|
خیلیوقته که دلم یک جفت دمپایی سبک میخواست که سفر رفتنی یا برای حمام بعد ورزش، مجبور نباشم یک جفت دمپایی گندهی آبی بگذارم تو کولهام...




پاکتِ شیر + پلاستیک سیاهِ آشغالی + نخ + گرمای شمع = دمپایی سبک

کار هنری یا برای خاکخوردن گوشهی گالریست، برای خونِدل خوردن هنرمند. یا اگر معروف شود و خواستنی، برای آفتابهگرفتن روش...

نوشتهبود تو راهنمای موزه لوور، عکسگرفتن با فلاش ممنوع. طبقه دوم، همانجا که امثال مونالیزا نشسته بودند، عکسگرفتن به کلی ممنوع، برای آرامش بازدیدکنندگان... همهجا همینطور فلاش دوربین بود رو آثار باستانی و هنری...

۰۰۰
منبع عکس: isna.ir
ژازه گاهی زندهمیشود، که چندتایی، دستِکم یکی دو نفر...
به جای هر چندگاه دستی مبل، پرده، قالیچه نو، ماشین و خانه نو، تلویزیون نو، ضبط و بخش نو، ظرفهای نو... مهمانی که همسایه و فامیل ببیند نوکرده را...
عادت کنند به همان گلیمِ پوسیدهی همیشه... دلِ کهنه، نو کنند...
یک دو تا نقاشی، مجسمه، گاهی کنسرت موسیقی، تئاتر، کتاب...
قرنهاست که ژازه... ژازهها به امیدِ زندهشدن، مردهاند... دریغ که دستهامان تهیست، ذهنهامان...
شاعر قلمروهای آهنی

آسایشگاه که میرود، منتظر میشویم بیاید
میان شعرهای آهنیش، روایت محمد شمخانی
سپاس برای پیام سوته عزیز

سلام مرجان خانم،
دستت درد نکند. از دیدن فیلم پرسپولیس خیلی لذت بردم.
بیش از همه صداقتت درروایت مرا خوشحال کرد. نه که بگویم هر چه گفتی حقیقت مطلق بود. این که نشان دادی همه دریافتت از محیط اطراف بوده. این که اصرار نکردی بگویی ایران تنها همانست که دیدهای. اتفاقهایی که برات افتاده را گفتی، بیداوری مستقیم. یا حکایتهایی که دیگران تعریف کردند، همان گونه.
فیلم را که دیدم، آرزو کردم خیلیها بیتکلف و خودمحوری دیدههاشان را روایت کنند. آنها که رفتند جبهه، بجنگند، حتا. آنها که میریختند تو خانهها شیشههای الکل پیدا کنند، یا مهمانیِ جوانها را بههم بریزند. یا جوانهایی که به جای مهمانی و رقصهای شبانه، میرفتند حسینیه و مسجد، تا صبح نوحه بخوانند و سینه بزنند. همینطور آنهایی که نه این قدر تندرو بودند در سنت و مذهب، نه آن قدر فراری.
تبریک میگویم، پرسپولیس کاری دوست داشتنی بود. تصاویر متحرک دلنشین، شیرینی روایتت و صدای گرمت دلمان را شاد کرد. شاد باشی. ما چشم رو کمبودهاش میبندیم. منتظریم، خیلیها دنیاشان را بیخودپرستی، مطلقنگری و دروغ روایت کنند.
با احترام و سپاس،
یک ایرانی کوچک.
مینا سعیدی در ردپای مادرش نیره سعیدی از فرانسه به ایران میآید. همین میشود فیلم مستندی از سرگذشت زن ایرانی، از قاجار تا امروز. ما را میکشاند تو این سرما تا "خانهی فرهنگ ملتها"ی برلین.
حکایت زن قاجار را میشنوی که میگوید ما جرات نداشتیم بگوییم میخواهیم هنرپیشه شویم یا... حکایت دختری که با همهی خانواده قهر کرده تا این روزها تئاتر بازی کند، از زندگی هم راضیست.
عروسِ کلفتِ مادرش، پیچیده در چادر سیاه، میگوید خوب نمیشود زن هم کار کند هم بچهداری. عروس دیگری، با زلفهای بیرون از روسری: زنهای زیادی پاره وقت کار میکنند، تا شب هم ۷-۸ ساعت با بچههاشانند.
نقطهی اوج فیلم آنجاییست که زنهنرپیشه، پشت صحنه تالار وحدت، با آنهمه گریم و رنگ، به مینا میگوید: شما خیلی آویزونه گذشتهای، بیخیال... برو یک س.ک.س کن، حال کن...
... دلم میخواست آن زن اینجا بود و به این همه سوال من جواب میداد. حال کردن این آدمها را اصلا نمیفهمم... خودشان میفهمند؟ هیچ دور و برشان را نگاه میکنند؟ زندگیشان چند دقیقهست؟
این جانور صورتی انگار چیزی از کودکی من دارد، هر بار که آواز خواندنش را گوش میکنم، دلم میخواهد بپرم توی مانیتور، بغلش کنم. چند روز پیش اجرای واقعی آن را دیدم، کار گروه آمریکایی توکنز (1961-The Tokens) است.
اصلش از آهنگهای مردمی آفریقایی گرفته شده، گروههای مختلفی هم اجرایش کردهاند.[ویکیپدیا-انگلیسی]
تنها قِصهی سخت، این دلتنگیِ همیشه است، برای یکی دو ساعت در روز، دست کم در ماه، گپ زدن با کسی که میدانی زبانت را میفهمد، و تو را با همهی کمبودهایت پذیرفتهست.
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
این فیلم برای آنها که سرعت اینترنتشان معقول باشد برای دیدن فیلم:
فیلم پدر و دختر - Father and Daughter
از: میشاییل دودوک دی ویت - Michael Dudok De Wit
سال ۲۰۰۰
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
پسنوشت: من هم مثل خیلیها با والدی که از جامعه و آن مدرسهی لعنتی گرفتهام هنوز کنار نیامدهام! این "لعنتی" عجب لغت خوبی است.

دی روز که رفتم سینما همین حس را داشتم. اگر آن پرده ی شیشه ای سینما و بالکن پشت پرده نبود، یا آن خانمی که هم بلیط فروش بود، هم آپاراتچی، هم کافه چی، هم پیچ پیچی... شاید اصلا فراموش می کردم کجا رفته ام. شاید کَله ی پیرزن سفید مویی که ردیف جلو نشسته بود یادم می ماند، چراغ قرمز پشت پرده ی شیشه ای، بوی مبل های کهنه ی پارچه ای هم.
آن پله های موزاییکی و چراغ ِ کم نور ِ قرمز مرا یاد جایی می اندازد غیر از سینما. رفته باشی عکاسی انگار یا کافه ای قدیمی تو بهارستان.
خانه که آمدم می ترسیدم یادم برود کجا بودم. هنرپیشه های خوشگل، درون مایه داستانی مدرن... یادم نمی ماند این چیزها. اما بوی سالن سینما، خش خش بلندگو، پلاکاردی که روی ش نوشته ورود نوزادها مجازست، یادم می ماند.
مطلب قبلی م را می خواستم ویرایش کنم. پاک شد. حال ش را هم ندارم آن خزعبلات را باز بنویسم. شرمنده آن هایی نظر داده بودند یا می خواستند بخوانند !

یک شنبه رفتیم نمایشگاه، نقاشی ها و طراحی های رامبراند. گرچه شلوغ بود، خیلی عالی بود.
ضرب قلم رامبراند روی دست های پیرمرد، بافت هایی که روی بوم و این نبوغش درآفرینش فضا... سرخی ِ شال ِ زن ِ کنارِ پنجره، تاب نارنجی موهای پسرش کنار میز، سفیدی ِ یقه ی ِ لباس های آن دوره، و حس ِ تابلوهای حمام کردن دخترک جوان...
طراحی اش از چهره ساسکیا، زن اول ش، عجیب تحسین برانگیزست. دلم می خواست ساعت ها نگاه ش کنم. این حسی که از درون بر کاغذی، بومی می آید، به حرکت دستی. حرکتی که ، در کارهای رامبراند، هر لحظه وامی داردت به دست های ش فکر کنی.
دیدن هر کدام از تابلوها ساعت ها وقت می خواست، نه چهار ساعت. ساعت 6، باید اما بیرون می آمدیم. خورشید رفته، باد سرد می آمد. رستوران های Potzdamer Platz منتظر مهمانی که دلش قهوه داغ بخواهد یا غذای گرم...
