کند، کلافه‌گی‌ام را اما نمی‌شوید.

امروز به جای دیگری تلفن کرده‌ام،با خواهش و تمنا، برای دوشنبه وقت گرفتم. نمی‌توانم بروم جلسه کتابخانه.

همه‌ش منتظر دوشنبه‌ام، حوصله هیچ کاری ندارم... می‌روم خرید.

+  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 11:11  به قلم نرگس  | 

انگشت‌ش را می‌کرد تو بینی‌ش، گوش‌ش، آقای دکتر هم آزمایش را توضیح می‌داد. انگشت‌ش را می‌مکید، جوش صورت‌ش را می‌کَند. عکس مدل‌های روزنامه را نگاه می‌کرد. می‌رفت وسط آزمایش بیرون، ساعتی بعد با شکلات برمی‌گشت. حتا وقتی خودش توی اتاق نبود، لباس‌های‌ش بودند با بوی عجیب‌شان.

همیشه جایی روی لباس‌ش گنده نوشته برلین. به کلاه‌ش پرچم آلمان آویزان است. تو جیب‌های گنده و آویزان کت‌ درازش بطری یک لیتری آب می‌گذارد. دوست دخترش را ندیده‌ام، سهیل می‌گوید از بچه‌های دانشگاه است. به هم که می‌رسند تف می‌کنند.

ترم پیش با هم کلاس داشتیم. میز اول می‌نشست. گاهی سر کلاس کباب ترکی می‌خورد، بوی گوشت مانده می‌پیچید توی کلاس. همیشه کیسه‌ای‌ می‌آورد، توش چند بطری، آب‌نبات کشی، میوه .... وسط درس سوال هم می‌پرسید.

دی‌روز می‌پرسد تو ذرات بنیادی را قبول شدی؟ گریه‌اش گرفته بود، که من قبول شدم یا خودش نشده؟ می‌گویم اگر مساله‌ها را بلد باشی...! می‌گوید بلدم...

+  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 15:59  به قلم نرگس  | 

گاهی باید پروژه را تمام کرد، دو روز باید بیدار ماند، نمی‌شود بدون قهوه. می‌‌گویم مغزت کار می‌کند، با آن همه برنامه‌های پیچیده؟

می‌گوید باید قهوه بخوری که خواب‌ت نبرد. شب هم یک شیشه آبجو که خواب‌ت ببرد. نگاه‌ش که می‌کنم، می‌گوید نمی‌شود از ۶صبح رفته‌ای سرکار تا ۱۲ شب، که برسی خانه آن‌قدر خسته‌ای که حتا نتوانی بخوابی. اگر آن آبجو را هم نخوری... ته‌مانده سیگارش را می‌چپاند تو جاسیگاری. کاغذ‌سیگار دیگری بر‌می‌دارد، برگِ ‌سیگار می‌ریزد، قدری از آن بسته‌ی کوچک، لای کاغذ. پک  می‌زند، بوی حشیش می‌آید.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

به خانواده، آشنایان و دوستان عزیز: رمز عبور ایمیل‌م را فراموش کرده‌ام. همان موقع که کامپیوترم به هم ریخته بود، بس که کلافه بودم. تا یادم بیاید...

+  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 20:59  به قلم نرگس  | 

این‌جا پیدایش کردند. خفه‌ش کرده بوده. با هم رفته‌اند نانوایی، نان خریده‌اند. تو قطار خیابانی (Straßenbahn) با هم بوده‌اند. عکس‌شان تو دوربین قطار ضبط شده.

۹سالش بوده. همیشه مامان یا بابا از مدرسه می‌بردندش خانه. این بار قرار بوده تنها برود خانه. هیچ وقت اما خانه نرفته، هر چه هم که منتظرش بودند. برای همین جلوی خانه‌شان این همه عروسک نشسته.

۴۳ سالشه، ۵ بار دستگیرش کرده‌اند تا حالا، به جرم تجاوز به کودکان. محکومیت‌ش که تمام شده ولش کرده‌اند. این دفعه از بس دنبالش بوده‌اند، انداخته خودش را زیر قطار. اما زنده مانده، بیمارستان است حالا. اگر زنده بماند، کودک دیگری...؟

آن بالا روی آن کاغذ قرمز کسی نوشته: چند کودک باید بمیرند تا مجازات‌ها تغییر کنند؟

لینک: اشپیگل به آلمانی

+  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 22:31  به قلم نرگس  | 

اگر این صندوق پست نبود، شاید اصلا نمی‌فهمیدم والنتاین است، تبلیفات جاکلیدی‌های بی‌قواره، لباس‌های زیر، عطر، موسیقی و فیلم‌های مزخرف، شکلات‌های قلبی.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

صبح که می‌رفتم دانشگاه...

گل‌فروش ویتنامی توی مترو، دسته‌گل‌‌ تازه درست می‌کرد، توی هر دسته‌گل هم سیخی فروکرده‌بود، نوکِ آن قلب قرمزی.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

توی دانشگاه...

آخرین روز کلاس‌ها بود، قصه بیگ بنگ، نوترینو ... محاسبه‌ی خطا در کامپیوترهای کوانتومی. چه قدر این پسرک جلویی‌م بوی عرق می‌داد. این‌جا از والنتاین خبری نبود، حتا سرکار هم مثل همیشه.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

شب که برمی‌گشتم...

انگار کوه روی شانه‌هایم کاشته‌ام، خسته‌ام. توی مترو همه خسته‌اند. دو تا دختر و یک پسر بحث می‌کنند اول کدام‌شان را برسانند خانه، یکی‌شان دسته‌گلی دارد. اغلب آدم‌ها اما با چشم‌هایِ نیمه‌باز بی‌حرکت، به هیچ خیره، ایستاده‌ یا نشسته‌اند، تا ایستگاهی که پیاده شوند.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

والنتاین سال بعد حتما...

+  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 23:13  به قلم نرگس  | 

این عکس را توی تظاهرات اول مه ۲۰۰۶ گرفته ام در ( Kreuzberg (Berlin!

دوست‌دختر ِ نروژیِ آقای دکتر همیشه از دست‌دوم‌فروشی لباس می‌خریده، آن هم لباس‌هایی که هیچ‌کس نخریده، آن‌قدر که حراج شده، مثلا یک بار با آقای دکتر یک بلوز نایلونیِ قرمز ِ کهنه خریده، ۵۰ سنت(حدود۶۰۰تومان).

یک بار که آقای دکتر کتِ نو خریده، دوست‌دخترش پرسیده چند؟

- ۲۰۰ یورو.

دوست‌دخترش گفته اوه! حیفِ پول. کت خودش را ۵ یورو خریده بوده.

اوایل آقای دکتر خجالت می‌کشیده با دوست‌ش برود بیرون، به خاطر لباس‌های عجیب و رنگ‌های غریب‌ش. اما کم‌کم که عادت کرده، حتا از لباس‌ها هم خوشش آمده، برای آن‌که لباس‌های دوست‌ش بوده.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

اگر بدانی چه قدر آدم توی برلین این طوری لباس می‌پوشند، کهنه، پاره، دست دوم....

+  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:9  به قلم نرگس  | 

بوی گندِ سیگار می‌آید، بوی گندِ گُه... کاش زودتر پیاده شود، شوم از قطار. می‌نشیند، کاغذ سیگارش رو صندلی کناریش. وینستونِ نیم‌سوخته‌یِ خاکی‌ِ لگدمال‌شده را پاره می‌کند، می‌تکاند رو کاغذ. فیلترش را در می‌آورد، بقیه‌اش را می‌چپاند تو جیب کت سربازی‌ش، از همان‌ها که رو آسیتن‌ش نوشته برلین. کاغذِ سیگار را لوله می‌کند، زبان خیس‌ش رو لبه‌ی آن، فیلتر را می‌چپاند ته لوله. حلقه می‌کند دسته موی طلایی از فرق سرش، می‌کشد تا زیر گردن‌ش، لبخند می‌زند. دندان‌های زرد گنده‌اش که دیده می‌شوند، انگار طلوع خورشید را ‌بیند، پشت همه‌ی ساختمان‌های شهر.
+  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 9:53  به قلم نرگس  | 

عکس سوشی‌های سردَرش وسوسه‌ات می‌کند بروی تو. از پنچره‌اش که نگاه کنی، میزهای سفیدِ پایه‌فلزی، صندلی‌های سفیدِ انگار پلاستیکی، هیچ‌کس آن‌جا نیست، هیچ‌وقت. همین رستوران چینی سر کوچه، فقط یکی دوبار مردِ شرق‌آسیایی‌‌‌‌‌ِ سیاه‌پوشی دیده‌ام. خیال کنم صندوق‌دار باشد.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

ازین رستوران‌های بی‌مشتری تو برلین کم نیست. آشنایی می‌گفت کار خیلی‌هاشان پول‌شویی است. پول‌های آمده از راه‌ خلاف، می‌شوند مثلا درآمد رستوران، مالیات‌ش را هم می‌دهند.

آخر سال، هر که دارایی یا درآمدی دارد، باید گزارش دهد، مالیات‌ش را هم. تنها بی‌کارها و آنها که کمتر از ۴۰۰یورو در ماه درآورند، مالیات نمی‌دهند، که این ۴۰۰ یورو حداقل برای زنده ماندن است. درآمد بیشتر، مالیات بیشتر، مهندسی  که حقوق‌ش ماهی ۴هزار یوروست، حدود نصف آن را می‌گیرد با هزینه‌ی بیمه و ...

می‌توان بخشی از مالیات را برای کارهای فرهنگی و ... هزینه کرد، به جای دادن به اداره مالیات. همین می‌شود که مثلا زیمنس برای خرید کتاب‌های کتابخانه دانشگاه کمک می‌کند. بعضی‌ها هم از این راه، میان‌بری می‌یابند برای فرار از مالیات.

+  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 22:57  به قلم نرگس  | 

با حدود ۲-۳ میلیون تومان (۲-۳ هزار یورو) می‌شود این‌جا یک گلف قدیمی خرید، با حدود ۶۰ میلیون تومان مثلا یک "ب.ام.و" تقریبا آخرین مدل. ماشین که خریدی باید بیمه‌اش کنی، از ماهی حدود ۸۰-۷۰ یورو برای یک ماشین قدیمی مدل پایین تا چند صد یا هزار یورو برای ماشین‌های مدل بالاتر. بنزین با قیمت جهانی عرضه می‌شود به اضافه مالیات و ...‌‌. ایستگاه‌های پمپ بنزین یک تابلوی الکترونیکی بزرگ دارند برای قیمت متغیر بنزین، لیتری حدود ۱۵۰۰-۲۰۰۰ تومان.

تعمیر ماشین هم آن‌قدر گران است که خیلی‌ها می‌برندش لهستان، یا  می‌فروشندش به قیمت ارزان به آن‌ها که می‌برند لهستان تعمیر کنند، گران‌تر بفروشند.

برای همین‌هاست شاید، بیشتر از آن‌که ماشین تو خیابان حرکت کند، پارک شده کنار خیابان. وقتی باید لیتری ۲-۳ هزار تومان پول بنزین بدهی، پیاده می‌روی، با دوچرخه یا با مترو، حتا اگر بلیط روزانه‌ی مترو حدود ۶هزار تومان(۵.۸ یورو) باشد.

این‌جا اما می‌توانی از پیاده‌روی، حتا کنار خیابان لذت ببری. خیالت هم راحت باشد کسی درخت‌های قشنگ این خیابان را قطع نخواهد کرد و پیاده‌روها را تنگ، فقط برای آن‌که ماشین‌ها جای بیشتر داشته باشند!

+  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 11:6  به قلم نرگس  | 

بسته‌ی چای کیسه‌ای را می‌گذارم روی پیشخوان، می‌گویم: من از کیفیت این چای راضی نیستم.

سرش را بلند می‌کند، بسته را برمی‌دارد: چرا؟

- بو، رنگ و طعم بدی دارد، آدم را یاد آب ماهی می‌اندازد.

 کد روی بسته را با اسکنر به کامپیوتر می‌دهد، پول‌م را پس می‌دهد.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

کنار ردیف کفش‌ها ایستاده‌است. می‌گویم هفت ماه پیش کفش کوه خریدم از شما، این بار که کوه رفتم، همه‌ی پنج روز پای‌م خیس بود. کفش‌ها از تو سوراخ شده‌اند. کفش‌ها را می‌گیرد، می‌گوید این‌ها برای کوه مناسب نیستند، برای زمستان توی شهر بهترند. متاسفانه الان هم مثل این‌ها را ندارم، مجبورم پول‌ش را پس بدهم، اشکالی ندارد؟

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

توی پاکت نامه یک کارت خرید جدید با اسم من است. بالای آن نوشته ازین پس تا سه سال برای همه‌ی خریدهای‌تان ازما سه درصد تخفیف می‌گیرد و به برنامه‌های جانبی ما دعوت می‌شوید، مجله‌ی ما را رایگان دریافت می‌کنید...

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

این‌جا قانون است که هر چه خریده باشی تا ۱۴ روز در بسته بندی اولیه می‌توانی پس دهی. خیلی از فروشگاه‌ها برای جذب خریدار، ابتکارهای دیگری هم می‌زنند.

فروشگاهی که از آن مواد غذایی می‌خرم، روی همه‌ی کالاهای‌ش می‌نویسد: "کیفیت این کالا تضمین ‌شده‌است. در صورت نارضایتی پس گرفته می‌شود"، پس هم می‌گیرد. فروشگاه وسایل و لباس‌های ورزشی هست که همه‌ی کالاهای‌ش را تا سه سال ضمانت می‌کند و اگر خراب شوند یا پاره، پس می‌گیرد یا تعمیر می‌کند. اغلب وسایل الکترونیکی از یک تا سه سال ضمانت دارند. برای تعمیرشان هیچ مبلغی نباید بپردازی، اگر تعمیرنشوند پس گرفته می‌شوند. بعضی فروشگاه‌ها برای خریدهای‌ت امتیاز می‌دهند. امتیازهای‌ت که زیاد شد می‌توانی ازشان برابر امتیازت پول بگیری یا چیزهایی با تخفیف بخری.

+  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 10:10  به قلم نرگس  | 

سال نو میلادی مبارک

بنگ بنگ... نمی‌گذارند بخوابم. خیابان بوی گوگرد می‌دهد. هر سال که سال نو بشود، آن‌قدر صدای ترقه‌، بوی سوختن، شیشه‌های شکسته و نشکسته کف خیابان هست که یادم برود چه بوی تند الکلی گرفته‌اند این خیابان‌ها...

new year

new vear

 

new year

 

+  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:44  به قلم نرگس  | 

جلوی "دونِر کبابی"، پیرمردی وسط  پیاده رو ایستاده بود با پالتویِ سیاهِ بلند و کلاه شاپو، با آن نگاه خیره به هیچ جا. پای درختِ کنار پیاده رو، همان جا که سگ ها همیشه اَن می کنند، پیرمرد دیگری، با پیراهن مردانه سفید و شلوار اتو کشیده چمباتمه زده بود. هی خودش را می مالید به خاک و گُه سگ ها. به رَسم ِ سگ ها  که عصرها با صاحب شان بیرون می آیند، شاشید به درخت.

بستنی ام را انداختم دور...

 

+  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 19:7  به قلم نرگس  | 

سرم مثلا باید شلوغ باشد. باید درس بخوانم. اما مثل همیشه گرفتار مرض امتحان شده ام که هیچ کاری نمی کنم، درس هم نمی خوانم. همه ش دلم می خواهد بروم سینما، نمایشگاه...

آخرهفته ی پیش رفتیم پیاده روی. از یک نمایشگاهی سردرآوردیم که آدم فقط توی کابوس های ش می بیند... اگر حوصله کردم می نویسم از آن.

بعد اما رفتیم نمایشگاه نقاشی، تا ۹ شب باز بود! تو برلین، جایی که همه ی فروشگاه ها یک شنبه ها تعطیل اند و روزهای دیگر هم از ۸ شب به بعد، شنبه ها هم زودتر!  آخرش هم رفتیم Dussman، موسیقی کلاسیک گوش کردیم، خیلی عالی بود. این تنها فروشگاهیه که من در هر حالی دوست دارم بروم، پر از کتاب، سی دی، فیلم، عکس، نقاشی. تا ۱۰ شب هم باز است. هیچ وقت هم از آن خرید نمی کنم، چون پول ش را ندارم!

+  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 11:36  به قلم نرگس  |