تبليغاتX
یک فنجان چای داغ

خالکوبی روی پای یکی

لباس‌های چسبان سیاه و قرمزش را نشان می‌دهد: فقط تو امروز شیک نکردی، من هم شیکم.

می‌گویم: قبای دوچرخه‌سواری؟

- آره از مرکز شهر تا اینجا تو این گرما پازدم. امروز جلسه کارکنان کتابخانه بودم.

بازوی‌ش را نشان می‌دهد: به نظرت چی خالکوبی کنم؟

- هه؟

- تو ایران‌م کسی خالکوبی می‌کنه؟ مثل این‌جا؟

- خانم‌ها می‌کنند، برای آرایش دایم. بعضی‌هام برای این‌که بگویند مدرن‌اند ازین فرم‌های، مثل همین‌جا... بعضی‌... به هر حال که من بدم می‌آید.

- من اگر خالکوبی کنم اصلا دیده‌نمی‌شه. رنگ پوستم می‌شه.

- به هر حال، خوش‌م نمی‌آد.

- به خصوص اگر طرف چاق باشه.

- چرا؟ آدمای چاق دست‌کم کمتر دردشان می‌آید.

- اَه... یک تیکه چربی، روش‌م خال کوبی... اِه...نگاه کن!  دختری را که رد می‌شود نشان می‌دهد.

- برای من فرقی نداره. خوشم‌ نمی‌آد.

+  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 18:54  به قلم نرگس  | 

دست‌های‌ش همیشه می‌لرزد. اول‌ها نه، این‌ روزها اما حتا وقتی شکلات می‌خورد. گاهی که می‌آید ببیند چه می‌کنم، بینی‌ش قرمزست و گونه‌های‌ش. چشم‌های ریزش، تار. حرف‌زدنی، داد زدنی، انگار چیزی تو مخ‌ش آتش بگیرد. هی می‌گویم چرا دکتراش را تحویل نمی‌دهد، برود...

جمعه آمده بالای سرم، شکلات‌ش را گاز می‌زند، می‌گوید: تو هم مثل من آزرده به‌نظر می‌رسی که. شکلات؟

- نه، سپاس.

نشسته پشت کامپیوتر هی طیف‌های‌ش را با طیف‌های من مقایسه می‌کند، با طیف مقاله‌‌ی فرانسوی. پیک‌های‌شان شبیه هم نیستند. داد می‌زند: گُه. مشت‌های‌ش را می‌کوبد رو میز: باید دلیل دیگری برای‌ش پیدا کنم.

حتما نوربرت به او هم گفته باید دلیل‌ش را پیدا کند. زود تند سریع.

+  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:19  به قلم نرگس  | 

این خیلی بده، من هم‌ش باید بشینم این‌جا و عکس بگیرم. اصلا وقت ندارم یک کمی درس بخوانم. بفهمم چی کار دارم می‌کنم. همین‌طور هی کار می‌کنم، مثل کارگرهای...

این ملکول‌ها بیشتر شبیه لارو زنبور عسل‌اند یا شاید کرم‌هایی که ایستاده‌اند و من از کله‌شان عکس می‌گیرم. همه‌چیز که درست باشد، خواب‌م می‌گیرد. چیزی به هم ‌بریزد، درست هم نشود، کلافه می‌شوم. همه‌ی نمونه‌ها هم مثل هم‌اند. بعضی‌هاشان چندتا کله‌ی سیاه و سفید بیشتر دارند. گشنمه، خوابم می‌آید.

+  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 12:55  به قلم نرگس  | 

جین، دی‌روز ۳۱ سال‌ش می‌شد، به همین مناسبت دی‌روز از همان شیرینی‌های تند برنجی خشک چینی خوردیم. جین ۴ سال‌ست که تو گروه ما پست‌دکترست. دکترای شیمی دارد. معمولا حرف نمی‌زند. صفحات چینی باز می‌کند رو کامپیوترش، با تلفن چینی حرف می‌زند. گاهی هم که حوصله دارد جواب سلام مرا به انگلیسی می‌دهد.

گاهی هم خوش‌ش می‌آید گپ بزند، فقط باید موقع‌ش باشد و بدانی چه‌طور صدای‌ش را دربیاوری. من بلد نیستم. الیور از اتاق بغلی می‌آید، چیزی می‌گوید، جین ادامه می‌دهد، من هم...

ازش که پرسیدم ۳۱سالگی چه حسی دارد. گفت: خوب نیست انگار پیر شدی. آدم تو چین تو این سن باید برای زندگی‌ش برنامه مشخص داشته‌باشد. باید زندگی پایدار و محکمی داشته‌باشد. من هنوز اینجام و تحقیق می‌کنم اما. خندید: این هم اما خوب‌ست.

۰۰۰

من سه چهار سال دیگر هم‌سن حالای جین می‌شوم...

+  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:30  به قلم نرگس  | 

 ساعت ۱۰:۳۰ شبه، من هنوز ۵تا نمونه‌ی دیگر دارم که باید طیف‌جذبی‌شان را اندازه بگیرم، می‌شود ۲.۵ ساعت. دستگاه ۳۹۹۹ بار که می‌شمرد، من از خواب می‌پرم، نمونه را عوض می‌کنم. ۴ دقیقه صبر می‌کنم. دوباره می‌شمرد. می‌خوابم. تو این مدت مفیدترین کاری که ازم بر‌می‌آیدبرای نخوابیدن، خوردنه یا نوشتن همین‌چیزها. تا حالا دو تا مطلب نوشتم که به تدریج به‌روز کنم.

یکی از محلول‌هام را هم امروز خراب کردم باید دوباره درست‌ش کنم، نمونه را آماده کنم، اندازه بگیرم، ۱ ساعت. خیلی بجنبم ساعت ۲ صبح تمام می‌شود. آن وقت دیگر هیچ قطاری به خانه‌ی ما نمی‌رود. جرات نمی‌کنم قبل ساعت ۶ ازین ساختمان بیرون بروم.

۰۰۰

آن شبی ننوشتم. دم آخر یکی از نمونه‌هام شکست. دوباره یکی درست کردم. اندازه گرفتم... تا ساعت ۳ صبح طول کشید.

+  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:40  به قلم نرگس  | 

از آنجا که تو هر گروه علمی تجربی حتما یک کاناپه ‌راحتی چندنفره هست... هر چه گروه باحال‌تر، کاناپه‌هاش هم بیشتر، از همان‌ها که روش پر لکه‌ی قهوه، چای، روغن غذای چینی، کوکاکولا، محلول‌دهان‌شوی پدربزرگ، آب لوبیا قرمز، ماست میوه‌ای، دماغ، جوهر، استون، آب‌دهن، اسید مورچه، لکه‌های ناشناس با بوهای مرموز...

اصولا این مبل‌ها برای شب‌هایی‌ست که آزمایش تا نزدیکی‌های صبح طول می‌کشد. دانشجوی بیچاره بعدِ ساعت‌ها بیداری و بیگاری باید گوشه‌ای غش کند، برای چند ساعت. روپوش سفید آزمایشگاه، زمستان ملافه‌ی زیر‌ست، تابستان رو.

دمپایی خیلی مساله مهمی‌ست، چون:

 ۱) بهترین و راحت‌ترین کفش‌ دنیا را هم داشته‌باشی، وقتی پا دو روز تو کفش باشد، می‌گندد. مگر این‌که مثل آدم‌های بی‌تربیت هر وقت پشت میز می‌نشینی، کفش‌های‌ت را درآوری. هشت ساعت اول به بعد، این کار یعنی عطرافشانی. دمپایی پا را نجات می‌دهد، همکاران را هم. 

۲) اگر با کفش رو کاناپه بخوابی، روپوش سفید آزمایشگاه کثیف می‌شود. اگر دمپایی داشته‌باشی راحت‌تر درش می‌آوری.

۳) صبح هم تا نظافتچی‌ها وارد ساختمان شدند، بدو می‌روی توالت. دیگر کفش پوشیدن و بند و زیپ و پاشنه‌کش ندارد. می‌فهمید که دیر بجنبی، توالت...

+  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:32  به قلم نرگس  | 

هفته‌ی همایش فیزیکدانان آلمان بود. ظاهرا این همایش دومین همایش بزرگ فیزیکی تو اروپاست.

دو ساعت سر کلاس می‌نشینی و همین‌طور پشت‌سرهم سخنرانی گوش می‌دهی، که دانش‌پژوهان و دانشمندان گرامی چه می‌کنند در آزمایشگاه‌هاشان. هر سخنرانی ۱۰ دقیقه، ۵ دقیقه هم سوال. هر دو ساعت یک ربع استراحت، چای، قهوه، اسپرسو، شیرینی، یک ساعت هم برای ناهار. بعد دور روز مخت دیگر نمی‌کشد. همان روز اول انگار کامیون از روی آدم رد کرده‌اند. هر چی قهوه هم بخوری باز مخ آدم منیزیم کم می‌آورد.

بعضی شرکت‌ها دستگاه‌های‌شان را برای نمایش و معرفی می‌آورند. چندتاشان scaning probe microscope (میکروسکوپ پویش نمونه- این اصلا ترجمه خوبی نیست) آورده بود. از همه ساده‌ترش، که چند سال دیگر فقط برای آزمایشگاه مدرسه کاربرد دارد، ۲۰هزار یورو بود. روم نشد قیمت آن دستگاه‌های بزرگ‌تر را بپرسم. از آن دستگاه‌هایی‌ بود که اگر بیایم ایران دلم می‌خواهد یکی‌ش را بیاورم‌ـ شتر در خواب بیند پنبه‌دانه...

از همه جالب‌تر بخش پوستر‌ست. خیلی‌ها تحقیقات‌شان را روی پوستر معرفی می‌کنند. آدم پوستر را نگاه می‌کند، هر چه را نفهمد می‌پرسد.

دیروز باز رفتم،‌ اولیور سیب‌‌ی دست‌ش می‌آید طرف‌م، می‌گوید، خیلی زیبا بود اگر تو به عنوان همکار سخنرانی مرا گوش می‌کردی. می‌گویم: من که دو هفته پیش تو گروه شنیدم‌ش. می‌گوید اما این دفعه بهتر بود، یک‌شنبه تو خانه ده بار تمرین کردم... برو بابا، دل‌ت خوشه.

+  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 9:22  به قلم نرگس  | 

صبح از خواب پا می‌شوی، مغزت پر از آب‌دماغ، سرت گیج می‌رود، همان دو ساعتی که خوابیده‌ای هم کابوس دیده‌ای. چشم‌های‌ت از زور ورم سرما‌خوردگی باز نمی‌شود... جزوه را باز می‌کنی، تازه می‌فهمی نصف جزوه را اصلا نخوانده‌ای، اصلا توی کتابی که تو خوانده‌ای از این معادلات نبوده.این هم روی کشف‌های قبلی... بی‌خیال! دستما‌ل ‌دماغی‌های‌ت را از کف زمین جمع می‌کنی. دوش می‌گیری. برای صبجانه، برعکس همیشه از آن جسم جامد زردرنگِ چرب روی نان می‌مالی،  همان‌که از آن بی‌زاری.  که یاد بچه‌مدرسه‌ای‌ها تو صف صبحگاهی بیفتی، با چشم‌های قی‌کرده‌ی پف‌آلود، مربای هویج و کره‌ی ماسیده دور لب‌ها.

تو قطار یک پیرمرد چاقالو درست جلوی‌ت می‌ایستد تا همه‌ی نفس صبحگاهی‌ش را خالی‌کند تو ریه‌های تو. تو هم هی جزوه‌ها را نگاه می‌کنی که بفهمی خیلی چیزها هست یادت نمی‌‌آید.

پرفسور عزیز هوس می‌کند یک ربع زودتر از اتاق‌ش در بیاید و تو را پشت در چسبیده به شوفاژ ببیند. دل‌ش بسوزد و ببردت توی اتاق انتظار. تو هم تمیزترین گوشه‌ی ممکن ِ یکی از کاناپه‌ها را انتخاب می‌کنی، نقطه‌ای بین لک‌های خشکیده‌ی قهوه، آب‌میوه، چای، آب دهن، غذا و لکه‌های مرموزِ ناشناس، جایی که احتمال در رفتن فنر و پاره شدن لباس‌ت کمتر باشد. پرزهای چسبیده روی پالتوی‌ت را می‌کنی، گوله ‌می‌کنی. شوت می‌کنی میان جعبه‌های آب‌جو و نایلون‌های گوله‌شده‌ی کفِ اتاق... زمان نمی‌گذرد. حتا وقتی ساعت ۹ می‌شود، امتحان شروع نمی‌شود.  پرفسور فقط سرش را از لای در می‌کند تو: ۵ دقیقه دیگر شروع می‌کنیم.

 روی میز یک قهوه‌جوش یک‌ متر در یک متر و نیمی با عقربه‌ی فشارسنج، سه چهار تا قیف و دست‌گیره‌ی کثیف و پر لک. شال‌ت را می‌گذاری زیر سرت و آن‌قدر قهوه‌جوش بو گندوی سیاه و خرت‌ و پرت‌های دورش را نگاه می‌کنی که خوابت ببرد.

نیم‌ساعت و ۵ دقیقه بعد، پرفسور می‌پرسد آیا خود را از نظر جسمی و روانی سلامت احساس می‌کنید؟ آدم‌ها گاهی مجبورند فکر کنند سالم‌اند حتا اگر نباشند... فین می‌کنی تو دستمال و خندق می‌کَنی تو مغز‌ آب‌دماغی‌ت، تا امتحان تمام شود.

+  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:51  به قلم نرگس  | 

منبع عکس: de.wikipedia.org

وقت میهمانی کریسمسِ سرکار همیشه باید کلی فکر کرد که حالا چی ببرم. بعضی‌ها سالاد درست می‌کنند، یا کیک، بعضی‌ها هم پنیرهای سنتی آلمانی می‌آورند یا چیزهایی مثل آن می‌خرند.

از من هم انتظار دارند حتما یک خوراکی ایرانی ببرم. از بس این چند وقت هی مهمانی رفتیم و گز بردیم، گزهای‌مان تمام شده. حوصله ندارم شیرینی و کیک یا غذای ایرانی درست کنم، حتا کوکو سبزی... به نظرم همه چیز سخت می‌آید و وقت‌گیر. حتا حوصله‌ی اینکه تا مغازه‌ی ایرانی آن سر شهر بروم هم، فکرش را هم نباید کرد. یک هفته است هی می‌گویم چی ببرم؟ آن‌قدر که تصمیم گرفتم‌ نروم. بهانه...؟

دی‌روز یادم آمد می‌شود شله‌زرد پخت! هم آسان است، هم کم ریخت و پاش‌ دارد. اگر خوراکی‌ها فرصت بدهند می‌توان‌م کلی درباره‌ی پیشینه‌ی فرهنگی و اهمیت اجتماعی‌ش توضیح دهم.  حالا هم برنج‌ خیس کرده‌ام، فقط اگر کمی خلال پسته داشتم...!

+  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 16:30  به قلم نرگس  | 

می‌گوید: شکلات می‌خوری؟

- نه، ممنون. میل ندارم.

سرش را می‌اندازد پایین: پس چی می‌خوری؟

- سیرم الان!

- خوب معمولا چی دوست داری بخوری؟

- آها! شکلات هم می‌خورم.

لبخند می‌زند، مثل بچه‌های کوچک. می‌رود توی اتاق‌ش. از توی آخرین کشوی آخرین کمد، از زیر شکلات‌های کوچک و بزرگ، یک بسته شکلات دراز گنده‌ی میکا در می‌آورد. می‌گیرد طرف‌م: می‌خواستم تشکر کرده باشم، برای کارهایی که می‌کنی.

خوشحال می‌شوم. می‌دانم که شکلات خیلی دوست دارد و آن کشو، گنجینه‌اش است.

اگر رییس شوم، حتما گه‌گاه از همکارهای‌م تشکر می‌کنم.

+  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 8:39  به قلم نرگس  | 

من هر روز این جا می‌نشینم، به آدم‌های میزهای روبرو نگاه می‌کنم. قیافه‌های تکراری را می‌شمارم. اغلب‌شان چراغ مطالعه‌ی بالای سرشان را روشن می‌کنند. کاری که من هرگز نمی‌کنم. امروز خیلی‌ها لباس پشمی پوشیده‌اند. من هنوز آن‌قدر از رو نرفته‌ام که لباس‌های پشمی‌ام را از چمدان درآورم. همه‌ی لباس‌های گرم دیگرم هم کثیف‌اند. برای همین مجبور شدم این کتِ سیاه را بپوشم که یک سال پیش خریدم و هنوز نوست. هی هوس می‌کنم زیپ جیب‌ش را ببندم، زیپ اما ندارد. باز یادم می‌رود، دنبال زیپ‌ش می‌گردم.

بعضی‌ها اصلا استراحت انگار نمی‌کنند، تمام روز می‌‌چسبند به صندلی، می‌نویسند و می‌خوانند. من فقط یکی دوبار تو زندگی این‌ طوری شده‌ام. مثل آن روز که سمینار داشتم و استادمان کلی ایراد گرفته بود از کارم. آن قدر هیجان داشتم که یک روز کامل کار کردم رو سمینارم، بی‌این‌که حتا سرم را برگردانم. سمینارم خیلی عالی نشد، این‌قدر توپوق زدم. اولین سمینار آلمانی‌ام بود.  استادمان می‌گفت فکر نمی‌کردم بتوانی به موقع آماده‌اش کنی. همیشه با لبخندِ مسخره‌ای گوشه‌یِ لب‌ش حرف می‌زد. با این‌که گفت خوب‌ بود، وقت بود تمرین می‌کردیم بهتر هم می‌شد. باور نکردم حرف‌ش.

+  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 16:56  به قلم نرگس  | 

وقتی خشتکِ شلوار لیِ استاد به اندازه سه انگشت پاره باشد و تکه‌ای از ران‌ش بیفتد بیرون، نمی‌شود نخندید. هر چه هم که روی ترازهای اتمی که پای تخته می‌کشد تمرکز کنی، باز چیزی انگار قلقک‌ت می‌دهد. اصلا همین که راه می‌رود و نخ‌های آویزان خشتکِ‌ آبی‌ رنگ‌ش تکان می‌خورند... وقتی می‌خواهد در کلاس را ببندد، یک پای‌ش را می‌‌گذارد جلوتر...

۰۰۰۰۰۰۰۰۰

پوشه‌ی جزوه‌های‌م گم شده، انگار نصف مغزم گم شده. فردا صبح کلاس دارم، نمی‌توانم تمرین‌ها را حل کنم. هم‌ش فکر می‌کنم به این خانم معلم چی بگویم. اصلا نمی‌فهمم چرا همه چیزم این‌قدر گم می‌شود این روزها!

+  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:50  به قلم نرگس  | 

کتاب را هل می‌دهد جلوی‌م که امانت بگیرد. کد کتاب‌ را که می‌خواهم اسکن کنم، دکتر فیشته می‌آید بالای سرم. برمی‌گردم سلام می‌کنم. می‌گوید امروز بالا می‌آیید؟

بله، ساعت یک.

چهار و نیم می‌آیم به‌تان سر می‌زنم.

فکر می‌کنم چه کار دارد؟ هفته‌ی پیش یک روز نرفتم سرکار، بی‌دلیل. کاغذهای نظرخواهی را عوض کرده‌ام اما. کتاب‌های فیزیک را هم مرتب کردم...

ساعت یک می‌روم بالا. همیشه، زمستان‌ها هم اول لای پنجره‌ها را باز می‌کنم، آن‌قدر که هوای تازه بیاید، که بوی کتاب‌های کهنه خفه‌ام نکند. کتاب‌های کهنه بوی همه‌چیز می‌دهند، بوی کالباس‌های گندیده، الکل، دود سیگار، اُدکلن، عرق تن‌های ... پرده‌ها را تا نیمه پایین می‌کشم، تاریکی را دوست می‌دارم. اول مشخصات چسبانده شده روی چند کتاب را کنترل می‌کنم. تو شبکه وارد می‌کنم که در دسترس‌اند. می‌گذارم توی‌ جعبه، که رباط ملوسمان بیاید ببرد تو کتابخانه.

تا دکتر فیشته بیاید یک ردیف کتاب را کنترل می‌کنم، مشخصات‌ نصف‌شان را می‌دانم. ساعت ۵:۰۰ می‌آید. می‌گوید ازین به بعد مشخصات کتاب‌های فیزیک را تعیین کنم. بدهم یکی از کتابدارها که وارد کامپیوتر کند. حواسم هم باشد این کار تخصصی است، دکتر فویگت فرصت‌ش را ندارد. "برند" قیافه‌اش می‌رود تو هم که کنترل و چسباندن مشخصات، بدون من بیشتر از همیشه طول می‌کشد.

این‌جور که دانشگاه ما صرفه‌جویی می‌کند، کم‌کم همه‌ی کتابدارها را مرخص می‌‌کنند. به جای‌ش دانشجوها، با کار نیمه‌وقت دانشجویی، حقوق اندک و بی‌مزایا باید کتابخانه را بگردانند. دوست ندارم بگویم نه، برای همین همیشه اولین کسی هستم که کارم دوبرابر می‌شود.

+  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:42  به قلم نرگس  | 

در اتاق‌ش بسته‌ست، نمی‌دانم خوشحال باشم اگر تاریخ امتحان عوض شود...

 همه‌ی فکرم از شب قبل، امتحان ندادن‌ست. فریبا می‌گفت من اگر جای تو بودم امتحان نمی‌دادم. دو روز قبل امتحان بفهمم کتاب را اشتباه خواندم، خیلی اضطراب دارد. می‌روی دکتر می‌گویی سردرد داری یا آمادگی روحی نداری.  کلاه‌برداری نیست، برای همین وقت‌ها این شرط را گذاشته‌اند. گفتم حوصله ندارم حتا یک هفته دیگر صبر کنم. سعی کرد امیدوارم کند که امتحان را خوب خواهم داد. همه‌ی ترس‌م این بود که اگر قبول نشوم دیگر نمی‌توانستم فیزیک بخوانم، برای همیشه از دانشگاه اخراج می‌شوم. حوصله‌ی علافی‌های قبل امتحان را هم ندارم. کتاب‌ هوانگ و هواگ با هم خیلی فرق دارند. سهیل می‌گوید مهمه که فیزیک آماری بلد باشی، کتاب‌ش مهم نیست. خیلی چیزها هست که بلد نیستم، اما یک عمر وقت می‌خواهد که یاد بگیرم.

پرفسور می‌آید. منشی‌ش می‌رود دنبال یکی از دکتر‌های گروه‌ ذرات بنیادی. نمی‌شناسم‌ش، دراز است با صورت اسبی، هی خمیازه می‌کشد. هنوز هم نمی‌دانم امتحان بدهم یا نه، حتا تا بپرسد آیا در سلامت کامل هستید؟ آمادگی امتحان دارید؟ من هم بگویم سعی می‌کنم داشته باشم.

پرفسور می‌نشیند کنارم، می‌گوید با کوانتوم شروع کنیم. آقای دکتر صورت اسبی روبروی‌مان می‌نشیند. حرف‌هایمان را می‌نویسد. خمیازه می‌کشد. نگاه‌ش نمی‌کنم. پنجره را نگاه می‌کنم، پرفسور را و بسته آجیل‌ش را.

یک ساعت بعد می‌گوید بیرون باشید تا خبرتان کنیم. صدای‌شان را می‌شنوم که بحث می‌کنند. پرفسور صدایم می‌کند، روی کاغذ نوشته: خوب... آخیــــــــــــــش.  تشکر می‌کنم. دست که می‌دهیم می‌گوید همین طور ادامه بدهید. کیف‌م را برمی‌دارم. می‌آیم بیرون. 

+  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 12:12  به قلم نرگس  | 

تصویر از:Computer Science Department, UC Davis

چهارشنبه هفته‌ی دیگر سمینار دارم. همه‌ی فکرم این است چه‌طور حرف‌هایم را مرتب کنم: "محاسبات کوانتمی با مولکول‌های دو اتمی در شبکه اپتیکی".

 موضوع‌ش آن‌قدر نو و جالب است و دانستن درباره‌ش آن‌قدر هیجان‌انگیز، که وسوسه‌ام می‌کند پروژه‌ پایانی‌ام را با همین استاد بنویسم. هنوز هیچ‌کس نمی‌داند چه‌طوری کامپیوتر کوانتمی بسازد، با مولکول‌ها، اتم‌ها، فوتون‌ها، ذرات بنیادی... اگر کسی بتواند تحولی در دنیای اطلاعات خواهد شد. مهم این‌ست که قضیه هنوز آن‌قدر جدی نشده‌ست که شرکت‌های و کارخانه‌های بزرگ بخواهند پولی بابت‌ش خرج کنند، فقط آن قدر که فیزیکدان‌ها وقت و انرژی.

آقای استاد همیشه غر می‌زند: سرمایه‌داران وقتی پیدا می‌شوند که خیال‌شان راحت باشد، چند برابر پول‌شان زود برمی‌گردد. شاید برای همین‌هاست که می‌خواهند سر گروه‌های دیگر دانشگاه را زیر آب کنند* که بودجه‌ی بیشتر بگیرند.

*) پری‌روز شنیدم، راست است یا نه،  نمی‌دانم.

+  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:32  به قلم نرگس  | 

مرکز اروین شرودینگر

کتابخانه علوم پایه دانشگاه هومبلت

می‌گفت پسره دو ساعت فقط پرنو نگاه می‌کرده، نه پرنو معمولی، به‌ش که گفته این جا ممنوعه این چیزها، زل زده تو چشماش:" هه! تو خونم نگاه کنم چی؟ پوف! من که خجالت نمی‌کشم." پتروف هم گفته تو خونه‌ت به ما ربطی نداره. پسره که از رو نرفته، اینترنت‌ش را قطع کرده‌، به نگهبان تلفن کرده، اگر نرفت بیرون‌ش کند.

پتروف مسوولِ سرور کتابخانه‌ی دانشگاهست. شاکی بود: "هر کی از تو خیابان بیاد می‌تواند عضو کتابخانه شود، اینترنت هم استفاده کند. یک عده همیشه آهنگ و فیلم می‌گیرند از اینترنت، چند نفری هم پرنو نگاه می‌کنند یا بازی می‌کنند. ما هم سرعت اینترنت را برای کاربران عادی کم می‌کنیم." آن‌قدر یواش حرف می‌زد که نشنوم چه قدر، گفت اما آن‌قدر که اعصاب خوردکن باشد. ما هم انگار خوشحال باشیم، می‌توانیم ازین به بعد مچ این جور آدم‌ها را بگیریم و بگوییم: بیرون! آنیشکا می‌گفت: این‌ها جای دانشجوها را می‌گیرند، هر وقت آن یارو را ببینم که تو بخش شیمی می‌نشیند، به‌ش می‌گویم برود، همان که گوشی می‌گذارد، بازی اینترنتی می‌کند...

پانوشت: عضویت در این کتابخانه رایگان است، فقط باید آدرسی در آلمان داشت. هزینه‌ی آن به عهده‌ی دانشگاه هومبلت است و کمک‌های خیریه بعضی شرکت‌ها و کارخانه‌های بزرگ مثل زیمنس.

+  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 10:49  به قلم نرگس  | 

امروز مثل هر چهارشنبه کلاس کوانتوم کامپیوتر داشتم. جالب اینه که هر دفعه بعد از نوشتن یک الگوریتم و توضیح همه ی مراحل ریاضی، که معمولا یکی دو جلسه طول می کشد، استادمان می گوید البته این الگوریتم به هیچ دردی تا حالا نخورده ست. ولی به نوبه ی خودش خیلی مهم است، چون نشان می دهد همچین الگوریتمی وجود دارد!

۰۰۰۰۰۰۰۰۰

صبح به یکی از همکارانم هدیه ای دادم، برای تشکر از هدیه کریسمسی که داده بود. همین باعث شد عصر برایم تعریف کند شوهرش فیزیکدان است، تو شوروی فیزیک خوانده و موسیقی، بعد هم فیزیک را ادامه داده، گاهی هم نقاشی می کند!

پرسید می خواهی بمانی یا برگردی؟ گفتم این جا برای کار علمی فرصت های خوبی هست. اما دلتنگی نمی گذارد. گفت می فهمم. زن اول همسرم اُکراینی بود- آن وقت ها ما فقط دوست بودیم، با اینکه سالی چند بار می رفت خانه. اما طاقت نیاورد و برگشـت. ذهن آدم همیشه آن جاست. 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰

فردا شب یلداست. من سعی می کنم باسلق شب یلدا درست کنم. هندوانه و باسلق شب یلدا را خیلی دوست دارم؛ مامان، آمدنا از سرکار می خرید یا با بابا می رفتند خرید، شب که همه کنار هم و دور خوراکی ها می نشستیم... این دومین شب یلداست که من خانه مان نیستم.

+  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 21:43  به قلم نرگس  | 

امروز مهمانی کریسمس در کتابخانه است، همان جا که کار می کنم. نمی دانم می توانم بروم یا نه. همیشه هِی می پرسند، شما هم کریسمس را جشن می گیرید. من هم همیشه توضیح می دهم ما در زمستان، شب یلدا را جشن می گیریم. آن ها هم تعجب خواهند کرد که سال ما در کریسمس نو نمی شود!

چند جا خوانده ام که تولد مسیح اصلا در این ایام نیست. جشن گرفتن این ایام هم سنتی است که به دین مسیح وارد شده است. در کتاب های عده ای از مومنان افراطی اهل کتاب، خوانده ام که این چنین جشن گرفتن و خرج کردن برای این مراسم را چندان درست نمی دانند.

به نظرم مهم آن است که این روزها خیلی ها خوشحال اند و معتقدند مسیح متولد شده است، سال نو می شود. من هم برای همین خوشحالم.

+  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:35  به قلم نرگس  | 

روزهایی که در ایران دانشجو بودم این روز حس خاصی داشت، به خصوص اوایل دوره ی دانشجویی ام که فضای سیاسی کمی بازتر بود. هیجان سخنرانی خاتمی در دانشگاه تهران، تنظیم صفحات ویژه مجله برای این روز...

گاهی فکر می کردم، دانشجوها تنها کاری که نمی کنند فراگرفتن دانش است. آن ها سخنگوی مردم و حامی جناح های سیاسی مختلف هستند، برای فردایی بهتر. اما شاید اگر وظیفه امروزمان را درست انجام می دادیم، فردایی بس بهتر داشتیم.

این که هیچ چیز در جای خود قرار ندارد، از بزرگترین مشکلات سرزمین مان است. باعث آن هم خودمان هستیم. کاش دانشجوها در جایگاه خودشان باشند.

+  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 9:13  به قلم نرگس  |