تبليغاتX
یک فنجان چای داغ
باغ‌وحش کوچک را که رد کنی، روبه گلخانه‌ها و موزه‌ی حیات وحش پاریس، بوی تندِ زُهمِ مرغ... زنی سیاه‌پوش چمباتمه‌زده گوشه‌ای رو نیمکت چوبی. کنارش گونی کهنه‌ای، کیسه‌ی مچاله‌ای. روغن مرغ از میان انگشتان‌ش می‌چکد. پوست آویزانِ استخوا‌ن‌ها را دندان می‌کشد.

+  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:16  به قلم نرگس  | 

شال‌م را سه دور می‌پیچم دور سرم، حال در آوردن روسری هم از ته کوله ندارم. وارد لابی هتل می‌شویم. سلام می‌کنیم. کلید اتاق‌مان را می‌دهد، می‌گوید صبح ساعت ۵ برای نماز بیدارتان می‌کنم. صبح هم بیدارمان نمی‌کند.

۰۰۰

 صبحانه سه تا کیک بر‌می‌دارم، سه تا فنجان شیرقهوه می‌خورم. دلم برای نوشیدنی گرم، برای قهوه به‌خصوص لک زده‌ست. حتا اگر قهوه‌اش مزه چای جوشیده بدهد. آقای کت شلواری جلویی‌م مهمان دایمی منابع نفت و گازست. حتمی مثل ۲۰-۳۰تای بقیه عضو هیات علمی دانشگاهی تو ایران‌ست، بورسیه وزارت علوم! چند سال دیگر هم با مدرک دکترا برمی‌گردد. دست‌ش را می‌کند تو سینی کیک، مُشتی، ۷ تا کیک برمی‌دارد، می‌‌اندازد وسط سینی‌اش. انگار نان تست باشد. انگار نه انگار انبر برای کیک‌ها گذاشته‌اند.

متوسط سنی آدم‌های این‌جا ۴۵سال‌ست. همه‌شان به هم می‌گویند آقای دکتر. همه‌شان هم دکتر قلابی‌اند. نه دکترا دارند، نه سوادش را، بعد هم اگر مدرک‌ش را بگیرند، سوادش هنوز...

آقایی که روی ویلچرست، همه‌ش ما را نگاه می‌کند. بی‌خیال، ته ظرف ماست میوه‌ای را هی قاشق می‌کشم. قاشق‌م را لیس می‌زنم و همه‌ش فکر می‌کنم، اگر برگردم ایران، بخواهم تو دانشگاهی کار کنم، این حضرات خرخره‌ی مرا چه جوری خواهند جوید؟ اصلا راه‌م می‌دهند؟

۰۰۰

من هم‌ش چهار روز پاریس بودم. هرچی یادم بیاید می‌نویسم.

+  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 7:17  به قلم نرگس  | 

وارد که می‌شویم، پیشخدمت می‌آید جلو: بونژور مادام، بونژور موسیو... می‌نشاندمان پشت میزی که دو آقا و دو خانم فرانسوی مسن نشسته‌اند با ظرف سوپی جلوشان. هرچاتاشان انگار یکه خورده باشند، ما را، هم را نگاه می‌کنند، لبخند می‌زنند، من هم. این رستوران ۳۵۰ تا میز و صندلی دارد. ۵۰تاشان هم پر نیست. پشت میز ۶نفره‌ی دیگری دختر و پسری چینی نشسته‌اند، فرانسوی با هم حرف می‌زنند، می‌توانست بگوید آن‌جا بنشینیم. هم‌میزی‌ها‌مان با هم حرف می‌زنند، ما را نگاه می‌کنند، لبخند می‌زنند. سهیل می‌گوید: انگار خوش‌شان نیامده ما این‌جا نشستیم. می‌گویم: من هم خوش‌م نیامده، حق دارند. پاشو برویم، ما آمده بودیم فضای این‌جا را ببینیم. نشانده ما را این‌جا. اگر تو فروشگاه هم خریدها را همان‌جا جلوی صندوق گذاشته‌بودیم، بار بعد با خارجی‌ها این‌طوری رفتار نمی‌کردند.

- باید قرارش را از قبل بگذاریم. الان هم اگر می‌خواهی برویم.

اخم‌هام را باز می‌کنم، بمانیم. آقای کناری‌م، صندلی‌ش را می‌کشد کنار اشاره می‌کند، راحت‌تر بنشینم. غذاشان را سفارش می‌دهند. من غذای‌گیاهی سفارش می‌دهم، سهیل استیک گاو. غذای یکی‌شان سیرابی دارد با چند سبزی.

دیوارهای رستوران چوبی قهوه‌ای سوخته‌اند، پر از کشوهای کوچکِ چوبی، از همان‌ها که من عاشق‌شان‌م. گارسون از کنارمان رد می‌شود، سبد نان روی میزمان را پر‌می‌کند، ظرف آب را هم. هم‌میزی‌هامان دسر سفارش می‌دهند. من هنوز چنگال را تو قار‌چ های وحشی خوشمزه فرو می‌کنم.

دختر و پسر چینی می‌خواهند بروند، می‌پرسم به انگلیسی از ما عکس می‌گیرید؟ با مهربانی عکسی می‌گیرند.

مرد کناری‌ به خودش و دوربین اشاره می‌کند. عکس را نشان‌ش می‌دهم. او هم تو عکس هست! انگشت‌هاش را تو هوا تکان می‌دهد، می‌گویم به انگلیسی پاک‌ش کنم؟ می‌خندد. می‌گویم: مرسی. مرد روبرویی به انگلیسی دست و پا شکسته می‌گوید از کجا می‌آیید؟

- ایران.

- ایران؟

- ایرانی هستیم، تو برلین درست می‌خوانیم.

- کجا؟

- برلین، آلمان!

- آهــــــــا، بــــــرلن! چی می‌خوانید؟

- فیزیک.

به فرانسوی با هم حرف می‌زنند. می‌پرسند چند روزه آمدید؟

- چهار. چهار به فرانسوی چی می‌شود؟

- کارتِر. مرد کناری‌م دو بار انگشت‌های‌ش را‌ می‌شمارد: او- دو- تِرای- کارتِر- سَنگ.

بعد او من هم دو بار تکرار می‌کنم. ذوق می‌کنند. با هم تندتند حرف می‌زنند. زن روبرویی می‌گوید، مرد ترجمه می‌کند: این‌جا خیلی رستوران قدیمی و معروفیه. خدمات بدی داره، اما غذاش عالیه. چی شد آمدید این‌جا؟ دستگاه‌ ناوبری را نشان‌شان می‌‌دهیم. می‌پرسد کازینوی پاریس کجاست؟ سهیل آدرس را با دستگاه نشان‌شان می‌دهد. پیشخدمت را صدا می‌کنیم، بپردازیم. صورت‌حساب را با خودکار روی رومیزی سفید یادداشت می‌کند. رفتنا می‌گویم به پیشخدمت می‌شود یک منو یاددگاری بدهد. غرغر می‌کند، یکی از آن کشوهای کوچک را باز می‌کند، منویی در می‌آورد می‌دهد.

هم‌میزی‌هامان هم منو می‌خواهند. دم در برای‌مان آرزوهای خوب می‌کنند، می‌روند کازینو.

+  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:48  به قلم نرگس  | 

منبع تصویر: http://nymag.com/restaurants

جز نیم‌ روزی که مهمان منابع نفت و گازیم، و آن روز آخر که به خودمان خوش می‌گذرانیم، ۶ وعده دیگر نان باگت می‌خوریم با ارزان‌ترین پنیرِ فرانسویِ بوگندویِ بز و کاهو.

ساعت ۹ مغازه‌ها می‌بندد، ما همه‌ی شهر را پیاده می‌گردیم. از یکی از سوپرمارکت‌های کوچه‌پشتی بیمارستانِ کثیف شهر، خرید می‌کنیم. تو سوپرمارکت سه دور می‌زنیم، آن‌قدر به هم ریخته‌ست که گیج شویم. بسته‌ای کاهو برمی‌داریم، بطری شیری هم. دم صندوق پول را که می‌خواهیم بدهیم، صندوق‌دار  می‌گوید: open your bags (کیف‌تان را باز کنید). کوله‌ها‌مان را می‌گردد. خیال‌ش که راحت می‌شود دزدی نکرده‌ایم بقیه پول‌ را پس می‌دهد. من هنوز گیج به‌هم ریخته‌گی و کوله‌گشتن... بیرون که ‌می‌آییم کاغذ خرید را نگاه می‌کنم. یک سنت کمتر پس داده‌ست. با خودم می‌گویم دزد خودتی نه ما! شاید اگر فرانسوی بلد بودم، برمی‌گشتم می‌گفتم به‌ش.

۰۰۰

برای آقای الف که تعریف می‌کنیم، هی اصرار می‌کند که ما تو پاریس سوپرمارکت نرفتیم چون ما بیرون غذا می‌خوردیم...

+  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:10  به قلم نرگس  | 

می‌دانم اگر سیمون دوبوار و ژان پل سارتر زنده بودند، تو همچین جایی نمی‌نشستند برای گپ‌زدن‌های همیشه‌شان. شاید این‌جا هیچ‌وقت قهوه نمی‌خوردند. ما اما می‌رویم تو، سهیل دوست دارد بداند حال و هوای کافه‌ی دیدارهای آن‌دو زوج غریب چیست.

راهنمایی‌مان می‌کند، قهوه‌چی چاق با پیشبند سفیدش. گوشه‌ی کافه، روی یکی از صندلی‌های چرم‌ ِقرمز می‌نشینیم. مشتری‌‌ها بیشتر خانم‌اند. همه‌ هم بلند بلند حرف می‌زنند. موج صداشان انگار بخورد با نورِ آویزهایِ شیشه‌ای-طلایی به آینه‌هایِ روی دیوار، بپیچد تو کافه. بیشتر یاد چلوکبابی‌ می‌افتم تا کافه‌ای دنج.

 کنار ما، زنی با دو دخترش. جلوی‌دختر تُپلوی کوچک‌تر بشقابی پر لوبیاسبز، دیگری کاهو، گوجه، تخم‌مرغ، زن هم بشقابی استیک دارد. غذاها حدود پرسی ۲۰ یورو...

طبقه‌ بالا چرم صندلی‌ها کرم‌ست. مشتری‌ها روزنامه می‌خوانند. جلوی‌شان فنجانی یا بشقابی. دستشویی را زنی سیاه‌پوست تمیز می‌کند. می‌خواهم یواشکی بیرون بروم. همچی بلند از پشت در می‌گوید: مرسی مادام، که مجبور شوم چند سکه بیندازم تو بشقاب جلوی در.

دو تا اسپرسو می‌شود ده یورو... این مطمئنا گران‌ترین اسپرسوی عمرم‌ست. قیمت‌ش هم می‌دانم نه برای آن نصف فنجان قهوه‌ تلخ، برای دو تا آدم‌ست که خیلی‌وقت پیش پوسیده‌اند زیر خاک.

+  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:51  به قلم نرگس  | 

پرلاشز، با مجسمه‌های سنگی، با گربه‌های سیاه و پلنگی، یکی از بزرگترین قبرستان‌های پاریس، از معروف‌ترین‌های دنیا...

از دربان می‌پرسم کجا راهنمای قبرستان را پیدا می‌کنم؟

- تعطیله، برو اون‌ورِ خیابون بخر.

بی‌خیال. راه می‌افتم بین قبرهای آدم‌های مهم، فوریه، بالزاک، خانواده‌های ثروتمند... رو سنگ قبر مودلیانی نخ کاموای‌ قرمز پیچ‌درپیچ...

گروه پیشاهنگی، چند تا بچه مدرسه‌ای، پرچم گرفتند دست‌شان، نقشه‌ای هم. دنبال قبر آدم‌های مهم می‌گردند. قبر را که پیدا می‌کنند، حتا نمی‌ایستند نگاه‌ش کنند. تیک می‌زنند، بعدی...

مردم نقشه‌ای در دست، میان قبرها پرسه می‌زنند. این‌جا مرده‌های مهم زیر خاک می‌پوسند. مرده‌هایی که یا جیب‌شان یا عقل‌شان یا...

سه‌تا ایرانی، جایی میان بقیه، گل‌های تازه رو سنگ قبرشان، نوشته: قربانیان میکونوس.

هدایت و ساعدی را پیدا نمی‌کنیم. بیرون که می‌آییم، مردی ایستاده کنار در، نقشه و کارت قبرستان می‌فروشد، ۲یورو.

اسم آدم‌ها را هم این نقشه مشخص کرده؟

- کی را می‌خوای؟

-هدایت؟

- معلومه، هدایت، ساعدی!  نقشه را باز می‌کند: اینا‌ها!

خوش‌مان می‌آید از فروشنده‌اش، هم انگلیسی‌ش خوب‌ست، هم اسم‌ آن دو را می‌داند. نقشه را می‌خریم.

۰۰۰

برای آن‌ها که پاریس خواهند رفت و پرلاشز...

Père Lachaise Cemetery

Cimetière du Père-Lachaise

+  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:54  به قلم نرگس  | 

 

 

بقیه‌ش تو صفحه بعد...


ادامه مطلب
+  شنبه هشتم دی 1386ساعت 23:55  به قلم نرگس  | 

رادیو روشن است. پاپ بندیکت شانزدهم به زبان‌های مختلف، عیدپاک را در رُم تبریک می‌گوید و مردم برای‌ش هورا می‌کشند. یادش نمی‌رود به فجایع دارفور، عراق و افغانستان اشاره کند.

 ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

این روز را جشن می‌گیرند که مسیح از گور برخاسته‌است. دو روز پیش‌تر از امروز به صلیب کشیده‌شد و با قربانی کردن خود انسان‌ها را از گناه فطری‌شان پاک کرد. برخاستن‌ش از گور، پیروزی بر مرگ و نشانه‌ی زندگی پس از مرگ است. عید‌پاک تاریخ ثابت ندارد، مثل رمضان. تعیین آن کار منجمان، روحانیون مسیحی و یهودی است. از تقویم خورشیدی، میلادی و قمری اعدادی صادر می‌شوند که هر سال تغییر خواهند کرد.

مراسم در کلیساها از چهارشنبه‌ی خاکستری شروع می‌شود، با ۴۰ روز روزه. به یاد ۴۰ سال سرگردانی بنی‌اسراییل در صحرا و ۴۰ روز روزه‌ی عیسی. روزه‌ی فرقه‌های مختلف با هم فرق دارد. مثلا خوردن گوشت منع می‌شود، وعده‌های غذایی محدود هستند یا اعمالی هست که نباید انجام شود... برای جشن گرفتن، بسیاری به کلیسا می‌روند و مراسم مذهبی را به‌جا می‌آورند، اگر خود مذهبی نباشند هم.

منبع

تو آلمان خرگوش‌های شکلاتی و تخم‌مرغ‌های رنگی یعنی عید پاک. بچه‌ها دنبال تخم‌مرغ‌ها و هدایایی می‌گردند که خرگوش‌ها پنهان کرده‌اند. گاهی کیکی شبیه خرگوش یا بزغاله می‌پزند و شب آتش روشن می‌کنند.

Osterglockenمنبع

تو فرانسه به بچه‌ها می‌گویند همه‌ی ناقوس‌ها، روز‌ٍ به صلیب کشیدن مسیح به رم می‌روند و از ناراحتی‌ سر و صدا نمی‌کنند. امروز، یک‌شنبه‌ی عیدپاک، ناقوس‌ها برمی‌گردند. همه‌ی این نمادها در طول سال‌ها پدید آمده و هر کدام برای‌ خود داستانی دارد.

منبع

تو مجارستان، اسلواکی و چچن مردم برای جلب توریست از خودشان رسم درآورده‌اند. مردها زن‌ها را خیس می‌کنند و با روبان‌های تزیینی سمبلیک می‌زنند.  که زن‌ها زیبا، سالم و خوشبخت باشند. زن‌ها برای‌ تشکر تخم‌مرغ رنگی یا پول می‌دهند. بعضی‌ها هم روز بعد مردها را با سطلی آب خیس می‌کنند. اگر زنی خیس نشود، غصه خواهد خورد!

منبع اصلی: ویکی پدیا آلمانی

+  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 16:49  به قلم نرگس  | 

این روزها تعطیلات عید پاک است، برای مسیحیان جهان مهمترین جشن سال. خیلی‌ها با خانواده جشن می‌گیرند. مثل جسیکا که بابای‌ش از یک ماه پیش جانورهای دریایی خریده برای شام عید پاک. می‌گفت هر صد گرم آن ۲۰ یورو می‌شود و منتظر است ببیند بابای‌ش چه خواهد پخت. خیلی‌ها هم مسافرت می‌روند، به دیدن مراسم ویژه‌ی شهرها و کشورهای دیگر.

دیروز مثلا مسیح به صلیب کشیده شد و فردا از خاک برخواهد خواست.(منبع آلمانی)

از همه عجیب‌تر مراسم‌های آسیا و آمریکای جنوبی‌ست که یاد عاشورا و قمه‌زنی خودمان می‌اندازدم. عکس‌ها را در اشپیگل(آلمانی) ببینید [ راهنما: روی هر عکس کلید کنید تا عکس بعدی بیاید].

+  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 12:25  به قلم نرگس  | 

دی‌روز کوه بودم، بروکن،(Brocken ویکی پدیا). گاهی رنگ‌ها و خم‌ها بیش از واژه‌ها می‌گویند.


ادامه مطلب
+  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:48  به قلم نرگس  | 

 

این روزها، وبلاگ های مختلف را می خواندم. نظریات احمدی نژاد درباره افزایش جمعیت کشور خیلی ها را به واکنش وا داشته است، مثبت یا منفی.

آن هایی که نه از منظر خرافی و مذهبی، و نه از جاهلیت با آن موافق اند، یا توجیه می کنند، می گویند الگوی احمدی نژاد چین و هندست. هر چه جمعیت بیشتر، قوی تر!

اتفاقا دیروز با یک دوست چینی به دانشگاه می رفتم، با همسر و دختر کوچک ش این جا زندگی می کند و درس می خواند، شیمی. می گفت، متاسفانه در چین کیفیت آموزش به خوبی این جا نیست. چون جا برای همه نیست. در آزمایشگاه، آزمایشی که برای یک نفر است، چند نفر باید با هم انجام دهند. جمعیت کنترل می شود، اما هنوز هم، به اندازه مطلوب نرسیده. هم نسل های من، تعدادشان زیاد ست. یاد حرف احمدی نژاد افتادم: اما کشورتان خیلی بزرگ است و جا برای همه دارد. گفت بزرگ است، اما مناطق کوهستانی و بیابانی دارد که نمی شود در آن زندگی کرد. برای همه به اندازه کافی جا و امکانات مناسب نیست.

یاد نمایشگاه عکسی افتادم که پارسال دیدم، از کارگران چینی! ساختمانی بزرگ با صدها اتاق. هر اتاق کوچک و تاریک برای چهار نفر.  تعداد زیادی از ساکنین، دست یا پایشان را در کارخانه از دست داده اند. یادم نیست، دقیقا از هر پنج نفر دو یا سه نفر؟ سالنی بزرگ پر از آدم هایی که برای زنده ماندن، شبانه روز کار می کنند، و در چهره شان نشانی از زندگی نیست، فراغتی ندارند...کار=آدم...

این آدم ها، چین را ابرقدرت کرده اند و می کنند. آمریکا هم با همین سنخ آدم ها قدرت یافته است. هند یا هر کشوری که به جایی رسیده است. پول مفت، نفت یا طلا کسی را به جایی نرسانده، نمی رساند.

در چین، ثروتمندان زیادی هم هستند. این حرف درست است، که رشد جمعیت باعث می شود، فقر و ثروت هر دو افزایش یابد. اما جمعیتی که کار کند.

بعد باز می نویسم...

 

+  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10:57  به قلم نرگس  |