تبليغاتX
یک فنجان چای داغ

منبع عکس:  www.quadrophenia-shop.de

 ساعتم را که نگاه می‌کنم تازه می‌فهمم دو نیمه‌شب است. می‌گویم: تو نمی‌آییم. باید وقتی هم بخوابی.

سرش را کج می‌کند: نمی‌خواهم بخوابم. تا دم در؟ خوشحال می‌شوم.

- باشد تا دم در. در را که باز می‌کند، نور کم‌رنگی می‌زند بیرون. روی دیوار اتاق‌ش ستاره‌ها روشن‌اند. فرشته‌ها آویزان از سقف، نشسته کنار پنجره، روی کمد... آه برای همین همیشه خیال می‌کردم تو این همه شبیه فرشته‌هایی...

انگار شبنم نشسته روی خیال اتاق‌ش. یاد خانه‌مان می‌افتم، دو سال پیش همچین اتاقی‌ بود، نه این‌قدر پر فرشته با موکت‌ها قرمز خال خالی... خانه‌مان خالی بود.

گوشه‌ی اتاق‌ش کمد بزرگ را نشان‌ می‌دهد: نمی‌دانم جا می‌شود تو آسانسور. باز کردن‌ش ساده نیست، شاید دو باره سرهم نشود. با بابام سر هم کردیم، همان موقع که از لهستان آوردش.

- یک کاری‌ش می‌کنیم. خواستی اسباب‌کشی کنی، بگو.

- فکرشو بکن، بالکن خانه‌ی جدید برای ۶ نفر جا داره، توش کباب درست می‌کنیم... یک میز ناهارخوری می‌خرم... یک ...

انگار خواب فرشته‌هاست هوا، نیمه‌شب که پیاده تا ایستگاه قطار می‌رویم، خیال می‌کنم برگ‌ها و تاریکی‌ هوا آوازی می‌خوانند. دل‌م می‌خواهد جایی میان علف‌ها بخوابم.

+  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:46  به قلم نرگس  | 

البته که سارا را برای علاقه‌ای که به کشورش دارد تحسین می‌کنم و امید دارم این علاقه همیشه پایدار بماند. واقعیت هم این‌ست که ایران به گفته‌ی یکی از روسای سازمان جهانی گردشگری از نظر زیبایی‌های طبیعی پنجمین و از نظر تاریخی از ده کشور برتر دنیاست.

http://iran-tejarat.com/News/Cat11/News8842.htm

گفتگوی سارا و حیا، حرف‌های کودکانه‌ای‌ست که اغلب کودکان با هم می‌گویند. مثل بیسگویت من گنده‌تره! روی آن‌ها نباید و نمی‌شود حساب باز کرد. دنیای کودکان آن‌قدر پاک و دوست‌داشتنی‌ست که با این‌ چیزها گل‌آلود نمی‌شود. همین باور من به پاکی این دنیا‌ست که به من جرات بازگوی گفتگوشان  را می‌دهد، جرات حتا حرف‌زدن با آنها را. برای من کودکان همیشه بزرگ‌ترین آموزگارانند، دل‌شان صاف مثل آیینه‌ست، تا ما خش نینداختیم.

هدف این نوشته‌ها نه سارا و پدر و مادر بزرگوارش‌، یا هرکه از او نقلی کنم باشد. بهانه‌ای‌ست برای پنهان گفتن با آدم‌ بزرگ‌هایی که چون من دور از شیرینی دنیای پاک کودکی.

 این‌سان گفتگویِ شیرینِ کودکانه، تلخ و دردناک در دنیایِ آدم‌‌بزرگ‌ها زیاد اتفاق می‌افتد. خودمان را برتر می‌دانیم، از تلخی طعم تحقیری که در ناخودآگاه‌مان‌ می‌آزارد، از نگاه‌محدودمان، از خودکم‌بینی‌هامان... اجازه می‌دهیم به خودمان، همه‌ی ملت‌ها را تحقیر کنیم. آن‌قدر درین حصار محکم ذهن سنگی‌مان اسیر شده‌ایم که نه از علم تمدن‌های غربی چیزی بخواهیم بفهمیم، نه از فرهنگ و ادبیات غنی عرب و چین و... نه از حتا شیرینی گپ‌زدن با افغان‌ها و تاجیک‌ها یا هر ملتی. حرفی با کسی اگر داشته‌باشیم بی‌طعنه و فخرفروشی ملی نیست... از دولت‌ها حرف‌ نمی‌زنم، از همدمی دو آدم معمولی از دو کشور متفاوت می‌گویم. ما از پوسته‌ پولادین‌مان در نمی‌آییم، و عجیب در محرومیت‌ خودساخته‌مان پوسیده‌ایم.

نمونه‌اش همین سوریه‌ست:

  • خیلی از ما ایرانی‌ها، سوریه اگر برویم، برای زیارت‌ست. سوریه‌ای‌ها شیعه نیستند. آن زیارتگاه و گنبدهای زر سوریه را هم بیشتر‌‌ش را ایرانی‌ها خودشان ساخته‌اند، از عشق‌ اهل‌بیت. خودشان هم بیش از هرکس با دیدن‌ش ذوق‌می‌کنند. وگرنه سنی‌ها، اهل چنین مقبره‌ ساختن نیستند.
  • زیارتگاه‌های ایران هم کثیف‌اند. زوار و اهالی امامزاده داوود در آن طبیعت بی‌نظیر، جهنمی ساخته‌اند، بازاری و پارکینگی و... همه‌ی امامزاده‌ها تقریبا شبیه‌اند، بازارچه‌ای دارند با خرت‌ و پرت‌های بی‌ربط، سوغات زیارت، بشکه و حلب، سیخی جگرکی... پُر پلاستیک، آشغال تخمه و پوست پفک... گربه‌ها و فقرایی که میان ته‌مانده غذای زوار، تو زباله‌ها پی خوراک...
  •  همان مشهد، حرم امام‌رضا، فصل زیارت که بروی... بی‌چاره این‌همه زایر افغانی، پاکستانی، کرد، بلوچ و... ما ایرانی‌ها، ببینیم‌شان می‌گوییم اغلب، دنده‌شان نرم، بشینند گوشه‌ خانه، خنکای کولر، کی گفت بیایند مملکت ما. خودمان سوریه یا هرجای دیگر، قاچاقی هم که برویم، انتظار داریم احترام‌مان کنند، امکانات بدهند...
  • ما که از عشق شیعیان با پول نفت گنبد زر و زیارتگاه می‌سازیم، تو ممالک دیگر حتا. چی می‌شد به احترام اهل‌بیت و زوار به فکر نظافت این زیارتگاه‌ها هم باشیم.
  • تبریزهم همه‌جای‌ش سطل آشغال ندارد، اما از تمیزترین شهرهای ایران‌ست. کثیفی و تمیزی نه به سطل، به آدم‌هاست. زوار کثیف می‌کنند، تا زانو هم تو آشغال می‌روند. خیلی از گوشه‌های توریستی آلمان هم سطل زباله‌ ندارد، زباله را باید باخودت حمل کنی، تا مهمان‌خانه‌ای، اقامتگاهی. آن‌جا هم حق زباله می‌گیرند.
  • به عربستان حق می‌دهم، با وجود این همه اصرار ما ایرانی‌ها نمی‌گذارد قبرستان بقیع را آباد کنیم.
  • نه همه‌ی ایرانی‌ها، بعضی‌‌هامان چنین هستیم. بیش از همه خودم اسیر این گره‌‌ها، در آرزوی رهایی. سوزنی هم به خودمان، پیش از آن‌که تن خلایق را با جوال‌دوزمان سوراخ‌ کنیم.

 با احترام بسیار،

 به امید دنیایی روشن و پاک، دور از آلودگی‌ها، رشدنیافته‌گی‌ها و کینه‌ها، برای سارا و تمام کودکان دنیا، و تمام کسانی دنیا را چنان می‌خواهند و برای خواستن‌‌شان تلاش می‌کنند.

+  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:33  به قلم نرگس  | 

جان به جان‌م هم کنند، از تعریف‌ها و شوخی‌های جنسی بدم می‌آید، از جوک‌ها و کنایه‌ها هم. منظورم از همان‌هاست که به‌ش می‌گویند بی‌ادبی.

نه برای آن‌که بی‌ادبی‌ست... فلانی فلان کار را کرده، این‌که با این جزییات یکی برای من بازگو کند، نمی‌فهمم چی را باید ارضا کند؟

گاهی آدم رفتار اجتماعی را می‌خواهد نقد کند، یا از وضعیت اجتماعی نقل کند. همین گفتن دو سه جمله و تعریف گذری کافی‌ست تا بفهمی داستان چیست.  این‌جور وقت‌ها گاهی انگار بعضی‌ها فرصتی یافته‌باشند، چین و چون حکایت‌ها را نقل کنند. تا فلان جای خلق را به نمایش بگذارند. که چی؟ حالم بد می‌شود. دل‌م می‌خواهد کر باشم.

یکی مرا توجیه کند، مغز من نمی‌کشد خاصیت این حکایت‌ها را بفهمد؟ اصلا از چی این نقل‌ها لذت باید برد، که می‌شود گفت و خندید؟

+  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 0:27  به قلم نرگس  | 

این دیگر خیلی باحال‌ست. باید تعریف کنم:

گاهی ازین تولیدکننده خرید می‌کنم. با نامه یا تو اینترنت سفارش می‌دهم، با پست دریافت می‌کنم، شامپو، مام، کرم، عطر... همیشه هم فقط چیزهایی را می‌خرم که نصف قیمت باشد. هزینه‌اش را سه ماه بعد دریافت سفارش‌ها می‌پردازم. هر چند هفته برا‌م نامه‌ای می‌آید، تو‌ش چند بروشور خوش‌رنگ از محصولاتی که تخفیف خوردند با جایزه‌های مختلف، لباس، ساعت، کیف، شال... اگر ۳۰ یورو خرید کنم، هزینه پست ندارد، یک جایزه اضافی هم می‌گیرم. نامه‌های‌شان با نمک‌ست، مثل پازل یا گاهی معمای کوچک.

 این دفعه ایمیل نوشتم که از چند چیز خوش‌م نیامده، می‌خواهم پس بفرستم. نوشتند بفرست، هزینه پست‌ش را می‌دهیم. پرسیدم چه جوری؟  نوشتند چی را می‌خواهی پس بفرستی؟ عطر، بوی‌ش خوب نیست و ژاکت، بزرگ‌ست. رژ لب‌ها هم برای هدیه دادن مناسب نیستند.

نوشته‌اند: ببخشید که کیفیت محصولات خوب نیست. پول‌ش را از صورت‌حساب‌ کم می‌کنیم. لازم نیست پس بفرستی‌شان. به آزمایشگاه‌مان هم خواهیم گفت این محصولات را بررسی کند و در بهبود آن‌ها تلاش کند.

+  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:36  به قلم نرگس  | 

‌سارا می‌گوید چرا شب یلدا جشن می‌گیریم؟

-  چون بلندترین شب سال است.

- شبانه روز ۲۴ ساعت است که!

- شب اما اندازه‌ی روز نیست. حالا یک ساعت توضیح بده، زمین می‌چرخد دور خودش.. شب می‌شود، روز می‌شود...

- چرا حالا جشن می‌گیریم؟

- اصل‌ش برمی‌گردد به دین زرتشت تا آن‌جا که می‌دانم. اصولا طبیعت برای‌ ما ایرانی‌ها مهم است. سال‌نوی ما هم وقتی است که درخت‌ها و گل‌ها شکوفه می‌زنند، طبیعت زندگی‌ نو انگار آغاز می‌کند.

- زمستان که قشنگ‌تره، برف می‌آید، تابستان و بهار مثل‌ هم‌اند.

- نه مثل هم نیستند.... دوباره یک ساعت فرق‌شان را بگو....

- اصلا کی گفته اینا پشت سرهم بیایند، این شکلی مرتب؟

- نظم‌ش این جورست. می‌توانی بگویی طبیعت یا ...

- یعنی چه؟ طبیعت که نمی‌تواند. منظورم اینه که کی اینارو این‌ طوری کرده؟

- بعضی‌ها می‌گویند خدا، بعضی‌ها طبیعت، بعضی‌ها می‌گویند این نظم سیستم است.

- من می‌گویم خدا، ما را هم او آفریده.

- باشه!

- چه جوری زمین می‌چرخه ما نمی‌افتیم؟

خوب چه جوری؟

هواپیما چه طوری... درختا... آدما...

+  شنبه یکم دی 1386ساعت 3:43  به قلم نرگس  | 

همیشه طوری به آدم نگاه کنی که انگار حرف‌های احمقانه می‌زند. یا انگار کارهای‌ش سفیهانه است. انگار مریخی است. همیشه یک پوزخند گوشه‌ی لب‌ت باشد، یا یک گره روی لپ سمت راست‌! همیشه... تعجب کنی، حتا وقتی سلام می‌کنم. صداقت ساده نیست، می‌دانم.

۰۰۰

کریم همکارم است. سودانی است. هوای‌م را دارد. حرف که می‌زند همیشه مرا با خودش جمع می‌بندد. ما کشورهای بحران‌ساز... ما عرب‌ها... زن‌هامان را در روز نمی‌بینیم... مردهامان با هم غذا می‌خورند، زن‌ها با هم... ما لباده می‌پوشیم... سینما نداریم، رستوران هم... ساعت ۷ کل شهر تعطیل است. کسی بیرون نمی‌آید از خانه.

کلی زحمت کشیدم حالی‌ش کنم، ایرانی‌ها عرب نیستند، لباده نمی‌پوشند، مگر جنوبی‌ها و بعضی مناطق گرم. خانم‌ها روسری‌شان را محکم نمی‌بندند، موهای‌شان بیرون است. امسال تازه فهمیده ما آدم‌های خوش تیپ هم داریم، به قول خودش یوپی. رستوران‌های ما تا ۱۲ شب هم بازند، گاهی حتا مرکز خریدها هم. سینما داریم. پارک‌های‌مان که تا صبح بازند و روشن... نه مثل برلین که یک چراغ هم تو پارک نباشد!

دی‌روز دنبال چیزی می‌گشتم. می‌گوید چرا اخم کرده‌ای؟ خنده‌ام می‌گیرد. می‌گوید ما همیشه عبوسیم، وقتی می‌خندیم اما از ته دل می‌خندیم.

+  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 17:25  به قلم نرگس  | 

 

عادت کردیم یک‌شنبه صبح آقای همسایه ساعت ۸ بیاید خانه‌مان. دستگاهِ قهوه را بزنیم به برق، قهوه‌ی فیلتری تلخ بپزد. تو فنجان‌های بزرگ با شیرینی، کیکی یا شکلاتی بگذاریم روی میز، نوشِ جان. چشم‌های خواب‌آلودمان به بخار قهوه بیدار شود، عطرش بپیچد تو خانه. این یک‌شنبه ما خواب ماندیم. آقای همسایه هم تلفن نزد بیدارمان کند، نیامد هم.

این هفته خانه‌ی ما یک‌شنبه نداشت، قهوه هم.

+  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:47  به قلم نرگس  | 

حرف که می‌زنیم، خیال می‌کنم از میانِ میز رنگین‌کمانی رد می‌شود، هوا پُر پروانه‌های رنگی، ستاره‌ها می‌ریزند تو اتاق کوچک خانه‌مان.

 همین حرف‌های معمولی، همین که نظرش را بگوید که آزادی یعنی...

ماهیتابه را می‌گذارم روی میز، می گوید super!

می‌گویم این از آن غذاهای خلاقانه است،خوشمزه شده یا نه نمی‌دانم.  پپرونی دارد، تند است.

بی هیچ تشویشی همه چیز را می‌چشد، هر چه که باشد. لواشک را با خرما می‌خورد، لوبیا پلو را با خیار‌شور، خاک شیر را با آب پرتقال. سفره‌ی ما تند است و ترش. او می‌گوید اما خوشمزه است. اگر لازانیاهای خوشمزه‌اش را نخورده بودم باور می‌کردم. از این همه بی‌پیرایگی‌اش کیف می‌کنم.

می گوید آشپزخانه‌ی ایرانی یعنی...؟

- نه این آشپزی ایرانی نیست، غیر از لوبیاپلو! غذای ایرانی وقت می گیرد پختن‌ش. باید زودتر بدانم که می‌آیی.

قرار می‌شود برویم رستوران ایرانی.

+  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:58  به قلم نرگس  |