|
دو سه هفتهایست از خانهاش بیرون نیامده. لباسها را که میخواهم پهن کنم، از بالای پلهها داد میزند: کسی اونجاست؟ های؟
- سلام! خوبید؟ خیلی وقته صداتونو نشنیدم!
بلوز شلوارِ نخیِ سفید پوشیده، سفیدِ سفید، رنگ موهاش: برونشیت داشتم.
میگویم: حالا که خوبید؟
نانی که تو دهانش است را آرام آرام میجود: خوبم. میخواستم قبل مسافرتمان با دوستم بیایم دیدنتان. باشد هفته دیگر از مسافرت آمدیم... اوضاع ایران چهطورست؟
لبخند میزنم: خوب است، مردم راه خودشان را میروند. نگران نباشید.
دست تکان میدهد که برود تو خانه دوباره: من با این سن و سالم، دیگر نگران نمیشوم.
یا چگونه در دفاع و تمجیدش سینه چاک میکند.
منبع: www.spennes-garten.de
میگفت زمان شاه دادگاهها فرمایشی بود. تو دادگاه متهم بود، وکیلی که خود حکومت برای او گذاشتهبود و همهی اتهامات محکوم را قبول داشت. چندتا سرهنگ و نیروی حکومتی با لباس خدمت یا لباس معمولی. حکم را میخواندند، فرد را محکوم میکردند. برایم عجیب بود، میگفتم خوب اینکه معلومست همهش الکیست. یعنی کسی چیزی نمیگفت؟
- کسی نبود که چیزی بگوید. همهشون حکومتی بودند.
- خوب اون سرهنگا، اون نیروهای حکومتی که میفهمیدند، یکیشون پا نمیشد بگه اینا دروغه. نمیشد بهشون بگی اینا دروغه... منو زدن...
- میدونستند. براشون مهم نبود.
- یعنی برای هیچکی مهم نبود، یک نفرو الکی زندان کنند، بزنند، بکشند...
- اگرم بود، جرات نمیکردند حرف بزنند. همونجا خودشون هم محاکمه میشدند، زندان میرفتند.
کوچیک که بودم همیشه فکر میکردم، چه خوب شد انقلاب شد. هنورم فکر میکنم.
اما دیگر دلم نمیخواهد انقلاب شوم. دلم میخواهد بایستیم و دندانهایمان را روی جگر بگذاریم. دست به دست هم دهیم، تا همه یک دست شویم. با هم میهنمان را آباد کنیم. دلم میخواهد آزادگی و انساندوستی را من و تو به خودمان، به بچههایمان یاد بدهیم، به همسایهامان هم. دلم میخواهد، با همهی درد و رنجی که میکشیم، بی کفش و با کفش به آینده برویم، اجازه دهیم پاهایمان تاول بزند، تاولها بترکد، نایستیم اما. آنقدر برویم، که هیچ کودکی از فقر و تنهایی و فساد، نشود کودک خیابانی، که هیچ سفرهای نباشد تهی، که هیچ دستی نباشد برای سکهای دراز...
ما باید میهنمان را بسازیم، با صبر و ایستادگی و ایمان! ما این کار را میکنیم، باور کن!

تو کتاب تاریخمان نوشته بود: نادرشاه در اواخر عمر بیمار شد و تغییر اخلاق داد. بر اثر بدگمانی پسرش رضاقلی میرزا را کور کرد. از کار خود پشیمان شد و بعضی از اطرافیانش را که مقصر میدانست کشت.
اولین بار که خواندم نادرشاه پسرش را کور کرد، گیج شدم، نفهمیدم. تا مدتها فکر میکردم، آخر چرا؟ یعنی چی که بیمار شد؟ چه طوری کور کرد؟
۰۰۰
چند خط بعدتر نوشته بود تو کتابمان، اطرافیان و سرداران نادر، شبانه به چادرش حمله کردند و به قتل رساندندش، از ترس جان خودشان یا...
با خودم فکر میکردم، چی شد که وقتی میخواست پسرش را کور کند، کسی شبانه نکشتش؟ چشمان کسی را از جا در آوری، آن هم برای بدگمانی؟ آرزو میکردم، کاش آن موقع زندهبودم، جلوی نادر را بگیرم.
۰۰۰
هر دو سه سال یکبار در کتاب تاریخمان نادرشاه پسرش را کور میکرد. دیگر نمیپرسیدم، چرا. عادت کرده بودم، به اخلاق نادر و آن دیگران.
تو مدرسه مجبورمان میکردند، ماه رمضان هر روز با زبانِ روزه، تو راهروی ورودی، روی یک موکت نازک قهوهای، میان بوی گند جورابها و کتونیها، کف سالن سرد مدرسه بنشینیم و دو ساعت قرآن بخوانیم، همراه صدایی که از بلندگو پخش میشد. وایبهحال کسی که نمیخواند، اول با تحقیر و توهین، جلوی سیصد نفر دیگر جدایش میکردند، چند روزی اخراج موقت... با این همه من و یکی دو نفر دیگر همیشه حافظ با خودمان میبردیم، طوری که آن مدیر و چهار ناظم نبینندمان، مینشستیم میان جمعیت. معجزه است که من امروز قرآن را هنوز گاهی میخوانم و از خواندنش لذت میبرم.
اگر کسی در خیابان بدون چادر دیدهمیشد، چند روز از مدرسه اخراج میشد، چند تا ضمانت و غلط کردم باید امضا میکرد تا برگردد. تو مدرسه هم انگشتنما بود.
مدیر مدرسه، برای هر شهادتی مداح دعوت میکرد. الکی دستش را میگرفت جلوی صورتش زار میزد. بقلدستش که مینشستی میدیدی، ادا در میآورد. برای تولدها هم، مداح. باید دو انگشتی دست میزدی، که یک مرد چاقالوی ریشو، با آن صدای نکرهاش برای ما آواز بخواند. و اینها همه ثواب داشت! من از همان موقع از همهی کارهای ثوابدار بیزار شدم.
دانشگاه هم همین بود... معاون دانشکده به اندازهی دانشآموز دبستان سواد فیزیک نداشت، میگفت مدرک فوقلیسانس فیزیک از انگلستان دارد، جان خودش! سر کلاس کاربرد کامپیوتر در فیزیک، به جای کار روی چندتا زبان برنامهنویسی، نیم ساعت اول یک دو تا وصیتنامه شهید میخواند. بعد هم چگونه کارکردن با ایمیل، چگونه باز کردن وبلاگ... نیم ساعت هم گیر میداد به یکی دوتا از بچهها که: آقا فاصلهتان را با نامحرم حفظ کنید. آقای ... گفتم این طرف بنشینید.
با خودم فکر میکنم، این احمدینژاد از وقتی بهدنیا آمدیم، به ما حکومت میکند...
منبع nordagenda.ch
یک ماه بعدش در اتاق من و همسایه مجار را زد: بیایید کارتان دارم. تو آشپزخانه ایستاد: حق اشتراک تلفن ماهی ۳۰ یورو شده، من اشتباه کردم، کاغذش را هم نشان داد. بهش گفتم، دلیلش اینه که قرارداد ۳۰یورویی بستی.
- یعنی چی؟ من قرارداد بستم، قرارداد معمولی.
- اما ماهی ۳۰ یورو میدهی، که تو آلمان به همهجا مجانی تلفن کنی. من تو آلمان به کسی تلفن نمیکنم، اگر هم بکنم خیلی کمتر از ماهی ۵ یورو میشود. اگر تو هم بیشتر به لهستان تلفن میکنی، این قرارداد به ضررست.
- نمیفهمم. یعنی چی. من ۶۰ یورو دادم این تلفن را گرفتم. حالا هم ۳۰ یورو حق اشتراکه. یعنی نمیخواهید ۵ یورو بدهید؟
دوباره عصبی شد. گفتم: این ماه که تمام شد، نفری ده یورو میدهیم. برای ماه آینده قرارداد را عوض کن. از قیافهش معلوم بود نمیفهمد. قرمز شده بود. اشکش داشت درآمده بود. شروع کرد به داد زدن: این خیلی به ضررمه. من کلی پول باید بدهم.
دوباره بهش گفتم، حرف آیندهست، برای این ماه من که ده یورو میدهم، از دختر مجار پرسیدم توچی؟ او هم قبول کرد.
برایش همهی حسابهای تلفن را روی کاغذ نوشتم، گذاشتم تو آشپزخانه. یک هفته بعد در اتاق را زد، آره حق با تو بود. یکی از آشناهام برام توضیح داد. قرار داد را عوض کردم، از ماه دیگر.
۰۰۰
یکی دو ماه قبل از رفتن ما از آن خانه، دختری از استانبول همخانهی ما شد، دختر مجاری هم رفت. دختر استانبولی همیشه با دوستانش بیرون بود. از من میپرسید چرا جوانا اینطوریست. میگفتم نمیدانم، انگار تجربههای بد داشته.
یکی از همان روزهای آخر ما در آن خانه، دختر استانبولی به من گفت: این روزها خیلی خوشحالی.
تعجب کردم از حرفش: خوشحال؟
برقی هست توی نگاهت، انگار از قفس بخواهی آزاد شوی.
راست میگفت. نمیخواستم قبول کنم، اما انگار از کابوسی بیرون بیایم.
این حرف مرا عجیب تکان داد، عجیب.
۰۰۰
حالا که افتادهام روی دندهی نوشتن، مینویسم. خوبست اما قبلش هم بگویم، هیچ چیز این زندگی دانشجوییِ غربت یا هر چه بگویی، از نظرم سختی و بیکرامتی نیست، نبوده. من لحظه لحظههایش را دوست دارم. حتا آنوقتها که فکر میکردم آدم باید خیلی ثروتمند باشد که یک بلیط رفت و برگشت مترو بخرد، روزی یک عدد سیب بخورد و یک عدد پرتقال، یا از نانوایی نان تازه بخرد. همهش برای من عزت است. نمیفهمم بیعزتیش چیست. اصلا درین که میگویی بهش غربت، گرفتار مشکل و بدبختی نیستم، نبودم. بدتر از همهی این اتفاقها را پیشبینی میکردم و با صحتعقل ناقصم انتخاب کردم، از عزیزترین داشتههای زندگیام دور باشم، از نظر مکانی.
۰۰۰
برای من زندگی همینست. و من لحظه لحظههایش را دوست دارم.

چهار سال پیش که آمدیم اینجا، هر سه چهار ماه یکبار اسبابکشی میکردیم. اولین اسبابکشی سه ماه بعد رسیدنمان بود. خانهای پیدا کردم در یک خوابگاه دانشجویی. یک اتاق کوچک برای ما. ارزانترین جای ممکن. ما هنوز کار دایم نداشتیم. یکی از اتاقها دو ماهی دست یک دختر مجار بود، بعد هم دختری از استانبول، با او از همه راحتتر بودم. همخانهی دیگرمان، دختری لهستانی بود. عادت نداشت سلام کند یا حتا خداحافظی. در اتاقش را همیشه به هم میکوبید. تنها حرفهایی که با من زدهبود این بود که خانه را باید تمیز نگهداریم و نوبتی تمیز کنیم. همیشه هم خانه را به گَند میکشید، وقتی آشپزی میکرد یا حمام میرفت. سرِپول تلفن هم، ماهی یکبار، در اتاقمان را میزد. از بس آنجا زندگی کرده بود، نصفِ بیشتر خانه، اصولا جاهایِ خوبِ خانه، مال او بود. نصفِ یخچال و پنج کابینت در آشپزخانه سهم او بود به اضافهی تنها پنجرهی آشپزخانه، که گلدانهایش را کنارشان گذاشتهبود. خیال هم میکرد، لطف کرده یکی از ماهیتابههایش را برای مصرف عموم در آشپزخانه وقف کرده. ماهیتابه تا حالا شستهنشده بود. لایههای سیاه چربی جمع شده تویش، مثل ماهیتابهی تفلون کرده بودش. بقیه باید یک کابینت کوچک را شریکی استفاده میکردند و طبقهی زیری یخچال را، که همیشه آب و روغن خوراکیهای او رویش چکه میکرد. مهم نبود برایم، همینقدر که او و همخانهی دیگر اجازه دادهبودند، ما دو نفری آنجا بمانیم، کافی بود. آن اتاق فقط برای یک نفر بود. دو نفر رسما اجازه نداشند آنجا بمانند. یکی دو هفته اول هم، من تنها رفتم آنجا. فقط برای آنکه بدانم میشود باشان کنار آمد.

از همه باحالتر اسبابکشیمان بود. تنها چمدانمان را سه بار پرکردم و با مترو و قطار درونشهری تا آنسر شهر بردم، ۶۰۰-۷۰۰ متری روی آسفالت کشیدم و خالی کردم. چمدان خوبی بود، حالا نشسته طبقهی بالای یکی از کمدهای خانهی پدر و مادرم.

هنوز درست نمیدانستم، کجا چی را باید خرید. کلی تو فروشگاهها گشتم، تا سهتا قاشق و چنگال و بشقاب و لیوان، یک قابلمه کوچک و یک قهوهساز خریدم. قهوهساز ارزانترین وسیلهای بود که برای گرم کردن آب، پیدا کردهبودم. قوریش زود شکست، چقدر غصهی آن قوری ۳-۲ یورویی را خوردم. المنت آن قهوهساز، الان تو شکم این دستگاه اسپرسو-قهوهساز است.

روز آخر اسبابکشی، همهی خرت و پرتهای باقیمانده را سوار دوچرخهی عاریهایمان کردیم، یا گذاشتیم رو کولمان و رفتیم. حیف که دوربین نداشتیم، تصویر این اسبابکشی هرگز گم نمیشود. ما دوچرخه را دو نفری بلند کردیم، با آنهمه کیسه، کیف و تشت آویزان از آن، از پلههای مترو پایین بردیم، بالا بردیم، تا خانه کشیدیمش. آدمهای دوروبر، گاهی اصلا نگاهمان نمیکردند، شاید فکر میکردند بیخانمانیم. بعضیهاشان با تعجب، میایستادند و خیره میشدند. یکی دو نفر هم انگشتشان را به نشانه تحسین برایمان تکان دادند. ما پاورچین پاورچین وارد خانه جدید شدیم، که کسی را بیدار نکنیم.

باور میکنم کم کم، عید اتفاقیست در ما، اگر طبیعت همراه باشد یا نباشد. به دلمان که دعوت نکنیم عید را، نمیآید. این تب و تابِ سبزه گذاشتن، چیدن هفت سین، خانهتکانی و خرید عید، همه انگار فقط برای آن باشد که دلمان، آن "حول حالنا" را باور کند.
این دل یا هر چه اسمش باشد، عجیب به محیط اطرافش بندست. به این که همسفرانش حضور را باور کنند و همراه باشند. به همین سادگی عید، معمولیتر از هر سال میگذرد. بی لحظهای کنار سفره هفتسین نشستن برای سکوت ملکوتی "مقلب القلوب"...
دلتان پاک و بیزنگار، سالی نیکو برای همه آرزو میکنم.
۰۰۰
راستی امسال تو این تب و تاب عید، وبلاگ تازهای شروع به کار کرد. عزیزی که نوشتههایش خواندن دارد، جدا از همهی ارادتی که به او دارم.
http://mehdighani.blogspot.com
نه تازه به میدان آمده باشد، سالهاست مینویسد. قلم توانایش و نگاه عمیقش را در همین چند نوشتهای که گذاشته میتوان دید. باشد که همچنان بنویسد.
۰۰۰
کتاب از "کاخ تا زندان" نوشتهی خانم "آذر آریانپور" کتاب زیباییست. حکایت صادقانهی زندگیای که ملتی به آتش میکشندش... ملتی که هنوز هم فرصت کنند زندگی خیلیها را به آتش میکشند... ملتی که خیلی دوستداشتنیست... آنقدر که آدم جانش را برایش بدهد... حکایت زنی که از میان خاشاک و خار، گوشهای پناه میبرد پر خار...
۰۰۰
کاش میشد این حکایتها را تو کتاب تاریخ مدرسهها بنویسند یا تو کتابخانههاشان بگذارند. کاش ما این همه تیشه به ریشهی خودمان نمیزدیم. خواهش میکنم این کتاب را بخوانید.
۰۰۰
دلم هوای صدای بنان کرده، انگار دعای سحر پارسایی باشد...
از سکوت خوشم میآید. فرصتی باشد انگار به هر دمی فکر کنم، به هر حرفی.

flickr.com Uploaded on May 26, 2007 by l.barton
همهی شرابهایی که به جامم میریزد را نوشیدن میخواهم. جرعه جرعه، تا دُرد ته جام. بریزد، تهی نگذارد لحظهای را... نوشیدن را یار باش...میطلبد...
چه بد خمارآلودگیست این لرز خالی بودن... این دربهدری پی چیزی در هر جامی... خالی نماند جامتان.

منبع: http://www.flickr.com/photos/vandaspictures, Vanda
گلِ میخکه تو گلدانِ شیشهایِ کنارش. گوشهی اتاق، پشت در، نشسته رو تشک سپید، لحاف سپید رو پاهاش. شال سپید روی سرش. از همان شالها که همیشه سپید، یا سیاه با زریهای برقی. نوزادی تو بغلش. من خیال میکنم، چرا این همه میدرخشد.
۰۰۰
آنجا خانهای بود خیلی دور. جایی تو افسریه تهران شاید... با آن شال سپیدش، یا سیاه با زریهای برقی، که وقتی لبخند بزند گوشهی چشمهایش چین بیفتد، سرش را کج کند، گوشوارههای طلاییش تکان بخورند، دستهایش را به هم بمالد...
دلم نمیخواهد باور کنم حرفهایتان را. نمیکنم هم... گلویم درد میکند. چیزی قلمبه، گیر کرده انگار. هرچی چای میخورم پایین نمیرود... آمدم، میرویم دیدنش، باشد؟
گاهی زندگی اندازهی شوقی میشود برای فنجان قهوهی پرشیر دم صبح. این روزها زندگی میان تکهتکههایی که هی میچسبانم، میان سوالهای سادهی پیچیدهی بیجواب، میان اتفاقهایی که جواب میشوند... طعمِ فنجانِ دمِ صبح، زندگی میشود...
۰۰۰
حوصله میخواهد و وقت، یاد گرفتن! زندگی کردن هم!
۰۰۰
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

نوشتن امنیت میخواهد. امن معنیش عمیقتر از آن چیزیست که خیال میکنیم.
۰۰۰
میگویم من هم بهت از صمیم قلب تبریک میگویم. میخواهد بزند روی شانهام، دستش نمیرسد. عبور میکنم.
۰۰۰
زندگی گاهی پیتزای داغی میشود، گوشهی تاریک پیتزافروشی خیابان پایینی ببلعیمش... گاهی که دیگران سیگارشان را پک میزنند تو پیتزاشان، زیر آفتابِ جلوی در.
۰۰۰
حتا حوصلهی خندیدن را ندارم به حماقتهایی که میبینم. چشمهایم را میبندم، از همه چیز به خنده میآیم .
از آنها خنگتر، آنهاییاند که خودشان را خیلی باور دارند. فکر میکنند هر چه خیالشان، حقیقتست. همه چیز را هم براساس باورشان تفسیر میکنند. این جور آدمها بالاخره دستشان را برای همه رو میکنند، باید فرصت داد. بعضیهاشان هم آنقدر غرق میشوند تو خودبزرگبینیشان که دستشان رو هم که باشد، هیچ نمیفهمند.
عجیبتر، حضراتیاند که این باورهای پوچ را چنان باور میکنند...
تو همیشه بیرون دایرهای، دیگری، بیشتر از همیشه، وقتی مینویسی. خواندن حرفهایت، نگاه را تنگتر میکند...
نوشتن جار زدن نیست، نباید باشد، شدهست اما. برای هر کلمه، حساب هم باید پس داد. اگر نباید دروغ گفت، پس اصلا نباید گفت. اگر فقط باید خوشایند پنجرهها را نوشت، اصلا نمینویسم. خیلی چیزها هست که به من ربط ندارد. خیلی چیزها که به ما. نقطه سر خط
.
حالا حالا هم نمینویسم. سرم شلوغست. خیلی چیزها هست که گیر کرده تو گلو، باید سر بخورد پایین. نَمُردهام. میان سردرگمیها میگردم!
۰۰۰
دلم هم برای همهی آدمهایی که دوستشان دارم، هزار سال تنگ شده. برای آن سرزمین دور که قیمت نان و آرد سر به فلک میگذارد توش هم.
پاکت سیگارش را از جیبش درآورَد، بپرسد چهطوری؟ همین... بیشتر که باشد، زاویههای تاریک، حیات را خسته میکنند. اصولا صمیمیت اتفاق سادهای نیست، بهتر که نباشد. آدمها با لباس زیبا میشوند، رابطهها با فاصله، اندازهها را باید یاد گرفت.
حوصلهی ولخرجی ندارم، حوصلهی گوشدادن به روزمرگیهای از سَرِ سیری. نمینویسم که بخوانی... مینویسم که خالی شود تُنگِ حرفهایم.
آسمان را دوست دارم گاهی که مثل حالا تلخ گرفته. گاهی که مثل دیشب، رگههای غروب خورشید...

به همه ایراد میگیری دنیاشون کوچیکه، اما دنیای خودت از همه کوچیکتره.
۰۰۰
معلم دینی سال آخر دبیرستان، هر وقت میآمد سرکلاس میگفت بهم: چهطوری عاشق؟
بچهها هی میپرسیدند هر بار عاشق کی شدی؟ من؟ عاشق؟ نمیدونم؟ هیچکس! همه! چه میدونم! هم خوشم میآمد.... هم نمیخواستم کسی آنقدر جدی بگیردش... یکی بهش یکبار گفت آخر عاشق کی شده؟
زد زیر خنده: عاشق هیچ کس.
۰۰۰
دیگر حوصلهام سر میرود... دلم برای آزادیهایم تنگه تنگست... این اندازهی امروز کوچک و تنگست... روزگارم سنگست...
۰۰۰
از همان سرشب شروع شد. گفتم حتما یکی مست کرده، نیمهشب جمعه، کباب درست میکند. خستهتر از آن بودم که پنجره را ببندم. دو ساعت بعد که از بوی گند بیدار شدم، خیال کردم فاضلاب را باز کردند. حوصله نداشتم تکان بخورم. کاش تمام شود، خوابیدم. از سر و صدای تو آشپزخانه بیدار شدم:
کبریت کجاست؟
میخوای چی کار؟
اینا عوده دیگه؟
آره...

۰۰۰
حالا یک مدت قابلمه نداشتهباشیم.
تو چی غذا بپزیم؟
نمیپزیم... تو ماهیتابه...
۰۰۰
برای سورناسور و هرکه اینطور قضاوت کند:
غذا را من سوزاندم! یک هفته بود گوشت گوسفند خریدهبودم. گذاشتمش رو اجاق، قبل خواب. فکر کردم خاموشه. با حرارت تو قابلمه و اجاق تا صبح نیمپز میشود. خوابیدم. آنقدر هم خسته بودم، که نه چشمهام درجه اجاق را ببیند، نه مغزم فکر کند این بو از خانه خودمان است.

میدانی ملیحه، من خیلی آرزوهای زیاد دارم، محال و ممکن. بعضی آرزوهام رازند. نمینویسم، فقط فکرشان میکنم.
دلم میخواهد یک کافه کوچک جایی تو تهران داشتهباشم، با دو سه تا اسپرسوساز الکترا، چند تا آسیابقهوهی ... یک سماور بزرگ و قوری چینی، چای بهاره لاهیجان... یک کتابخانه و مجموعهی نقاشی و عکس... یک جای دنج، که همیشه همهی آدمهای زندگیم را گاهی ببینم. دور هم بنشینیم، از همین حرفهای بیربط همیشه بزنیم. مثلا من یک کاپوچینو برای تو و جلال درست کنم، یک شیرکاکائو برای هانی... اصلا برای هر رهگذری که عبور کند چای تازهدم...
دیگر اینکه دلم میخواهد، همین چند چیز کوچک مرا این همه نیازارند. خندهدارست. اما سختست آدم آنقدر بزرگ شود، که به قول مامان گل و لای دنیا نیازاردش...
دلم میخواهد یک خانهی خیلی بزرگ، با باغچه، یک عالمه درخت و گل و میوه... یک گاو شیرده، چند تا مرغ و مرغابی، جوی کوچکی و حوضی، برای ما و مامان و بابا...
دلم میخواهد یک کارگاه هم داشتهباشم، یک کارخانه، یک جایی که خیلی از آدمهای بیکار توش کار کنند، کارکردن یاد بگیرند. پول درآورند. زندگیشان راحت باشد...
دلم میخواهد این عبور چند سالهمان ازین دنیا، راحتتر ازینها میبود، نه این قدر گیج و رنج... دلم میخواهد این عبور را بیشتر دوست میداشتیم. لحظه لحظههاش را، بیشتر برایش زحمت میکشیدیم...
میبینی، من همهی چیزهایی را میخواهم که خیلیها دارند. خیلیهایی که شاید آرزو کنند چیزهایی که من دارم، هستم.
ملیحه جان اینها را نوشتم، چون تو خواستهبودی بنویسم. وگرنه من ازین بازیهای وبلاگی دیگر خوشم نمیآید. کسی را هم دعوت نمیکنم.
خندهام میگیرد: خوب خودم میخوانم یک جایی.
- شاید بهتره چندتا طیف هم بگیریم، قبلش یک مدت طولانی پمپ خلا روشن کنیم...آ... اما تو دیگه سیلیسیم نداری.
- هنوز چندتایی دارم.
- ازونایی بردار که من توی قوطی ریختم، همان قوطی سیلیسیمهای زاید. فقط اثر انگشت روشونه اونم با دستکش...
- هه، بعدش با طیف عجیب غریب اثر انگشت چیکار کنم؟
آبدهانش را قورت میدهد، صاف مینشیند، لبخند میزند: آره از همونا بردار، اصلا باید ببینیم...
خندهام میگیرد باز، اخم میکنم: نه من از آشغال خوشم نمیآید. به هیچ دردی هم نمیخورد.
۰۰۰
دستش را روی دستم میگذارد: نمیترسی که؟ سرش را کج میکند: دردت آمد، یا نفست گرفت، دستت را بالا ببر، خوب؟
نخ بخیه روی صورتم تکان میخورد، از زیر پارچه دستهاش را نگاه میکنم. کاش تمام شود: این هفته سینما رفتی؟... انگار نمیخواهی جواب بدهی.
صورتم بیحس، ها میکنم.
- حتما برو فیلم ... برای خانمها خیلی خوبست.
- هـا.
۰۰۰
بخیهها را پرستار میکشد. از در که تو میروم، میگوید: میدانی هر درمانی، یک بیماریست، هیچ باکتری و میکروبی هم که نباشد.
۰۰۰
لطفا نگران نشوید، مال پیشترهاست. حالا هم خیلی خوبم!

۴سال پیش، خیابان ولیعصر، جفتی جوراب قهوهای خاکستری، ۲۰هزارتومان. میگفتم یعنی کسی همچی جورابی میخره؟
۰۰۰
دو سال پیش با نصف حقوقم یک جفت کفش کوه حسابی خریدم، فکر کنم بهترین کفشی که تو آن دسته. از همان جورابها هم، حراج بود ۷ یا ۸ یورو. با جورابهای دیگر فرق دارد. از صبح تا عصر تو کوه میروی. شب تو چادر کفشها را درمیآوری. دیگر پاهایت آنقدر خیس نیست از عرق، که فردا بخواهی قندیلهای عرق کفش را با گرمای پا آبکنی. یا تو گرمای تابستان، بعد سه روز، زخم شود پا از عرق و ساییدگی تو کفش.
۰۰۰
خاله نیکو یادم داده بود، چه طوری سوراخ جوراب را بدوزم که درزش دیدهنشود.
۰۰۰
اینجا یا چند جفت جوراب ۴۰-۳۰ یورویی میخری. پا توش نفس میکشد، متناسب با قوس و انحنای پا. روی کاتالوگش عکس نقاط مختلف پا، که پوشیدن جوراب ماساژشان بدهد. هر وقت نگاهکنی R و L روی جوراب را، لبخند گنگ حقیرانهای بزنی. به این راحتی هم پاره نمیشود. یا میخری، ۳تا ۵یورو، سوراخ شد، میاندازی دور.
۰۰۰
بچههای چاهکن سر خیابان آبمنگل، با کفشهای خیس پرآب مدرسه میآمدند. رضا... و زنش تابستان و زمستان گیوه میپوشیدند، کف پلاستیکی. بچههایش؟ نمیدانم...
۰۰۰
آن کفشها مزخرف ارزان خیابان ولیعصر، میخچههای کف پایم، یا روی استخوان کنار انگشت کوچیکه برای هر کفش نو... آنها را دوستتر دارم. خیالشان آرامشست...
۰۰۰
یک روز همه را بالا میآوریم. همهی کفشها و جورابها، همهی لباسها را. بعضیهامان از همین حال بوی تند ادکلن تهوع میدهیم.
۰۰۰
روزبه میگفت کتابی میخواند دربارهی تاریخ نفت. زمانی که انگلیس و روسیه سر ایران جنگ داشتند. تزار روس گفته من این مملکت را با ۷میلیون آدم تنبل میخواهم چهکار؟ همهی تلاش من مقابله با انگلیسیهاست.
۰۰۰
یعنی روزی میرسد من از این تنبلی نجات دهم خودم را؟ انگار در رگهایم این تنبلی جریان دارد.
۰۰۰
محمدرضا یکشنبه 11 فروردین1387 ساعت: 8:40
زن دیگری روبرویم، با چینهای روی پیشانی، دور چشم، کنار لبهای خندان، عینک قابفلزی، کولهای پشتش، ساکی دستش.
چیزی، چیزی در نگاه گیجشان ...
۰۰۰
یاد پدر و مادر کوویلو میافتم. قهرمان داستانی که میخوانم. پدر تلفنمیکند به پسرشان، نصیحتش میکند، ما عمری با آبرو زندگیکردیم، برای زندگی خیلی جنگیدیم. از هیچ زندگی را ساختیم. مادرت و من تصمیم گرفتیم با هم برویم. خانهشان که میروند، هیچ نبوده، تا آخرین تکه، همه را فروختند، خوردند. همهچیز که تمام میشود، قرص میخورند. میمیرند.
برادر کوویلو، یک کشیش به مراسم دفن پدر و مادر نمیآید، چون خودکشیکردند، گناهی نابخشودنی.

نیم بیشتر روز را سعی کردم دستگاه قهوهساز را درست کنم. نیمش قهوه میسازد، نیمش اسپرسو باید بسازد! اسپرسوسازش را قطع کردهبودم. با سیستم برق آمریکا کار میکرد. صبحی وصل کردم، میشد. تمیزش کردم، قسمتهای شکسته را چسباندم. دوباره سرهم کردم. ازین قرصها که آهک دستگاه را میشوید انداختم توش، یک دور کار کرد... تمام! دیگر کار نمیکند. المنت گرماییش اصلا روشن نمیشود!
اصلا انگار آن یک تکه دستگاه مرده. اگر فازمتر داشتم، میشد بفهمم برق تا کجایش میرود. وقتی گیر کنم رو چیزی، سختست رها کردنش.
۰۰۰
این دستگاه قصه دارد. زمان خودش چیز خوبی بوده، هنوز هم هست. همین حالا هم نوش بیش از صدیورو میارزد. توی یک اسبابکشی، صاحبخانه دادهبود به سهیل. بدردش نمیخورده. صاحبخانه از آمریکا آوردهبودش، نه انگار که برق اینجا ۲۲۰ولته، آمریکا ۱۱۰. تبدیلش هم گرانست، به گرانی یک قهوهساز نو.
ما یک قهوهساز دهیورویی داشتیم، قوریش شکست. المنتش را درآوردم، با المنت این آمریکایی عوض کردم. همهی این مدت منتظر بودم، یک قهوهساز، یا اسپرسوساز نیمهخراب پیدا کنم، آن طرفش هم درست شود...
۰۰۰
باید یک راهی باشد!
از خودم میپرسم سال را من؟ چهطوری؟ سخته؟ حتما میخواهد بداند سال نو شده! میگویم: معلومه.
میگوید بعد تحویل سال مامانش که زنگ زده، بغضش ترکیده، انگار نه انگار که یک چشم خودش خونست، یکی اشک. گوشی را زود داده به باباش...
بغضم باز درد میگیرد، چشمهایم پراشک میشود. قورت میدهمش. میخواهم خفهشوم. نمیخواهم صدایم بلرزد. میبلعمش، میگویم: سال اول خیلی سخته عادت میکنی.
۰۰۰
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا، کی زنده رها کند که بازم بینی- هر روز دلم در غم تو زارترست، و زمن دل بیرحم تو بیزار ترست- بگذاشتیم غم تو مگذاشت مرا، حقا که غمت از تو وفادارترست...زین پس من و دلشکستگی بر در اوست، چون دوست دل شکسته میدارد دوست...
۰۰۰
دروغ نگفتم، عادت میکنی. زندگی درد دارد.
دلم میخواهد گریه کنم. دم نمیخواهد هیچکس، هیچکس، هیچکس اشکهایم را ببیند. دلم اتاقم را میخواهد. آن روتختی آبی پر سیبهای زرد و قرمز و سبز، با کمد چوبی قهوهای سوخته، همهی زندگیام انبار در کمدم. آن ضبط نیمهشکسته، پنجرههای آهنی، پشتشان آسمان شب تهران. دلم تنهاییهایم را میخواهد. قلمموهایم را... موکت کف اتاق را. همهی چیزهایی که مرا، حرفهایم و اشکهایم را پنهان کنند.
اگر بدانی چهقدر برای بحثهای دم صبحانه دلم تنگه! چهقدر، چهقدر، چهقدر... برای همهچیز...
۰۰۰
من درد تو را ز دست آسان ندهم... از دوست به یادگار دردی دارم، کان درد به صدهزار درمان ندهم...
[با گزیدههایی از اشعار مولانا]

آمد و نوروز هم از بامداد آمدنش فرخ و فرخنده باد
هوا حال بهار دارد، هوای نوروز. مثل همیشه من انگار پر از هزارتا فکرم. آنقدر که هنوز ننشستم دو دقیقه کنار سفره هفتسین، بهار را گوش کنم، آرامش آمدنش را. دلم هنوز هم قرآن خواندن بابا را میخواهد دم تحویل سال.
باز جهان خرم و خوش یافتیم زین سمن و سوسن بشتافتیم
زلـــف پــــریـرویان برتافتیــــم دل ز غم هجران بشکافتیــــــم
خوبتر از بـوقلمون یافتیــم بوقـلمـــــــونیها در نـــوبـهار
نوروز خجسته. به امید سالی رها از تنگنظریهای گذشته، خودبزرگبینیها و رنجهایش. به امید رهایی از بندهای ذهن و جسم، هر روزنو، نگاهی نو، کاری نو...
[ گزیدهها، از رباعیاتِ منوچهری دامغانی]

از آن سالهاییست که ننهسرما میخواهد بیدار بماند، عمونوروز را ببیند. خورشید تو آسمان آبی، آفتاب رو برگ درختها، ابرها ته افق صورتی و نارنجی از نورش. ننه سرما دامنش را تکان میدهد. دانههای درشت برف، مثل پنبه، چرخ میخورند تو نور خورشید، میریزند رو زمین.
یاد صدای گرم صبحیمهتدی میافتم... ننه سرما تا دقیقهی آخر هم کنار سفره هفتسین چشمبهراه عمونوروز نشست. آنقدر که خستهشد، پیش پای آمدن عمونوروز کنار سفره خوابش برد. عمونوروز آمدو دید ننهسرما همچی خوابیده که دلش نیامد بیدارش کند. پیشانی ننهسرما را بوسیدو سیبی گذاشت رو سینهی ننهسرماو رفت. ننهسرما که بیدارشد دید ایداد... هر سال همینست، هنوزه که هنوزه هم ننهسرما و عمونوروز همرا به بیداری ندیدهاند...
خوابش میبرد امسال هم. تا گاهی که از عطرِ سیبِ بهارِ عمونوروز باز بیدار شود. عمونوروز رفتهباشد، پیش رفتن پیشانیش را بوسیده باشد.
۰۰۰
سیب را میگذرام وسط سفرهی هفتسین، عطر دلتنگی و بهار دارد... دلم برای همهی ایران تنگست، حتا برای قصههایش. از آن دلتنگیها که حتا اگر ایران هم باشم، باز هست. پیروز باشی و پایدار.
بعد یکسال که برگشتم ایران، انگار یک چیزی ترکید. پامو که گذاشتم تو فرودگاه مهرآباد... دیگر نمیتوانستم جلوی اشکهامو بگیرم. زمین، هوا، چراغهای شب تهران، آدمای دورم... به اندازهی تمام سختی یک سال، به اندازه تمام خوشحالی دیدار دوبارهام، دلم میخواست گریه کنم. نشستم رو زمین، یک جایی رو چمنها، دلم میخواست آسمان با همهی زمین آن لحظه را ببلعم. هنوزم بغضش تو گلومه. انگار یک سال تو خلا خودمو زندانی کردهباشم. هنوزم وقتی هواپیما بنشیند روی زمین تهران، من چراغهای شهر را ببینم، حس پرندهای را دارم که رها شده، دلش میخواهد گریه کند.
هما مرا یاد سردرگمیهایم انداخت. یاد سکوت طولانیام دربرابر همهچیز. من هنوز هم ازین سکوت درنیامدهام. فقط انگار یاد گرفتهام مثل بقیه موشها، چهطور بیخیال همهی اینها، پنیرم را از میان مارپیچها پیدا کنم.


مادربزرگ تو باغش بلندترین چنار روستا را داشت. جوی کوچکی از وسط باغش میگذشت، از کنار چنار. خیال کنم برای آن که عصرهای تابستان کنار جوی زیر سایه چنار همه دور هم بنشینند، تخمهآفتابگردانهای خاله بهجت را بشکنند، از انگورهای باغ بخورند، چای بنوشند. بانوها یکقلدوقل بازی کنند. ما بچهها تخمهها را تو ترازوی ساختگی خاله بهجت وزن کنیم، الکی بفروشیمشان. آن تشتِ بزرگِ آهنیِ زنگزده را دمرو کنیم، گِلبازی کنیم روش. از بابا یاد گرفتهبودم چهطوری با گِل، باغِمادربزرگ درست کنم. گاهی قایمباشکبازی میکردیم. دوست داشتم همیشه تو شکم چنار قایمشوم. هر وقت میرفتیم کوه از آن بالا میدیدیمش. صبحهای زود، با بابا و مامان، گاهی طوبی، لادن و مهری و نگار میرفتیم.
گاهی میرفتیم انجیر بچینیم. بار آخر با خاله منصور و لادن رفتم گمانم. درخت انجیر درست خم شده بود روی جویآب. درشتترین و خوشمزهترین انجیرهای دنیا را داشت.
محمود جمعمان میکرد، میبرد گردش. غار کفتار. از آن جویبار کوچکی رد میشدیم که میریخت به آبگیری با تنها درخت سبز آن حوالی. میایستادیم کنار آبگیر، سنگهای تخت را پرت میکردیم. همچی که چند بار بپرند روی سطح زلال آب.
مادر و عمه دوست داشتند همیشه برویم کلاته حاج سلطانعلی. باغ سبزی بود، برکهای جلوش، چند درخت تنومند شاتوت. درختها همچی خمشده بودند و پیچیده بودند که آدم میتوانست رو یکیشان دراز بکشد. آنقدر شاتوت میخوردیم که زرشکی شویم. مادر گاهی میگفت بچهگیهایش، هر کدامشان کلاتهای داشتهاند. اسمهاشان را هم میدانست. یادم نمانده اینچیزها.
با نرگس و لیلا و پیمان و... میرفتیم روستا را بگردیم، تا دم آن چاهی که خَری بسته بودند کنارش. روستاییها همیشه میپرسیدند کیهستید؟ میگفتیم نوهی بیبی... لبخند میزدند، سلام به بیبی برسانید. مادربزرگ بیبی همهی روستا بود.
عیدها که میرفتیم باغ، مادربزرگ عیدی میداد. به همهی بچهها، نوهها، نتیجهها، نبیرهها، عروس و دامادها. استوانهی کادوپیچش را باز میکرد، یک پنجتومانی کف دست هر کس میگذاشت. دست مادربزرگ برکت داشت. حتا مشرضا با آن همه کبکبهاش میآمد عیدیش را بگیرد.
مادربزرگ سرطان سینه داشت، ۱۳ سال. آخریها دو تا زخم گود رو سینهاش مانده بود، از جراحی شاید. مادر میگفت، بعد حمله گاوش سرطان گرفته. گاوش گنده بوده، خیلی دوستش داشته. مادربزرگ که تو جوی آبتنی میکرده، گاوه وحشی شده، پریده روش، زخمیش کرده. دو سه تا مرد قوی مثل مشرضا خبر کرده بودند، گاو را عقب بکشند. به قصهها میماند.
پیش از خواب مادربزرگ دعای مار میخواند. مار نیاید سراغمان. شبهای باغ همیشه صدای زوزه گرگ میآمد. یک وقتی که مادربزرگ تنها بوده، در اتاقش هم باز. گرگی آمده بوده جلوی در. مادربزرگ خیره شده به گرگه. ساعتها نگاه کردند هم را، آنقدر که گرگه رفته.
مادربزرگ از آن زنهای شجاع بود. مادر میگفت، جوانیهاش با تفنگ نوبتی کشیک میداده با باباش، تو بیابان و دشت. باباش وکیل بوده یا همچی چیزی، مسافرت که میرفته...
گوشهی باغ تنور مادر بزرگ بود، اتاقکی پر خار و خاشاک برای سوختش هم. زهرا، زنِ مشرضا میآمد، نان روغنی، فتیر و کلوچههایی میپخت...
سالِ آخری، همه جمع بودند عاشورا تاسوعا. همهمان رفتیم حلیمنظری گرفتیم. چندتا شتر کشته بودند تو روستا، گوشتش را حلیم کرده بودند. مادربزرگ هر کداممان را که میدید با کاسه حلیم از در چوبی باغ تو میآییم، میزد تو سرش: اِی آبروم برفت...
۰۰۰
مادربزرگ که مرد، باغش را قسمت کردند فروختند. تاکستان، انارستان، نیستانش، هر کدام سهم یکیشد. میان قسمتها دیوار، دور چنار سیمان کشیدهاند. همیشه به خودم میگفتم، بزرگ میشوم، پولدار میشوم، هر چارتا باغ را میخرم. دیوارها را برمیدارم. هر سال تابستان و عید باز همه خانواده بیایند دور هم...
فقط بهروز تو اون روستا باغ کوچکی خریده، سال تا سال کسی هم نمیرود آنجا. بهروز همه حوصلهی ما را ندارد، انگار. سَری رفتن مادربزرگ همه چیز تمام شد. نقطه.
۰۰۰
من این قصه را یک وقتی مینویسم. هزار صفحهست.
دیشب تا ساعت ۸ دانشگاه بودم. این هماتاقی چینیام، که ... بماند، در آزمایشگاه را باز میکند، صدای گاو در میآورد، در را میکوبد، میرود. ها؟
آن یکی آلمانیه که مثلا راهنمایم است، هر وقت ازش سوال کنم میگوید: برو دفترچه راهنما را بخوان. برای هر دستگاه، یک تا سه دفترچه سیصد صفحهای، پر از مزخرفات... اصولا از چیزی که بیزارم دفترچه راهنماست.
الان اضطراب دارم و عجله. دو سه روز دیگر باز مینویسم، وقتی برگشتم.
این رییس ما، هفتهای دو سه تا ایمیل میفرسته که: فلان روز قراره پنجرهها تمیز شوند، نتایج فلان نظرسنجی چیچی بود، دانشجوها میگویند سر و صدا زیاده، یکی ایمیل زده که اشتباهی کتابش را پس نگرفته، جریمه شده، یا یکی یادش رفته چراغ را قبل رفتن خانه خاموش کند... آخه یکی نیست بهش بگوید، پیرمرد اینها به ما چه؟
دانشگاه هم چند روز یک بار، موضوع همایش این هفته، برنامهی هفتهی بعد، قبل...
بانک، برای قرار ملاقات، برای فروش سهام، بیمه، ویزاکارت...
فروشگاههای مختلف، برای بهزور فروختن جنسهاشان، دوربین دیجیتال ٪۵۰ ارزانتر، داروهای گیاهی با تخفیف ویژه، حراج زمستانی کفشهای...
ایمیلهای دوستانی که هر چی دستشان برسد میفرستند برای ما بماند...
خلاصه روزی ۲۰-۳۰ تا ایمیل نخوانده پاک میکنم!
۰۰۰
راستی من حالم خوبه!
دقیقا همینجاست، این که روی شخصیت آدم به گفتهی تو راه میروند، میخواهند همبازی شوی. همهی ساعتهای تو را میخواهند. نه فقط مدل ماشینت، لباست، رفقایت، همهچیز تو را... اصلا ما آدمها همینطوریم، همه جای دنیا. از همبازی خوشمان میآید. از کسی که همراه شود، حتا اگر بازی پوچی باشد. هر چه پوچتر، نیاز به تایید، به همراه بیشتر. بازیها فرق دارند. هر ملتی، هر جامعهای بازی خودش را دارد. ارزشهای خودش را هم، مثل جامعهی ماشیندوستان و جامعهی نویسندگان... کسی را تایید میکنند که به ارزشهاشان همسازست. همینجاست که آدمها متفاوت میشوند. آدمهایی هستند، به نگاه من ناب، ناب... باورهایشان از خودآگاهی میآید، از اندیشیدن، ارزشهاشان نه از موجیست که هر دم از سویی، از راهیست که میروند، از ذهنی که رشد میکند. رهاند. حقیر نمیشوند، با نگاههای حقیرانه کسی به ماشینی یا...
نه همهی ملتی چنین باشد، هر جای دنیا حتما چندتایی هست، که تعادل همیشه باشد.
من اما هنوز فرصت نیافتم، این سوی دنیا، آنقدر صمیمی شوم، که به خلوتی چنین ناب راه یابم. دلتنگ این دنیای ناب اما همیشه هستم.
۰۰۰
یادم نمیرود آدمها خاکستریاند. هیچ پیامبری نیست که از دمی پشیمانی روایت نکند. برایم آن حرکت مهم است، این رشدیافتگیست. ورنه کمال هرگز نمیرسد، بیانتهاست.
اینهایی پایین نوشتم صرفا تکههایی کوچکی از کتابیست که میخوانم. قانون کلی نیست، اما خیلی وقتها میتواند درست باشد.
این که گفتم آدمهایی هستند، که به دنبال اجتماع نمیروند... آنقدر رشد یافتهاند، که ارزشهای عمیقتری از آنچه اجتماع دیکته میکند داشتهباشند. اینجور آدمها فرای ارتباط عاطفی، چیزی فراتر از روزمره دارند. چیزی که با دلتنگیهای ساده فرق دارد. نه تنها دلتنگ یک دوست، دلتنگ دنیایی میشوی. دنیایی، باورهایی که کمتر هرجا، توی هر فضایی میبینی.
دنیایی که تب مارک ندارد، ماشین برایش فقط یک آهنپارهست. خانه، سرایی برای لحظاتی آرامش... آویزان دغدغههای پوچی نیست، که گاهی عمری را حرامش میکنیم. دنیایی که به لحظههایش میاندیشد. زندگی گذریست معنادار. دنیایی که ناب است، ناب.
اینجا خیلی وقتست ازین چیزها...
Judith Levine
کتابیه که این روزها میخوانم. نوشتههای زن نویسندهایست که با دوستش تصمیم میگیرند هیچ نخرند، مگر چیزهایی که برای زنده ماندن واقعا لازمه.
حرفهای قشنگی مینویسد گاهی:
- احتیاج، حسادت، اشتیاق... ما را به خرید وا میدارد.
- نشستن تو کافه و خوردن فنجانی قهوه، تلاش برای مصرف صمیمیت با بیگانگان از دور.
- وقتی نمیتواند به سرعت دوستانش اسکی کند، خیال خرید کفش اسکی عالی، جوراب و لباس تنها چیزیست که او را از احساس ناخوشایندش نجات میدهد. تنها چیزی که مجبورش میکند فراموش کند، دوستانش ورزشکاران خوبی هستند. حسادت، احتیاج، اشتیاق...
- تو یک قصهخوانی، برای کمک به برگزارکنندگان، دوستش ۲۰دلار کمک میکند، خودش هم یک چای بابونه میخورد به ۵دلار. چرا کمک میکند؟ چرا ما آدمها برای چیز خاصی پول خرج میکنیم؟ برای چیزهایی هم نه؟ به عقیدهی او و روانشناسانی که ازشان نقل میکند این اجتماعست که تصمیم میگیرد.
تو بعضی اجتماعها، مثل اجتماع دوستداران اتومبیل ۲۰دلار کمک به یک انجمن قصهخوانی یا ۵دلار برای چای بابونه، دور ریختن پوله. اما ۱۰هزار دلار برای یک ماشینِ سفیدِ مارکِ فلان منطقیست. تو اجتماع نویسندهها اما ۱۰هزار دلار برای ماشین دور ریختن پوله!
۰۰۰
سهیل میگوید، آدمهایی هستند که فراتر ازینها، از ارزشهای دیکتهشدهی اجتماع تصمیم میگیرند، مثلِ...
دلم برای یکی از آن آدمها خیلی تنگست...
اگر به اندازهی کرمها در رفتن صبور بودیم...



بوی چوب تلخِ گسِ شرابِ سرخ را دوست دارم، نخورده مستم. آن دم که آزادی و تمدن خلاصه در گیلاسی، حلقه حلقه دود میشود، از سیگار میان انگشتان تو. خیال میکنی میان خندههای نسنجیدهات، حرفهای ندانستهات امروز شدهای...
اندازهی خاکستر سیگار سفیدت، دنیا کوچک میشود. اندازهی دنیایی که ساختهای کوچک میشوی، اندازهی توهم بزرگ حلقههای دود، اندازهی طنین حرفهایت از سر سرمستی...
از سکوت نخواستهی دستهای ما چیزی نمیروید. حتا از تشویش خاموش شمعهایی که افروختهایم. ما زندگی را به دمی فروختهایم.
من صخرهام. باور کردهام. میان صخره اما چه دانی چیست. تا دم آخر میماند انگار... چیزی فراتر از من است، این که آن میان. نخواه که بدانی. رازی است که هرگز... هزار بار خواست آشکار شود، نمیتواند. من آن را بیآنکه بدانم، میان هزارپستوی هزارتو پنهان، تا دم بیدم.
قصه همان خنکای عصر تابستانی تمام شد که باد همراهم شد، آنقدر که خاک وزید و نمنمَک باران. تمام که میدانی یعنی چه؟ آغاز... من نقطه ندارم، اینجور وقتها خطها سر و ته ندارند. همه سرند، بی پا و دست و ... به کودکانهگی تنهاییهایم میتوانی بخندی.
شبهای سردِ زمستانِ کوهِ تاریکِ خیس را دوست دارم. تو نمیدانی، نمیخوانی، نمیشنوی. تو سایهای. سایه سایه سایه...
لعنت به این استکانهای چای که سر میکشم. تصویر تو چای میشود، چای داغ.
خیلی دلم برای چیزهای کوچک تنگ میشود، آنقدر که یادم برود چه چیزهای بزرگ دوست داشتنی کنارم هست.
از حالا دلم تنگ است که مامان میرود. و شوق عجیبی دارم وقتی خودم را جای آنها که منتظرش هستند میگذارند.
۰۰۰
من از آن آدمهای حساس هستم، از آنهایی که دلشان میخواهد بیدریغ دوست بدارند. از آن آدمهای منطقی که برای دوست داشتن هزار و یک دلیل میجویند، چندتا سد و راهآب دارند، مرزهایشان به راحتی شکستنی نیست. از آن آدمهای سرد و سخت مثل سنگ گرانیت. برای هر دوستی تازهای همیشه اما کنجکاوم. نمیدانم چرا اما نگاه آدمها برایم مهم است، انگار پنجرهای است به دنیای تاریکی که پنهانش میکنند. چه گویاست این پنجره.
من نمیفهمم چه قدر میشود از نوشتههای گاهگاه مالیخولیایی کسی او را شناخت. نوشتهها تنها کلماتی هستند، با پیوندی باریک با اینمکانی- اینزمانیِ من. بگذاریم این دوستیها، به اندازه نوشتهها عمیق باشند و دور.
۰۰۰
اینجور وقتها از خودم میپرسم، دوست داشتن یعنی چه؟
باد که میپیچد میان ستونهای نیمهفروریخته، آفتاب داغ که میتابد روی مغز سرت، بوی خاک و کاه نیمدیوارهها. نیلوفرهای آبی دوازدهپر، آدمها روی سنگهای تراشیده در دل کوه... تو تخت جمشید که قدم میزنی، تو مخروبه کاروانسراهای راه مشهد، جاده ابریشم، کوچه پس کوچههای یزد... چیزی در تو انگار زنده میشود، سکوتی ریشه میدواند. صدای پا میشنوی، گامهای زنان و مردان این دیار، میهمانان خاک. هزاران سال پیش در تو تکرار میشود. سلوکی باشد انگار.
۰۰۰
این جا این سلوک حقیر میشود، به اندازه تیترهای مبتذلترین روزنامهی شهر، قدم زدن در مرکز خرید، یا خیابانی پر از رستوران، بار و فاحشه. کتابلغتی میشود گوشهی شهر، برای مسابقهی تلویزیونی صد سوال صد جواب.
دیوارهای بناهای آسوریان را، آجر آجر کندهاند و سر هم کردهاند. ستونها و مجسمهها، خشت خشت، کنار هم. دروازهی بابل، پیکرههای کندهشده از کوه. انسان مدرن، تکههای انسان گذشته را جمع کرده، از هر گوشهی زمین که دستش رسیده، چیده است کنار هم، هیبتی جدید بیافریند. صداهای پا گم میشوند اینجا. میان این همه عظمت پوچ، در این کتابِ لغتِ حقیر، شکوهی از دست رفته است. دیدار تو از موزه، انگار تلاشی برای حفظ کردن تمام لغاتِ کتاب، خوردنِ تمام غذاهایِ بزرگترین رستورانِ شهر... تنها استفراغ هر چه بلعیدهای، تو را از بیماری انسان مدرن باز میدارد انگار.
صبر کن... بعد این همه، وقت میکنم تنبلی کنم. با مامانم برلین را بگردم. به نصیحتهایش گوش کنم. خوشحال باشم، برای همین چند روزی که اینجاست...
پریروز برف میبارید، برف سفیدِ تند. ساعتی دیگر آفتاب... سفید و کمرنگ...
اتفاقی این مطلب را خواندم. زیباست. همین! پر از چالشهای انسان.
۰۰۰
دیروز نوشته بودم مرگ نزدیک است. خیال کردم خیلی شعارگونه است، مثل سخنرانیهای... تا منظورم از مرگ را نگفته باشم. مرگ نه مردن، زیر خاک شدن. مرگ همین کوری ما آدمهاست شاید. همین که حقیقت را نبینیم، نخواهیم ببینیم. همین که اسیر خودخواهی و خودبزرگبینیمان باشیم. همین که... همین چیزها که نیمی از ما مرده است دیگر.

منبع عکس: http://intranet.isfahan.ir/web-farsi
تازه میفهمم چرا باید توی مسجد کفشها را در آورد. کفِ مسجد فرش انداخت. چرا ساختن مسجد این همه منحنی میخواهد. حیاط میخواهد، سایه، آفتاب، درخت.
دلم میخواهد ساعتها کنج شبستان مسجد جامع اصفهان بنشینم، دستِکم یکی دو دقیقه. اصلا عکس ماه را ببینم که افتاده توی حوض مدرسه چهارباغ. یاد آن سکوت بیفتم باز.
کی دوباره برمیگردم باز؟ چای بخورم توی آن چایخانهی زیر پل زاینده رود، که روی همهی استکانهاش لک انگشت است. که قوریِ چای بویِ تندِ چایِ مزخرفِ احمد میدهد.
این جا خیلی صدا هست. کر شدهام.

منبع عکس:http://www.schuh-lipp.de

من این روزها حوصلهی هیچ کاری ندارم، به خصوص حوصلهی حرفزدن با آدمها. من این روزها فقط میشنوم. برام مهم نیست، دیگر مهم نیست حرفهای احمقانهی کسی درست است یا نیست. باور کردهام احمقترها آنهایی هستند که فکر میکنند باهوشترند. خردمندانهترین احمقانهحرفها را هم بزنند، انگار نزدهاند... به حرفهایشان فکر نمیکنم دیگر... حوصله ندارم. به حرفهای هیچکس فکر نمیکنم. خسته شدم از بس نظرات بلغور نشده... میتوانم ساعتها وسط یک مهمانی بنشینم و هیچ نگویم. سکوت مرا عجیب سیراب میکند.
من این روزها بیشتر هوس میکنم اسباببازیهایم را بریزم کف اتاق، بازی کنم. مثل آن سالها که تمام روز با ماشینها و عروسکها بازی میکردم. که میشد باغبان گلهای فرش شد. سر چیزهای کوچک دعواهای خونین کرد. تو با سنگ چشم مرا زخمی کنی. من شست تو را آنقدر محکم گاز بگیرم که یک هفته پانسمانش کنی. همه چیز هم به شیرینی یک آبنبات حل شود.
هی من خیلی حوصلهام سر رفته. لااقل برویم سَرِ بام دمپاییها را پرت کنیم رو سر مهمانهایی که نشستهاند تو ایوان، یک کاسه آب هم روش.
من دیگر هیچ همبازی ندارم...