تبليغاتX
یک فنجان چای داغ
من به زن و مرد همیشه پیش از هر چیز به دید انسان نگریسته ام. تجربه های تلخ و شیرین و مطالعات جسته گریخته، مرا متوجه تفاوت آنها کرده است و می کند، البته منظورم تفاوت های فیزیولوژی نیست. هنوزهم معتقدم بسیاری از تفاوت های غیر فیزیولوژی، از تربیت اجتماعی و خانوادگی ناشی می شوند. اما آن قدر در جوامع ریشه دارند، که گاهی تبدیل به تفاوت زن و مرد شده اند. ویژگی هایی که زنانه دانسته می شوند، در حالی که به ماهیت وجودی زن بودن ربطی ندارند، مثل عاطفه، از خود گذشتگی ...و ویژگی هایی که مردانه، مثل خشم، جدیت...

واقعیت این است که وضعیت زن ها در جامعه امروز بسیار متفاوت است. اگر منزلت زن در بعضی جوامع، روزی در حد احشام خانه بود، امروز رییس یک کارخانه می شود. در بسیاری کشورها رییس یک دولت می شود. بانوانی می شناسم، در ایران، از خانواده های سنتی، که با تلاش و کوشش به موفقیت های بزرگی می رسند. اگر کسی بخواهد می تواند. اما اگر کمی نزدیک تر به مسایل نگاه کنی، هنوز هم مشکلاتی وجود دارد، که از فرصت ندادن به خانم ها، یا از تلاش نکردن خود آن هاست. در بحث تبعیض جنسی، بسیار احمقانه وساده انگارانه است که مردان را مقصر یا مسبب بدانیم. به اعتقاد من، جامعه مسؤول است، یعنی هم زن و هم مرد، چه محرک آن باشند و چه هدف. قرآن در این زمینه، در سوره ی نساء به نکته ی بسیار جالبی اشاره می کند. عید که ایران بودم، عزیزی در مورد آن، در بحثی توضیح می داد. امیدوارم وقت کند، خود به تفصیل بنویسد.

 آیه ۳۲ نساء:

و لا تتمنوا ما فضل الله به بعضکم علی بعض، للرجال نصیب مما اکتسبوا و للنساء نصیب مما اکتسبن و سئلوا الله من فضله ان الله بکل شئ علیما

آرزو(حسادت) نکنید به آنچه خدا فضل داد به آن بعضی از شما را بر بعضی، برای مردان بهره ای است از آنچه کسب کردند و برای زنان بهره ای از آنچه کسب کردند، از خدا فضل بخواهید که خداست بر همه چیز دانا.

می گوید فضل، که خدا می دهد، کسب کردنی است. اگر می خواهی کسب کن، نه آنکه آرزویش کنی!

...

 الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما انفقوا من امولهم

مردان ایستادگانند(تدبیرکنندگان) بر زنان *، به آنکه خدا به بعضی ازایشان، فضل داد و به آنکه از اموال شان می بخشند...

 این جمله *، خبری است. نمی گوید "باید، یا ماهیتا و فطرتا، بذات، مردان قوامونند علی النساء"؛ بلکه چنین است. گویی خبری نقل کند. حتا دلیل آن را هم می گوید: فضل و مال! فضل خدا که کسب کردنی است، مال هم. پس اگر زنان [ یا مردان] می خواهند قوامون باشند، فضل کسب کنند و از خدا بخواهند، نه از مردان [یا زنان] و نه از جامعه، و نه آنکه آرزو کنند! همین طور مال کسب کنند و انفاق کنند. و اگر چنین نمی کنند، یعنی ترجیح می دهند مردان برای آنان تدبیر کنند، چنان که در آن دوران بود، پس:

 ادامه آیه ۳۳...

فالصلحت قنتت حفظت للغیب بما حفظ الله و التی تخافون نشوزهن فعظوهن واهجروهن فی المضاجع و اضربوهن فان اطعنکم فلا تبغوا علیهن سبیلا ان الله کان علیل کبیرا.

طبعا کسی که تدبیر خود را به دیگران می سپارد، باید مطیع هم باشد و اگر نباشد چاره ای نیست جز اجبار او به اطاعت. این برخوردی است، با کسی که از فضل بهره نبرده، و اجازه داده دیگران بر او قوامون باشند، خود را در منزلت پایین تر قرار داده، سرکشی هم می کنند!

فکر می کنم کمتر زنی در دنیای امروز در چنین موقعیتی قرار دارد! پس اگر چنین رفتاری با او شود، ظلم است، چنان که قرآن هم می گوید!

 معمولا نیم شب ها قبل از خواب می نویسم و روز بعد در دانشگاه به روز می کنم. گاهی غلط هایی یا ابهاماتی هست که بعد می بینم...شرمنده!

+  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 17:41  به قلم نرگس  | 

1) البته که جامعه امروز در مقایسه با حتا ده سال گذشته، در زمینه حقوق بشر و مسایل ِ زنان پیشرفت های زیادی کرده است. اما من از آن چه می دانم، قضاوت می کنم، هنوز هم راه درازی در پیش است. نه در ایران و کشورهای روبه توسعه، که در بسیاری کشورهای دیگر. نمی دانم منشا عقب نگه داشتن، ماندن زنان چیست، که در همه ی جوامع بشری چنین عمیق ریشه دارد. شاید کارآمدی نوعی تقسیم وظایف!

امروز اروپا تلاش می کند، در بعضی موارد زن ها را حتا برخلاف تمایل درونی شان وادار کند، به فعالیت در عرصه هایی که تا پیش از این به مردان اختصاص داشت؛ به دلیل تجربه حضور مثبت زنان در این گونه فعالیت ها. در همین حال، همان روح مردسالارانه گاهی اجازه ی فعالیت زنان در سطوح بالا را به سختی می دهد. اما زنان هم چنان تلاش می کنند.

من همه  ی دنیا را ندیده ام. درباره ی کشورهای روبه توسعه، کشورهای آسیای شرقی و عربی زبان، آلمان، بعضی کشورهای اروپایی، کانادا، آمریکای جنوبی این مسئله کم و بیش به شکل ها و درسطوح کاملا متفاوت صادق است، با توجه به گفتگوهایی که با ساکنین آن ها داشته ام، و اخباری که از آن ها می خوانم. اگر فرصت کنم، حتما می نویسم از آن ها...

 

 

2) آرمان گرایی ویژگی جامعه ایرانی و شرقی است. همیشه از پله ی بالا نگریستن و توقع آن برتر را داشتن و برای آن برتر زندگی کردن، برتری که هر چه دورتر از واقعیت، مطلوب تر. من این ویژگی را می ستایم، وقتی چشم انسان را کور نکند. آرمان گرایی بدون توجه به واقعیت، آدم را به هپروت می برد.

نمونه بسیارعالی ِ جنبش ِ شکست خورده ی ِ آرمان گرا، روشنفکری در ایران است. از پیش از مشروطه با استبداد و عقاید کهنه ی ِ خرافی-مذهبی مبارزه می کند. این غول بی شاخ و دم همیشه از جایی سر می زند. با این روند صد که سهل هزار سال هم قانون گذاری بنویسند، روزنامه چاپ کنند، زندان بروند...همان است که بود.[رجوع کنید به کتاب "جامعه کشی نخبه کشی" از "علی رضا قلی"]. روشنفکر باید مردم را ببیند، اگر واقعا به دنبال رسیدن به آرمان های ش است. اما اگر پی ارضای خودبرتربینی و قهرمانی است. همان به که سر در لاک خود کند، و به آرمان های ش بچسبد. مردم ما قهرمان ها را فراموش نمی کنند، گرچه یادشان برود، قهرمان ها چه می خواستند.

 

3) ما آدم ها متاسفانه عادت کرده ایم همه چیز را طبقه بندی کنیم، حتا آدم های دیگر را. برای هر دسته، ویژگی های مشخص و برخورد از پیش معلوم درناخودآگاه ذهن مان حفظ می کنیم. همین که کسی را برای اولین بار ببینیم، دنبال دسته ی او می گردیم. برای همین گاهی حتا نمی خواهیم بشنویم چه می گوید. جواب او را می دهیم... بی اینکه بدانیم او چه می گوید.

من ننوشته ام:

1)      زیبایی بد یا پست است!

2)      سنگسار خوب است یا بد است!

3)      نقش ِ زن و مرد از قبل براشون انتخاب می‌شود!

4)      «آرمان‌گرایی» باید زیر ِ تیغ ِ «واقع‌بینی» برود!

5)      باید یادمون برود وضعیت ِ مطلوب چیه و از تلاش برای ِ نزدیک‌تر شدن به آن دست برداریم!

6)      مُد بد است!

7)      ...

 

اگر به آن چه نوشته ام، انتقادی داشته باشید، خوشحال می شوم بدانم. برای آن چه نگفته ام، بیش از این وقت پاسخ گویی ندارم.

+  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 13:32  به قلم نرگس  | 

نوشته ای:

2) این که آدم بخواد زیبا باشه، طبیعی‌ترین میل ِ انسانه. حالا این زیبایی می‌تونه ابعاد ِ مختلف داشته باشه. یکی از ابعادش هم اینه که وقتی یکی ظاهر ِ من رو می‌بینه، از زیبایی‌م لذت ببره، تحسینم کنه. این باعث می‌شه خود ِ من هم لذت ببرم. همون‌طور که اگه به یه آدم که نیاز به کمک داره، کمک کنم، از خودم لذت می‌برم. اون هم یه جور زیباییه. اما خوب می‌دونی که زیبایی ِ ظاهری نسبیه. برای ِ همین هم مدهای ِ مختلف به وجود می‌آد. یکی که از نظر ِ تو جلفه، از نظر ِ کس ِ دیگه زیبا و قابل ِ تحسینه. و این حرف‌ها هم زن و مرد نمی‌شناسه. مگه مردها سعی نمی‌کنن زیبا باشن؟ مگه سعی نمی‌کنن طوری لباس بپوشن که مورد ِ تحسین قرار بگیرن؟ مگه کسی بدش می‌آد از این که زیبا باشه؟!

 

امروز عده ای از انسان ها، از رابطه ی جنسی با کودکان لذت می برند. آن ها کودکان را زیباتر می بینند و از دیدن آن ها، به خصوص در لباس های ویژه، لذت می برند و از بودن با آنها. عده ای بشر دوست و شریف هم، در تلاش برای کمک به این انسان ها هستند. در مورد حیوان ها هم! براساس این نوشته بالا این دسته ی دوم که کالای مورد نیاز را فراهم یا حتا تربیت می کنند، بسیار قابل احترام و بزرگوار هستند. حالا این که من یا یکی دیگر بدش می آید، نسبی است. دلیل ندارد همه خوش شان بیاید!

ممکنه بگویی از کجا که کودکان خوش شان بیاید...اما...

 

امروزه، عده ای، از کارهای سادیسمی و مازوخیستی لذت می برند. درست مثل کنسرت موسیقی بلیط می فروشند. توی سالن می نشینی و او به خودش یا دیگری آسیب می زند. روی بدنش تیغ می کشد، میخ توی شاهرگش فرو می کند. خودش را زجر می دهد، جیغ می کشد، دیگری را شلاغ می زند. چه بسا که بعد نمایش بمیرد! لذت می برد! آن هایی که تماشا می کنند هم! آنها همایش سالانه هم دارند و از جاهای مختلف دنیا دور هم جمع می شوند. تبلیغ می کنند و عضوگیری می کنند. آموزش هم می دهند! چه انسان های شریفی، شبانه روز براساس منطق این نوشته، در کار خیر و برکت رسانی به انسان ها!

http://www.seuss.org/pics/fsf03/flogging.jpg

شعار این عکس این است: ما از این کار لذت می بریم!

به دلایل اخلاقی بیش تر لینک نمی گذارم...

همه دوست دارند زیبا باشند. خواسته ای که قابل درک و احترام است. اما حرف من چیز دیگری است. زنان محبوبند، وقتی زیبا هستند و مردان وقتی از نظر اجتماعی یا کاری موفقیت کسب می کنند، هر چه هم زشت باشند. عادت کرده ایم وقتی دختربچه ای در لباس زیبا ببینیم تحسین ش کنیم: چه ناز شدی! چه خانم شدی....اهمیتی ندارد که او با این لباس نمی تواند بپرد، بازی کند. خودش هم می پذیرد، لباس مورد پسند دیگران بهترست. اما پسربچه ای را تحسین می کنیم که کار جالبی می کند، مثلا یاد گرفته ملق بزند. زانوی شلوارش هم که پاره باشد.

 

نسبیت! مرز بود و نبود خیلی ظریف است!

 

فرق"هایدی کلوم" و "مادام کوری" چیست؟ یا "امیرکبیر " و "ناصرالدین شاه"؟ فرق "هیتلر" و "گاندی"؟ "انیشتین" و "فتحعلی شاه"؟...

 

+  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 13:3  به قلم نرگس  | 

نوشته بودی...

(1) این که اکثر ِ مردم این‌جوری فکر می‌کنن، چیزی رو توجیه نمی‌کنه. اگه من فکر می‌کنم که این تفکر غلطه، باید سعی کنم تفکر ِ جای‌گزینم رو مطرح کنم، و با تأثیرگذاری روی ِ جامعه، سهم ِ «انسان بودن» ِ خودم رو ادا کنم. این که وضعیت ِ فعلی مطلوب نیست، دلیل نمی‌شه ما یادمون بره وضعیت ِ مطلوب چیه و از تلاش برای ِ نزدیک‌تر شدن بهش دست برداریم.

 

توجیه به معنی، موجه جلوه دادن چیزی که چه بسا اصلا هم موجه نیست، هدف من نبوده و نیست. من فقط آن چه را که در کتاب آمده است خوانده ام و نکاتی که برایم جالب بوده است نوشته ام. حتا ننوشته ام این نکات درست یا غلط هستند. برایم بنویس آن چه که غلط است، و من توجیه اش می کنم چیست!

 

 

و من هم دقیقا همین را نوشته ام، که باید بر طرف مقابل تاثیر گذاشت و او را به وضعیت مطلوب هدایت کرد. با دستور دادن یا فحش دادن نمی توان کسی به خلاف میل ش وادار کرد، مگر آن که او پذیرفته باشد. فکر می کنم، تفاوت نظر من و ایمان در روش است. من معتقدم باید با صبر و همراهی به جامعه فرصت رشد داد. نمی توان از انسان ها انتظار داشت یک شبه، دگرگون شوند. در مسیر رشد جامعه یا فرد، دو نکته پیش می آید. یکی وضعیت جامعه در حال رشد. یعنی جامعه ای که آن قدر رشد نیافته، که با قوانین وضعیت مطلوب زندگی کند.  با چه قوانینی باید آن را اداره کرد؟  دیگر این که چگونه اعتماد انسان ها را جلب کرد و برایشان تاثیر گذاشت! که حرف ِ دیگری را، که به کلی با مرام و اندیشه ی فعلی ِ آن ها متفاوت است، بپذیرند. همان طور که پیش تر نوشته ام، شیوه ی قرآن به نظر من بسیار جالب است.

این که پیشنهادمان را صرفا به دلیل بهتر بودن، مطرح کنیم، به گواهی تاریخ جواب نمی دهد. در همه ی جوامع، پیشنهادها ونظراتی عملی شده اند که با جامعه همخوانی داشته باشند. نظرات فلاسفه و متفکرانی که در اروپا، رشد صنعت، علم و فرهنگ را به بار آورده اند، در ایران دیگ آبگوشت را هم به جوش نمی آورند، روشنفکران و متفکران ما تا ابد هم که این تفکرات را در تریبون ها بخوانند. همین طور، اندیشه هایی که زمانی در ایران باعث پیشرفت بوده اند، لزوما امروز پاسخ گو نیستند. به اعتقاد من هر پیشنهادی برای وضعیت مطلوب، باید خاستگاه اجتماعی داشته باشد. از عملکرد افراد ناشی شود، نه از ایده هایِِ ِ روشنفکرمآبانه ی ِ اقلیتِ به تصور ِ خود رشد یافته.

 

پیش از هر چیز، باید در جامعه بستر رشد را فراهم کرد.

 

 به نکته های دیگری که ایمان در نظرش گفته خواهم پرداخت. از آن رو که فکر می کنم، بسیاری با خواندن نوشته های من چنین خواهند گفت. سپاس از ایمان، که با مطرح کردن نظراتش، مرا به فکر وا می دارد.

 

 

+  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:10  به قلم نرگس  | 

این حرفی که ایمان در نظرات نوشته بود، مرا خیلی به فکر فرو برد. این که آدم واقعیت را با اعتقادات ش تطبیق دهد و نه اعتقادات با واقعیات؛ یا به بیانی واقعیت را نبیند و اسیر ذهن خود شود، اتفاق خطرناکی است. می تواند انسان را از نزدیک شدن به حقیقت وادارد. برای همین برای م خیلی مهم است که بدانم دقیقا کجا در نوشته هایم به این دام افتاده ام.

صبر کردم برای نوشتن، دمی بگذرد. بعد مدتی وقتی نوشته های‌ت را بخوانی بهتر می توانی نقدشان کنی.
بار دیگر نظر ایمان را خواندم، این که قضاوت می کنم: "دقیقاً در راستای ِ کلیشه‌های ِ موجود در مورد ِ زنان و مردان". یعنی این که نقش ِ زن و مرد از قبل براشون انتخاب می‌شه. به خودشون ربطی نداره اگر مرا به این دلیل اسیر ذهن ام دانسته، شاید بتوانم بگویم سوتفاهم پیش آمده.

درست است که با توجه به کلیشه های موجود حرفی زده ام، اما قضاوت نکرده ام و بسیاری از آن ها را به حق نمی دانم. این که نوشته ام زن جنس دوم، به عقیده من، انتخاب خود زن و مرد است. اکثر مردان و زنان چنین گزیده اند، چه بسا ناآگاهانه. هستند کسانی که جوهره ی انسانی برایشان مهم است و فراتر از انتخاب اکثریت زندگی می کنند. اما اندک! این انتخاب دردناک بشریت را من هم مانند بسیاری دیگر نمی خواهم. اما سال هاست که جوامع انسانی کم و بیش با همین کلیشه ها پیش می روند. بازهم تاکید می کنم، بسیارند انسان هایی که جور دیگر اندیشیده اند و رفتار کرده اند. من اما آن روح حاکم را می گویم.

این جایی که من درس می خوانم، کشور صنعتی پیشرفته ای است. خیلی عجیب است که دختری اینجا فیزیک، ریاضی یا کامپیوتر بخواند. اغلب دانشجوهای این رشته ها پسر هستند. خانمی که فیزیک دان است، نمی تواند به راحتی آقایان پرفسور شود. یک اعتقاد عجیب انگار در نهاد این ملت است که زنها احمقند و مخ شان این مسایل را درک نمی کند... اگر هم می کند بهترست معلم شوند، پرستار... تو مملکت خودمان هم خیلی ها همین باور را دارند. هر چقدر هم تحقیقات علمی نشان دهند این پیش داوری اشتباه است و زن ها در بسیاری ازین موارد اگر تواناتر از مردان نباشند، ناتوان تر نیستند. نکته عجیب تر برایم این است که زنان خود این باور ناروا را می پذیرند. دیده ام زنانی که با مسئله کوچکی مشکل داشته اند، و آن را با خجالت به زن بودن شان ربط داده اند و مردانی که در برابر همان مسئله با غرولند یا بدون کمترین احساس حقارت، راه حل را از دیگران می پرسندچه می شود که زنانی در قرن بیستم و یکم همه زندگی خود را در راه مدل شدن قربانی می کنند. در این که بدن آن ها متناسب با سلیقه ی امروز باشد. سلیقه ای که هر چند ده سال تغییر می کند. چه لذتی است؟ غیر از اینکه از دیدن اندام شان مردان و زنانی لذت خواهند برد، شرکت های تولید لباس برای تبلیغات و فروش بیشتر از آن ها استفاده خواهند کرد... چرا آن ها خودشان را قربانی لذت و سود دیگران می کنند؟ چرا بسیاری دیگر آرزو می کنند مانند آن ها باشند. چرا اغلب زن ها فکر می کنند برای تاثیر گذاشتن، و جذب نوازش مثبت باید خوشگل باشند؟ چرا فکر می کنند اگر خوشگل‌تر باشند، برترند؟ چرا اغلب آدم ها یادگرفته اند زنی را تحسین کنند که خوشگل تر ست؟ نه اویی که بهتر فکر می کند؟ به ارزش های انسانی آراسته ترست؟ مگر نه اینکه خود زنان این نقش را با میل پذیرفته اند؟ حتا با افتخار به فرزندان و اطرافیان آموزش می دهند. انسان تا کجا مسخ می شود؟ کمتر زنی دیده ام که در برخوردش با دیگران به اولین چیزی که فکر می کند، قیافه اش نباشد. چه بسیاری که احمقانه سعی می کنند با نشان دادن "تن‌شان" حرفی بزنند. لباسی نمی پوشند که برای کاری که می کنند مناسب باشد، بلکه لباسی که بهتر خودنمایی می کند، از سرما هم که بلرزند، عذاب هم که بکشند، این طوری راحت ترند. دماغ شان را عمل می کنند، سینه، شکم... ورزش می کنند، کم می خورند، نه برای سلامتی... من مخالف لاغر شدن، زیبا بودن یا ... نیستم. اهمیت دادن به اعضای بدن و رسیدگی به آن ها را لازم می دانم. چه نوازش و توجه به آن ها برای حفظ شادابی و سلامت خود انسان لازم است. اما... چرا انسان باید برای محبوب بودن، اجازه دهد با او مثل کالا رفتار شود؟ چرا باید شان و منزلت خود را تا این حد پایین بیاورد؟و بسیار موارد مشابهجامعه انسانی تا امروز، مقام انسانی زن را پس از مرد گزیده است، حقیقت تلخی است که نمی توان کتمان کرد. هر چه هم با این انتخاب مخالف باشیم. با این همه تلاش و مبارزه در برابر این تبعیض ناروا، هنوز هم در بسیاری موارد عقاید نادرست، با سرسختی پایدار مانده اند. مسئله این جاست که در برابر چنین اعتقاداتی چه باید کرد؟ اعتقاداتی که چه بسا از ناخودآگاه، حافظه تاریخی و تربیت نادرست برآمده است و بازتولید می شود! که نه براساس اندیشه، بلکه به دلیل جزم اندیشی انسان ها هم چنان هستند. به نظر من با شمشیر کشیدن، مقابله رودرو این مسایل حل نمی شوند. این تبعیض در روح جامعه بشری ریشه دارد. هر چه شاخه و تنه اش را قطع هم کنیم، بذر آن باز گوشه ای جوانه می زنداز سوی دیگر، جامعه به هر شکلی که باشد، برای سامان یافتن به قوانین و مقررات احتیاج دارد. اگر از روز اول، بخواهیم جلوی همه ی کژی ها بایستیم، کسی زیر بار هیچ حرفی نمی رود. تغییر انسان ها کار ساده ای نیست. به نظر من جالب است که قرآن سعی می کند به جامعه ی اعراب شکلی دیگر بدهد. در جامعه ای که زن، خود مانند کالا و احشام به ارث می رود، برای او حق ارثی قایل می شود. اما نه چنان که جامعه به کلی به دگرگون شود، بلکه گویی همراه با جامعه می شود، بر آن تاثیر می گذارد و با آن رشد می کند.

خیلی نوشته ام، شاید اصلا حوصله نکنید بخوانید... با همه این ها، هر گاه فکر کردید در نوشته هایم فقط توجیه می کنم، برای م بنویسید. خوشحال می شوم، اشتباه م را بفهمم. حتا اگر نتوانم اصلاح کنم. سپاس از آن هایی که گاهی چیزی می نویسند، که گرمای هر فنجان چای این چایخانه اندراستی این مطلب به نظرم جالب آمد، یادم رفت زودتر لینک آن را بگذارم:

 پیامبری که از نو باید شناخت

+  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 15:2  به قلم نرگس  | 

من هنوز سوره ی نساء را می خوانم. گرچه در مطالعه ام کمی وقفه افتاده است، برای خرده ریزه های همیشه زندگی.

تا ازنساء بنویسم، هنوز به خواندن و اندیشیدن نیاز دارم، تا فهمیدن بعضی چیزها... گاهی جمله ای برایم معما می شود و حل این جور معماها ذهن آزاد می خواهد، ذهن من اما هنوز اسیر آن خرده ریزهاست...

 

کمی بعد از آیه "چند همسری"، نساء به تقسیم ارث می پردازد. پیش از هر چیز سفارش می کند مال خود را در اختیارکم خردان نگذارید، ولی خوراک و پوشاک شان دهید.  مال یتیمان را نخورید. اگر کسی مُرد ونزدیکان، نَداران و یتیمان جمع شدند سهم آن ها را بدهید... و اگر کسی از فرزندان ش، بعد خود می ترسد، سخنی محکم بگوید. پس قوانین تقسیم ارث را می گوید. چنین است که مردان دوبرابر زنان ارث می برند.  هر بارهم تکرار می کند، پس از انجام آن چه متوفا وصیت کرده و دادن حقی که بر اوست. می توان گفت، خلاف نیست اگر کسی زن ش را محق بداند که همه ی ارث ش را ببرد یا ...

 

نمی دانم چگونه بوده است قوانین ارث در آن دوران. اما مطمئن هستم که نه در آن دوران که همین امروز هم زن جنس دوم است، جایگاهی که گاهی گویا خود بیشتر می پسندد. به این موضوع شاید روزی خواهم پرداخت. این انتخاب بشر برای دوم بودن زن( گاهی هم هیچ بودن او)، مسئله ای نیست که حتا شریعتی بتواند به یک قرن دگرگون کند. چه اراده ی یک قوم، به گواهی تاریخ و حتا قرآن، فراتر از همه ی قدرت ها قرار گرفته است: لا یغیر ما بقوم الا یغیروا ما بانفسه(چیزی را در ملتی تغییر نخواهیم داد مگر آن که خود تغییر دهند). تلاش یا شعارهایی که تا امروز به هر نامی برای زنان صورت گرفته، گرچه بعضی جاها موثر هم بوده، اما به هر دلیل آن قوم هنوز همان است، زن جنس دوم... در اروپا، آسیا...

 

اگر بخواهی کسی را وادار به تغییری کنی، آسان ترین و بدترین راه مخالفت رودرو و نقد مستقیم اوست، چه او دیگر با میل به سخن تو گوش نخواهد داد. اصلا همه ی حرف های تو را بدون تفکر و با پیش داوری رد می کند، و نسبت به تو خشم هم می یابد. به خصوص که ابله، مغرور، متحجر یا خرافاتی هم باشد. گاهی باید حتا با این گونه آدم ها همراهی هم کرد و اصلاحات را با منطق او پیش برد. راه درست هم همین است. نمی شود یک شبه آدمی، قومی را متحول کرد، ره صد ساله است و صبر می خواهد. حتا اگر بخواهی خودت را تغییر دهی.

گاهی فکر می کنم قرآن با آگاهی به این که زن ها خود در مقام دوم ایستاده اند سخن می گوید و حتا می خواهد آن ها را وادار کند به تغییر. به هر صورت به نظر من راه هوشمندانه ایست، اگر هم چنین کند. نمی توان یک شبه قوانین جامعه انسانی را تغییر داد و با زور مردم را به اطاعت وادار کرد. آن هم وقتی صحبت از دین باشد که انسان باید آزادانه بپذیرد و ضمانت اجرای آن خود انسان است. برای مثال رضاشاه نتوانست مردم ایران را وادار به مدرن شدن کند، یا حجاب از سر آن ها بکند... جمهوری اسلامی هم نمی تواند مردم را مسلمان کند... که هر دو آسان ترین و بدترین راه را گزیده اند. همیشه تصمیم گیرنده واقعی جامعه است!

 

قرآن به مردها گفته می گوید به زن ها حق و اجرت شان را بدهید و هرگز پس نگیرید. یا اینکه اجازه ندارید زنی را بر خلاف میل ش ارث ببرید. اگرهمسرتان را خوش ندارید، بهترست با او بمانید. اگر خواستید به جای او کس دیگری بگیرید آن چه به او داده اید پس نگیرید. کمی بعدتر هم می گوید آن هایی که توانایی مالی دارند با زن های مومن آزاد ازدواج کنند و آن هایی که ندارند با کنیزان مومن. و...

 

ظاهرا ارث بردن زنان معمول بوده که با آن مخالفت می شود. نکته این جاست که  با توجه به چارچوب اجتماعی موجود آن زمان و حتا امروز، مردان باید توانایی مالی داشته باشند تا بتوانند حقوق زن را بدهند، تا اصلا بتوانند ازدواج کنند. در این شرایط  نامعقول نیست اگر مردان ارث بیشتر ببرند، چه باید بتوانند حداقل زنی را از نظر مالی تامین کنند. جالب است که قرآن هرگز نگفته به زنان، حقوق و اجر مردان را بدهید. حتا امروز هم این به نظر خیلی ها خنده دارست. شعارهای زن سالارانه آن را معقول می نمایاند گر چه از نظر قوانین عرفی شاید معقول نباشد. هنوز هم زن ها در اغلب جوامع پله ی دوم اند. زن موفق، زیبا و خوش اندام است، دارای کمالات(در دورهای مختلف کمال هم معنی متفاوت دارد: ثروت، تحصیلات، هنر، خانه داری، بچه داری...)، و از همه مهم تر یک پله پایین تر از مردی که با او ازدواج می کند. مرد موفق خوب پول درمی آورد و خوب می پوشد، از همسرش باهوش ترست. حرف های دهن پرکن جامعه امروز برای حق مساوی زن و مرد، فراتر از حرف نمی رود. هنوز هم جامعه مردسالارانه، خانواده ای را که مرد و زن هم پای هم باشند تحمل نمی کند و چه بسا که زن پله ای بالاتر ایستد. اغلب این گونه خانواده ها دچار مشکلات فراوان اند. زن هایی که در اجتماع موفق اند، در خانه همان زنِِِ خانه دار می مانند. در اجتماع به آسانی تحمل نمی شوند و در خانه نیز بقای شان به بهای سکوت شان است. این انتخاب زن و مرد است.  مردها در حوصله یا شان یا وقت شان نیست که به خانه بپردازند و زنان اگر نکنند، خانه ای نمی ماند. این روال کم و بیش در همه ی ملل به گونه ای هست، تغییر آن نه کار یک شب. که کارهای یک شبه نسلی را به آتش کشیده است. صبر می خواهد و تحمل، یافتن راهی برای تاثیر گذاردن.

+  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 15:50  به قلم نرگس  |