تبليغاتX
یک فنجان چای داغ
دستم به نوشتن نمی‌رود، تو اسمش را بگذار محافظه‌کاری یا هر چه دلت بخواهد... مثل آدم‌هایی شده‌ام که پاهاشان بریده، پرت شده‌اند تو سیاهچاله‌های ناشناخته‌...

۰۰۰

ازش پرسیده‌بودم، می‌گویند تو چین حقوق بشر رعایت نمی‌شود، قضیه چیست؟

اخم‌ می‌کند.

می‌گویم، آخر چندی پیش نمایشگاهی بود از عکس‌های کارگران چینی، آدم‌های بی‌دست و پا را نشان می‌داد، سه چهار نفری در اتاق‌های کوچک زندگی می‌کنند، در اتاق نمور، تنگ و کثیف.

داد می‌زند: اینها همه‌ش تبلیغات آمریکاست. برای پیشرفت لازمه...

+  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 18:24  به قلم نرگس  | 

چشمهایش عسلی‌ست، موهایش سیاه پر از رگه‌های سفید. کت  کهنه ی کرم رنگ پر لک، با شلوار ورزشی کهنه‌ی گشاد و کثیف، شال قهوه‌ای پوسیده پیچیده دور سرش. زیر بقل ش پوشه ای کرم رنگ...

تا حرف نزده نمی فهمم ایرانیست. دندان‌های نداشته اش را نمی بینم هم. می‌پرسد: مجله جمعه‌بازار کجا هست؟ همان که آدرس وکیل‌ها و فروشگاه‌های ایرانی را دارد...

از لثه‌های‌ش، یکی دو تا استخوان سیاه و قهوه‌ای به جای دندان آویزان‌ست. می‌گوید: من هم با شما پیاده می‌شوم آدرس مغازه‌ی ایرانی را یاد بگیرم.

پیاده‌شدنا، آرام آرام خودش را می‌کشد روی زمین: من مریضم، نمی‌توانم تند بیایم.

می‌پرسم: کی آمدید برلین؟

- دو ماه.

- کار می‌کنید؟

- نمی‌توانم.

- پناهنده‌اید؟ از دولت کمگ می‌گیرید؟

- تازه پناهندگی گرفتم. اِی، آره، دنبال‌شم... پوشه‌اش را جابه‌جا می‌کند زیر بقل‌ش... وکیل ایرانی می‌شناسی؟

- نه متاسفانه، شاید صاحب‌مغازه‌ ایرانی بداند... رویم نمی‌شود بپرسم شب‌ها جای خواب دارد اصلا، دولت کمک‌ش می‌کند یا خیابانگردست...

صاحب مغازه می‌گوید: جمعه‌بازار برلین تمام شده، مال هامبورگ هست. می‌تونی بری مغازه پایینی بپرسی.

رشته را که از قفسه برمی‌دارم، می‌خزد طرفم: ممنون من بروم مغازه پایینی بپرسم.

- می‌شود کمکتان کنم؟

سرش را کج می‌کند: چی بگم، احتیاج که دارم...

-عیدی...

-اصلا باورم نمی‌شود، دستتان درد نکند. انتظار نداشتم..

۰۰۰

هنوز هم نمی‌فهمم آدم کجا باید بوده باشد که آن‌قدر خراب شده‌باشد حال و روز‌ش.

+  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 21:5  به قلم نرگس  | 

با تظاهرات‌ها ایران فرق دارد این‌‌جا. اعلامیه‌ها دست‌نویسند، یا کار چاپگر خانه‌ای. خبری از ماشین‌های پخش اعلامیه و پوسترهای رنگی نیست. رو ماشین باری سفیدی عکس‌های قربانیان جنگ غزه را چاپ کردند، چسباندند. زنی از کنار عکس‌ها عبور می‌کند، چشمان‌ش پر اشک می‌شود، دست دخترش را می‌گیرد میان جمعیت گم می‌شود.

ماشین کرایه‌ای‌ست. آرم یکی از دخمه‌های الکل‌فروشی شبانه‌روزی برلین روی‌ش‌ست. جلوی صف پلیس توقف می‌کند. انتظامات مردم را به صف می‌کنند. پسری ردیف اول جمعیت ایستاده وسط، پرچم ایران را بالا می‌برد. خبرنگارها مرتب عکس می‌گیرند ازش. می‌روم جلوی‌ش هی عکس‌ش را می‌گیرم. ایرانی‌نیست، به پسربچه‌های عرب می‌ماند. خیره می‌شوم به چشم‌های‌ش، نگاه‌م می‌کند، پرچم را پایین می‌آورد. مامور انتظامات به عربی چیزی می‌گوید... سِوا... اشاره می‌کند کنار بروم. پسرک پرچم را بالا می‌برد باز. دوستی می‌رود جلو می‌گوید پرچم را بیاورد پایین. از کنار پسر دیگری اشاره می‌کند، ببر بالا. می‌روم جلوی‌ش: چرا ببرد بالا؟

- خوب پرچمه دیگه! مگه چیه؟

- ما این‌جا جمع شدیم برای حقوق انسانی مردم غزه.

روی‌ش را می‌کند سوی دیگر: بگو گوش می‌کنم.

- این پرچم معنی داره. مردم غزه به تنهایی با گوشت و خون دارند از سرزمین‌شان دفاع می‌کنند. بدون کمک هیچ کشور دیگری. که هیچ کسی هم نمی‌تواند کمک‌شان کند.

- خوب پرچمه دیگر، مال هرجا سوریه، فلسطین، ایران...

ادامه نمی‌دهم. پیرزن آلمانی از کنارم رد می‌شود، مرد انتظاماتی را نشان می‌دهد: چرا نمی‌گذارند ما این‌جا بایستیم.

شانه‌هایم را می‌اندازم بالا: من هم نمی‌دانم.

۰۰۰

جمعیت راه می‌افتد. جایی میان راه، پسرک پرچم به‌دست را می‌بینم، جلوی دوربین. مصاحبه‌اش که تمام می‌شود، با ذوق می‌پرسد ساعت چند پخش می‌شود؟

می‌دانم امشب باز خواهند گفت، حماس از ایران اسلحه می‌گیرد. حماس تروریست است...

کاش لااقل این‌ها که تظاهرات می‌کردند حالی‌شان بود، راکت‌های مثلا حماس، با شکر و نمک تو زیرزمین خانه‌های فلسطینی درست می‌شود. فلسطینی‌ها این راکت‌ها را می‌ریزند رو زمینی که روزی خانه‌شان بود...

نزدیک خط پایان، زمین پر از کاغذهای سفید و زرد‌ست. انگار کسی آنها را از بالا پخش کرده‌باشد روی زمین. به عربی روی‌شان نوشته‌اند:

"حماس سبب آنچه در غزه رخ می‌دهد است. هدف حماس قتل بی‌گناهان‌ست."

"ملت فلسطین سلامتی می‌خواهد، ملت اسراییل سلامتی می‌خواهد/ اکثریت می‌خواهند که حماس به عملیات خونین‌ش پایان دهد/ به امید سلامتی در فلسطین و آزادی/ سلام بر اسراییل"

۰۰۰

حماس، یعنی فلسطینی که خانه ندارد، در حالا حاضر در غزه زندگی می‌کند و به زودی کشته می‌شود.

 

+  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:19  به قلم نرگس  | 

هردم آن‌قدر سخت است که دلم‌ می‌خواهد فریاد شوم یادم می‌آید این‌جا تنها جایی‌ست که... این روزها ته دلم را انگار چیزی دایم سوهان می‌زند.

۰۰۰

این نامه مال بیش از ۶ ماه پیش‌ است. از همان وقت‌ها که غزه در عذاب بود از بی‌غذایی و بی‌برقی و ...،  حالا هم از...

۰۰۰

نامه‌ی دختری از غزه

از هانین زقوت، دختری در کلاس دهم مدرسه‌ی صلح از رامالله

ترجمه شده از متن آلمانی

زندگی‌ همه‌ی ما به این می‌گذرد بفهمیم، چه‌طور ما، ما هستیم و چی ما را تعریف می‌کند. رفتار، کردار یا خصوصیت‌هامان؟ مجموعه‌ای از این‌ها... می‌شود یک آدم عادی. اما  نه آدم‌های سرزمینی که من از آن‌جا می‌آیم. آدم‌ها آن‌جا نمی‌توانند تصمیم بگیرند چه‌طوری باشند. من از شهر غزه در فلسطین می‌آیم، جایی که زنده‌ماندن، مبارز‌ه‌ای‌ست بزرگ. ترک غزه، دشوارترین تصمیم من بود، که دلتنگ زندگی هر روزم هستم و احساس گناه می‌کنم.

برای ترک غزه باید از بازرسی مرزی عبور می‌کردم، نه هر بازرسی مرزی. آن‌جا گذرگاهی در اریز‌ست، برای زندانی کردن مردم غزه‌ست. برای سربازان اسراییلی صاحبانِ کارتِ شناساییِ صادره از غزه تروریستند. بی‌اینکه بدانند  فرد کیست، بی کمترین شناختی تصمیم می‌گیرند او جنایتکارست. چه کسی حق دارد هویت آدم‌ها را از آن‌ها بگیرد؟ یا هویت آن‌ها را با کاغذی یا ملیتی تعیین کند؟ چه‌گونه می‌توانند این فرصت را از آدم‌ بگیرند، که خودِ واقعی‌ش را بشناسند؟ نمی دانم... اما هنگامی که در این تونل دراز به سمت نقطه‌ی کنترل مرزی می‌روم، می‌فهمم اصلا مهم نیست من کیستم. هیچ‌کس مرا نخواهد پذیرفت، چنان‌که من هستم. هیچ تفاوتی نمی‌کند که تروریست باشم، یا آدمی در آرزوی صلح، نه تنها برای ملتم که برای اسراییلی‌ها هم.

من آن دهکده، "غزه" را ترک کردم، چیزی که دیگران فقط آرزوی‌ ترک‌ش را دارند. نه برای آن‌که غزه را دوست ندارند، نه برای رفاه و تفریح، بلکه برای آن‌که زندگی در آن‌جا دشوار ست. خانه جایی‌ست که دوست داری واردش شوی، نه آن‌جا که وقتی زندگی سخت‌ست، می‌خواهی از آن فرار کنی. از مرز گذشتم، بعد آن‌که مثل یک حیوان با من رفتار کردند، بعد آن‌که مثل یک ساک "شماره گذاری" شدم و با انواع دستگاه‌‌های جستجو بازرسی شدم، دستگاه‌هایی که هرگز فکرشان را نمی‌کردم. امروز در رامالله‌ا‌م، جایی که فقط دو ساعت با غزه فاصله دارد. من این تکه‌ی عجیب دنیا، غزه را، ترک کردم. اما هنوز، هر لحظه به آن فکر می‌کنم. هنوز هم تاثیر گذشته‌‌ام درمن‌ست. هنوز هم قدرت مردم آن‌جا به من نیرو می‌دهد.

در اخبار می‌گویند، در غزه نه بنزین، نه برق و نه غذا هست. تلویزیون اما فقط منبعی‌ست که درد را منتشر می‌کند. این یعنی هرکسی بیرون غزه بفهمد مردم آن‌جا چه می‌کشند؟ نه، مردم فقط این اخبار فاجعه را می‌شنوند، برای آدم‌هایی که زجر می‌کشند ناراحت می‌شوند و به زندگی ادامه می‌دهند، چنان‌که هیچ نبوده انگار. گاهی هم چنان رفتار می‌کنند که انگار نمی‌توانند. برای همین‌ست که می‌نویسم، برای آن‌ها که این واژه‌ها بی‌معنی شاید باشد، می‌توانند اما چیزهای بسیاری در زندگی آدم‌ها تغییر دهند.

متنفرم از این دِینی که هر لحظه احساس می‌کنم، وقتی تکه‌ای شکلات می‌خورم و می‌دانم دوستی یا کودکی آرزوی آن‌ را می‌کند. متنفرم از این که هر گاه بی‌حوصله‌ام، تلویزیون روشن می‌کنم یا کامپیوتر، وقت می‌گذرانم و دوستانم بدون برق هیچ نمی‌توانند بکنند. بی‌زارم که من هرجا می‌توانم بروم، هردم بخواهم، حتا بیرون رامالله، دوستانم اما در در خانه‌شان اسیرند که حتا بنزین ندارند تا در شهر غزه جایی بروند. متنفرم از خریدن لباس‌های نو، که دوستان من نمی‌توانند. بی‌زارم از این ناتوانی‌م برای حتا کوچک‌ترین کمکی.

با همه‌ی این مصیبت‌ها، می‌توان در غزه عشق و امید یافت. آدم‌هایی هستند که برای زندگی‌شان مبارزه می‌کنند. مادری که تلاش می‌کنند کودکان‌ش را به خنده بیاورد، پدری که سعی می‌کند پیکر کودک کوچکش را از موشک‌ها حفظ کند. آدم در غزه آمیخته‌ای از عشق و نفرت می‌یابد، میان امید و تردید، میان سرخوردگی و رضایت. آدم‌هایی را می‌بینی در غزه، با لبخند از مرز می‌آیند، حتا اگر عبورشان ساعت‌ها با یک روز کامل طول کشیده باشند. در غزه آدم چیزی را می‌یابد که می‌خواهد، خانه را.

۰۰۰

 

جنگ در خاورمیانه، نوار غزه

اعتراضات مردمی به جنگ در دنیا

+  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 12:20  به قلم نرگس  | 

مثل همیشه دهان‌ش پُر، می‌گوید: برای من فرقی ندارد غذا چه شکلیه، مزش مهمه.

می‌گویم: برای من حتا ظرف‌ش هم مهم‌ست. شکل و فرم همه‌چیز مربوط به غذا، بو، رنگ، نور‌...

 دست‌ش را می‌گذارد رو شکم‌ش: تو شکم‌م هم‌ش قاطی می‌شه. من اصلا نمی‌بینم این چیزها را.

می‌خواهم بگویم، از نیمِ لذتِ غذا محرم می‌کنی خودت را، نمی‌گویم. می‌گویم: با دهن پُر حرف نزن!

با همان دهان پُرِ سالامی و نان و کاهوی جویده‌ی درهم می‌گوید: خیال کردم ایرانی‌ها خوش‌شان می‌آید اگر کسی با دهن‌پر حرف بزند.

- نه، خیلی زشت‌ست.

- این گفته ایرانی‌ها با دهن پُر حرف می‌زنند.

- نه، اگر هم کسی بزند، می‌گویند بی‌کلاس‌ست. تربیت درستی ندارد.

- پس این بی‌تربیته. خانواده‌ش‌م بی‌کلاسه.

درخت کنارمان را نگاه می‌کنم: نه لزوما. گاهی آدم‌ها برخلاف هنجارها کاری می‌کنند که ربطی به خانواده نداره.

گاز می‌زند سالامی را، می‌گوید: مثلا این‌جا بده اگر هورت بکشی وقتی سوپ یا چای می‌خوری، تو چین اما خوبه. چون یعنی از غذای صاحبخانه خوشت آمده.

- هر جایی هنجارهای خودش را دارد. شاید برای خلاف هنجار رفتار کردن باید دید درسته یا نه.

- از کجا معلوم با دهن پُر حرف زدن بده؟

- تو دهن‌ پُر، مخلوطی از چیزهای دَرهمِ لهیده‌ی جویده داری، حال آدم را به‌هم می‌زند.

باز دهان پُرش را باز می‌کند... این گفته...

+  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:47  به قلم نرگس  | 


ادامه مطلب
+  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:53  به قلم نرگس  | 

منبع عکس:  www.quadrophenia-shop.de

 ساعتم را که نگاه می‌کنم تازه می‌فهمم دو نیمه‌شب است. می‌گویم: تو نمی‌آییم. باید وقتی هم بخوابی.

سرش را کج می‌کند: نمی‌خواهم بخوابم. تا دم در؟ خوشحال می‌شوم.

- باشد تا دم در. در را که باز می‌کند، نور کم‌رنگی می‌زند بیرون. روی دیوار اتاق‌ش ستاره‌ها روشن‌اند. فرشته‌ها آویزان از سقف، نشسته کنار پنجره، روی کمد... آه برای همین همیشه خیال می‌کردم تو این همه شبیه فرشته‌هایی...

انگار شبنم نشسته روی خیال اتاق‌ش. یاد خانه‌مان می‌افتم، دو سال پیش همچین اتاقی‌ بود، نه این‌قدر پر فرشته با موکت‌ها قرمز خال خالی... خانه‌مان خالی بود.

گوشه‌ی اتاق‌ش کمد بزرگ را نشان‌ می‌دهد: نمی‌دانم جا می‌شود تو آسانسور. باز کردن‌ش ساده نیست، شاید دو باره سرهم نشود. با بابام سر هم کردیم، همان موقع که از لهستان آوردش.

- یک کاری‌ش می‌کنیم. خواستی اسباب‌کشی کنی، بگو.

- فکرشو بکن، بالکن خانه‌ی جدید برای ۶ نفر جا داره، توش کباب درست می‌کنیم... یک میز ناهارخوری می‌خرم... یک ...

انگار خواب فرشته‌هاست هوا، نیمه‌شب که پیاده تا ایستگاه قطار می‌رویم، خیال می‌کنم برگ‌ها و تاریکی‌ هوا آوازی می‌خوانند. دل‌م می‌خواهد جایی میان علف‌ها بخوابم.

+  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:46  به قلم نرگس  | 

البته که سارا را برای علاقه‌ای که به کشورش دارد تحسین می‌کنم و امید دارم این علاقه همیشه پایدار بماند. واقعیت هم این‌ست که ایران به گفته‌ی یکی از روسای سازمان جهانی گردشگری از نظر زیبایی‌های طبیعی پنجمین و از نظر تاریخی از ده کشور برتر دنیاست.

http://iran-tejarat.com/News/Cat11/News8842.htm

گفتگوی سارا و حیا، حرف‌های کودکانه‌ای‌ست که اغلب کودکان با هم می‌گویند. مثل بیسگویت من گنده‌تره! روی آن‌ها نباید و نمی‌شود حساب باز کرد. دنیای کودکان آن‌قدر پاک و دوست‌داشتنی‌ست که با این‌ چیزها گل‌آلود نمی‌شود. همین باور من به پاکی این دنیا‌ست که به من جرات بازگوی گفتگوشان  را می‌دهد، جرات حتا حرف‌زدن با آنها را. برای من کودکان همیشه بزرگ‌ترین آموزگارانند، دل‌شان صاف مثل آیینه‌ست، تا ما خش نینداختیم.

هدف این نوشته‌ها نه سارا و پدر و مادر بزرگوارش‌، یا هرکه از او نقلی کنم باشد. بهانه‌ای‌ست برای پنهان گفتن با آدم‌ بزرگ‌هایی که چون من دور از شیرینی دنیای پاک کودکی.

 این‌سان گفتگویِ شیرینِ کودکانه، تلخ و دردناک در دنیایِ آدم‌‌بزرگ‌ها زیاد اتفاق می‌افتد. خودمان را برتر می‌دانیم، از تلخی طعم تحقیری که در ناخودآگاه‌مان‌ می‌آزارد، از نگاه‌محدودمان، از خودکم‌بینی‌هامان... اجازه می‌دهیم به خودمان، همه‌ی ملت‌ها را تحقیر کنیم. آن‌قدر درین حصار محکم ذهن سنگی‌مان اسیر شده‌ایم که نه از علم تمدن‌های غربی چیزی بخواهیم بفهمیم، نه از فرهنگ و ادبیات غنی عرب و چین و... نه از حتا شیرینی گپ‌زدن با افغان‌ها و تاجیک‌ها یا هر ملتی. حرفی با کسی اگر داشته‌باشیم بی‌طعنه و فخرفروشی ملی نیست... از دولت‌ها حرف‌ نمی‌زنم، از همدمی دو آدم معمولی از دو کشور متفاوت می‌گویم. ما از پوسته‌ پولادین‌مان در نمی‌آییم، و عجیب در محرومیت‌ خودساخته‌مان پوسیده‌ایم.

نمونه‌اش همین سوریه‌ست:

  • خیلی از ما ایرانی‌ها، سوریه اگر برویم، برای زیارت‌ست. سوریه‌ای‌ها شیعه نیستند. آن زیارتگاه و گنبدهای زر سوریه را هم بیشتر‌‌ش را ایرانی‌ها خودشان ساخته‌اند، از عشق‌ اهل‌بیت. خودشان هم بیش از هرکس با دیدن‌ش ذوق‌می‌کنند. وگرنه سنی‌ها، اهل چنین مقبره‌ ساختن نیستند.
  • زیارتگاه‌های ایران هم کثیف‌اند. زوار و اهالی امامزاده داوود در آن طبیعت بی‌نظیر، جهنمی ساخته‌اند، بازاری و پارکینگی و... همه‌ی امامزاده‌ها تقریبا شبیه‌اند، بازارچه‌ای دارند با خرت‌ و پرت‌های بی‌ربط، سوغات زیارت، بشکه و حلب، سیخی جگرکی... پُر پلاستیک، آشغال تخمه و پوست پفک... گربه‌ها و فقرایی که میان ته‌مانده غذای زوار، تو زباله‌ها پی خوراک...
  •  همان مشهد، حرم امام‌رضا، فصل زیارت که بروی... بی‌چاره این‌همه زایر افغانی، پاکستانی، کرد، بلوچ و... ما ایرانی‌ها، ببینیم‌شان می‌گوییم اغلب، دنده‌شان نرم، بشینند گوشه‌ خانه، خنکای کولر، کی گفت بیایند مملکت ما. خودمان سوریه یا هرجای دیگر، قاچاقی هم که برویم، انتظار داریم احترام‌مان کنند، امکانات بدهند...
  • ما که از عشق شیعیان با پول نفت گنبد زر و زیارتگاه می‌سازیم، تو ممالک دیگر حتا. چی می‌شد به احترام اهل‌بیت و زوار به فکر نظافت این زیارتگاه‌ها هم باشیم.
  • تبریزهم همه‌جای‌ش سطل آشغال ندارد، اما از تمیزترین شهرهای ایران‌ست. کثیفی و تمیزی نه به سطل، به آدم‌هاست. زوار کثیف می‌کنند، تا زانو هم تو آشغال می‌روند. خیلی از گوشه‌های توریستی آلمان هم سطل زباله‌ ندارد، زباله را باید باخودت حمل کنی، تا مهمان‌خانه‌ای، اقامتگاهی. آن‌جا هم حق زباله می‌گیرند.
  • به عربستان حق می‌دهم، با وجود این همه اصرار ما ایرانی‌ها نمی‌گذارد قبرستان بقیع را آباد کنیم.
  • نه همه‌ی ایرانی‌ها، بعضی‌‌هامان چنین هستیم. بیش از همه خودم اسیر این گره‌‌ها، در آرزوی رهایی. سوزنی هم به خودمان، پیش از آن‌که تن خلایق را با جوال‌دوزمان سوراخ‌ کنیم.

 با احترام بسیار،

 به امید دنیایی روشن و پاک، دور از آلودگی‌ها، رشدنیافته‌گی‌ها و کینه‌ها، برای سارا و تمام کودکان دنیا، و تمام کسانی دنیا را چنان می‌خواهند و برای خواستن‌‌شان تلاش می‌کنند.

+  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:33  به قلم نرگس  | 

جان به جان‌م هم کنند، از تعریف‌ها و شوخی‌های جنسی بدم می‌آید، از جوک‌ها و کنایه‌ها هم. منظورم از همان‌هاست که به‌ش می‌گویند بی‌ادبی.

نه برای آن‌که بی‌ادبی‌ست... فلانی فلان کار را کرده، این‌که با این جزییات یکی برای من بازگو کند، نمی‌فهمم چی را باید ارضا کند؟

گاهی آدم رفتار اجتماعی را می‌خواهد نقد کند، یا از وضعیت اجتماعی نقل کند. همین گفتن دو سه جمله و تعریف گذری کافی‌ست تا بفهمی داستان چیست.  این‌جور وقت‌ها گاهی انگار بعضی‌ها فرصتی یافته‌باشند، چین و چون حکایت‌ها را نقل کنند. تا فلان جای خلق را به نمایش بگذارند. که چی؟ حالم بد می‌شود. دل‌م می‌خواهد کر باشم.

یکی مرا توجیه کند، مغز من نمی‌کشد خاصیت این حکایت‌ها را بفهمد؟ اصلا از چی این نقل‌ها لذت باید برد، که می‌شود گفت و خندید؟

+  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 0:27  به قلم نرگس  | 

این دیگر خیلی باحال‌ست. باید تعریف کنم:

گاهی ازین تولیدکننده خرید می‌کنم. با نامه یا تو اینترنت سفارش می‌دهم، با پست دریافت می‌کنم، شامپو، مام، کرم، عطر... همیشه هم فقط چیزهایی را می‌خرم که نصف قیمت باشد. هزینه‌اش را سه ماه بعد دریافت سفارش‌ها می‌پردازم. هر چند هفته برا‌م نامه‌ای می‌آید، تو‌ش چند بروشور خوش‌رنگ از محصولاتی که تخفیف خوردند با جایزه‌های مختلف، لباس، ساعت، کیف، شال... اگر ۳۰ یورو خرید کنم، هزینه پست ندارد، یک جایزه اضافی هم می‌گیرم. نامه‌های‌شان با نمک‌ست، مثل پازل یا گاهی معمای کوچک.

 این دفعه ایمیل نوشتم که از چند چیز خوش‌م نیامده، می‌خواهم پس بفرستم. نوشتند بفرست، هزینه پست‌ش را می‌دهیم. پرسیدم چه جوری؟  نوشتند چی را می‌خواهی پس بفرستی؟ عطر، بوی‌ش خوب نیست و ژاکت، بزرگ‌ست. رژ لب‌ها هم برای هدیه دادن مناسب نیستند.

نوشته‌اند: ببخشید که کیفیت محصولات خوب نیست. پول‌ش را از صورت‌حساب‌ کم می‌کنیم. لازم نیست پس بفرستی‌شان. به آزمایشگاه‌مان هم خواهیم گفت این محصولات را بررسی کند و در بهبود آن‌ها تلاش کند.

+  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:36  به قلم نرگس  | 

می‌گویم فکر ‌کنم، نگاه‌ها و ارزش‌های متفاوت دو جامعه باعث کج‌فهمی...

- من که نمی‌گم اینا درست می‌گویند. چرا ما یک حرفی بزنیم به‌ش بخندند؟

- بله، اما...

- من می‌دانم تو چی می‌گویی اما چرا مـــــــــــــــــــــــــــــا یک چیزی بگوییم مسخره‌ش کنند؟ من که نمی‌گویم حرف اینا درسته.

- بله، من هم نمی‌گویم شما این حرف را می‌زنید. بلکه فقط فکر می‌کنم... وقتی شروع می‌کنم زرزر کنم، پا می‌شود می‌رود...

دیگر تا آخر نشستن‌مان، حرف که می‌زند فقط کله‌ام را تکان می‌دهم. تازه یادگرفته‌ام با آدم‌ها چه‌طوری باید حرف زد!

۰۰۰

بگذریم!

۰۰۰

می‌دانی از همه خنده‌دارتر چیست؟ وقتی بعضی‌ها سعی می‌کنند در جامه‌ی فرهیختگی با ادب و نزاکت بقیه را تربیت کنند. پنهانی و طوری که کسی نفهمد بگویند: حالی‌تونه من از همه‌تون با شعورترم!

آررره، حـــــالی‌مون شد. تو چی؟ حالـــی‌ت شد؟

+  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 20:40  به قلم نرگس  | 

‌سارا می‌گوید چرا شب یلدا جشن می‌گیریم؟

-  چون بلندترین شب سال است.

- شبانه روز ۲۴ ساعت است که!

- شب اما اندازه‌ی روز نیست. حالا یک ساعت توضیح بده، زمین می‌چرخد دور خودش.. شب می‌شود، روز می‌شود...

- چرا حالا جشن می‌گیریم؟

- اصل‌ش برمی‌گردد به دین زرتشت تا آن‌جا که می‌دانم. اصولا طبیعت برای‌ ما ایرانی‌ها مهم است. سال‌نوی ما هم وقتی است که درخت‌ها و گل‌ها شکوفه می‌زنند، طبیعت زندگی‌ نو انگار آغاز می‌کند.

- زمستان که قشنگ‌تره، برف می‌آید، تابستان و بهار مثل‌ هم‌اند.

- نه مثل هم نیستند.... دوباره یک ساعت فرق‌شان را بگو....

- اصلا کی گفته اینا پشت سرهم بیایند، این شکلی مرتب؟

- نظم‌ش این جورست. می‌توانی بگویی طبیعت یا ...

- یعنی چه؟ طبیعت که نمی‌تواند. منظورم اینه که کی اینارو این‌ طوری کرده؟

- بعضی‌ها می‌گویند خدا، بعضی‌ها طبیعت، بعضی‌ها می‌گویند این نظم سیستم است.

- من می‌گویم خدا، ما را هم او آفریده.

- باشه!

- چه جوری زمین می‌چرخه ما نمی‌افتیم؟

خوب چه جوری؟

هواپیما چه طوری... درختا... آدما...

+  شنبه یکم دی 1386ساعت 3:43  به قلم نرگس  | 

همیشه طوری به آدم نگاه کنی که انگار حرف‌های احمقانه می‌زند. یا انگار کارهای‌ش سفیهانه است. انگار مریخی است. همیشه یک پوزخند گوشه‌ی لب‌ت باشد، یا یک گره روی لپ سمت راست‌! همیشه... تعجب کنی، حتا وقتی سلام می‌کنم. صداقت ساده نیست، می‌دانم.

۰۰۰

کریم همکارم است. سودانی است. هوای‌م را دارد. حرف که می‌زند همیشه مرا با خودش جمع می‌بندد. ما کشورهای بحران‌ساز... ما عرب‌ها... زن‌هامان را در روز نمی‌بینیم... مردهامان با هم غذا می‌خورند، زن‌ها با هم... ما لباده می‌پوشیم... سینما نداریم، رستوران هم... ساعت ۷ کل شهر تعطیل است. کسی بیرون نمی‌آید از خانه.

کلی زحمت کشیدم حالی‌ش کنم، ایرانی‌ها عرب نیستند، لباده نمی‌پوشند، مگر جنوبی‌ها و بعضی مناطق گرم. خانم‌ها روسری‌شان را محکم نمی‌بندند، موهای‌شان بیرون است. امسال تازه فهمیده ما آدم‌های خوش تیپ هم داریم، به قول خودش یوپی. رستوران‌های ما تا ۱۲ شب هم بازند، گاهی حتا مرکز خریدها هم. سینما داریم. پارک‌های‌مان که تا صبح بازند و روشن... نه مثل برلین که یک چراغ هم تو پارک نباشد!

دی‌روز دنبال چیزی می‌گشتم. می‌گوید چرا اخم کرده‌ای؟ خنده‌ام می‌گیرد. می‌گوید ما همیشه عبوسیم، وقتی می‌خندیم اما از ته دل می‌خندیم.

+  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 17:25  به قلم نرگس  | 

 

عادت کردیم یک‌شنبه صبح آقای همسایه ساعت ۸ بیاید خانه‌مان. دستگاهِ قهوه را بزنیم به برق، قهوه‌ی فیلتری تلخ بپزد. تو فنجان‌های بزرگ با شیرینی، کیکی یا شکلاتی بگذاریم روی میز، نوشِ جان. چشم‌های خواب‌آلودمان به بخار قهوه بیدار شود، عطرش بپیچد تو خانه. این یک‌شنبه ما خواب ماندیم. آقای همسایه هم تلفن نزد بیدارمان کند، نیامد هم.

این هفته خانه‌ی ما یک‌شنبه نداشت، قهوه هم.

+  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:47  به قلم نرگس  | 

عکس از id.wikipedia.org

همسایه خوبی است. حساس است. مهربان است. دوست دارد از خودش تعریف کند. همیشه غیرمستقیم حالی‌ت کند او بهترین است، فروشگاهی که از آن خرید می‌کند بهترین فروشگاه است، چایی که او دم می‌کند بهترین چای است، اگر بهترین نیست یکی از بهترین‌هاست. این  غیرمستقیم بودن‌ش خیلی مهم است.

دست و دلباز است، آن قدر که گاهی دست و دلبازی و اصراف قاطی شوند، این به من ربطی ندارد اما. نیم‌شب هم که در خانه‌اش را بزنی، از رختخواب بلند می‌شود،  با لبخند در را باز می‌کند. با شرمندگی هم که نگاه‌ش کنی باز لبخند می‌زند. چشم‌های نیم‌خواب‌ش را می‌مالد، می‌گوید بچه‌ها را خوابانده بودم، بیدارم. از همه‌ چیزهایی که جمهوری اسلامی برای‌شان تبلیغ کند، بی‌زارست، اسلام، فلسطین، نماز... در همه چیز صاحب‌نظرانه ارایه فضل می‌کند، سوادش را هم که نداشته باشد. زیاد نباید از او انتقاد کرد. بهترست یا تاییدش کنی یا اظهار بی‌اطلاعی. آمار همه‌ی همسایه‌ها را دارد، همین‌طور اغلب ایرانی‌هایی که از پانصدمتری‌اش عبور کرده باشند. یک لیست سیاه هم دارد، از آدم‌های خسیس، چاپلوس، فرصت طلب، جاسوس، بدردنخور، بدردبخور، هم‌پیاله... معتقد است حسن نصرالله و حزب‌الله بد است، تروریست است. چون زنِ ایرانیِ یک نانوایِ لبنانی همیشه از شوهرش کتک می‌خورده. این نانوا همه‌ی درآمدش را برای حزب‌الله می‌فرستاده. علاوه بر آن این رستوران ارزان فروش برلین که مال حزب‌الله است، آشپز ایرانی‌ش را بیرون انداخته. غذاهایی که به نصف قیمت می‌فروشد هم یک کباب کمتر داردند. حالا تو حالی‌ش کن... زیر بار نمی‌رود.

هر وقت ببینی‌ش می‌گوید برویم خانه ما. فوری بساط چای و شیرینی جور می‌کند. عصرانه‌ای، شامی، هر چه باشد با تو تقسیم می‌کند. حتا اگر ۱۲ نیمه‌شب باشد، می‌نشیند و گپ می‌زند...

کاری هم داشته باشی، حاضرست، پیش از آن‌که بگویی. چوب هم که بخواهی اره کنی می‌گوید من بکنم؟ پیچ کی‌ بیاورم برایت؟ چسب چی؟ چی لازم داری؟

یک همسایه خوب است، همسایه‌ی ایرانی. کارها و اخلاق‌های‌ش هم مثل اغلب ایرانی‌ها...

+  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:29  به قلم نرگس  | 

حرف که می‌زنیم، خیال می‌کنم از میانِ میز رنگین‌کمانی رد می‌شود، هوا پُر پروانه‌های رنگی، ستاره‌ها می‌ریزند تو اتاق کوچک خانه‌مان.

 همین حرف‌های معمولی، همین که نظرش را بگوید که آزادی یعنی...

ماهیتابه را می‌گذارم روی میز، می گوید super!

می‌گویم این از آن غذاهای خلاقانه است،خوشمزه شده یا نه نمی‌دانم.  پپرونی دارد، تند است.

بی هیچ تشویشی همه چیز را می‌چشد، هر چه که باشد. لواشک را با خرما می‌خورد، لوبیا پلو را با خیار‌شور، خاک شیر را با آب پرتقال. سفره‌ی ما تند است و ترش. او می‌گوید اما خوشمزه است. اگر لازانیاهای خوشمزه‌اش را نخورده بودم باور می‌کردم. از این همه بی‌پیرایگی‌اش کیف می‌کنم.

می گوید آشپزخانه‌ی ایرانی یعنی...؟

- نه این آشپزی ایرانی نیست، غیر از لوبیاپلو! غذای ایرانی وقت می گیرد پختن‌ش. باید زودتر بدانم که می‌آیی.

قرار می‌شود برویم رستوران ایرانی.

+  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:58  به قلم نرگس  |