تبليغاتX
یک فنجان چای داغ - هر روز...
آآآآ... می‌دونی من فکر می‌کنم دلیل‌ش اینه که، کف دست‌هاش را می‌چسباند به هم، زیر چانه‌اش، لم می‌دهد رو صندلی، خیره می‌شود به صفحه‌ی رایانه...آ... نمی‌دونم...

خنده‌ام می‌گیرد: خوب خودم می‌خوانم یک جایی.

- شاید بهتره چندتا طیف هم بگیریم، قبل‌ش یک مدت طولانی پمپ خلا روشن کنیم...آ... اما تو دیگه سیلیسیم نداری.

- هنوز چندتایی دارم.

- ازونایی بردار که من توی قوطی ریختم، همان قوطی سیلیسیم‌های زاید. فقط اثر انگشت روشونه اونم با دستکش...

- هه، بعدش با طیف عجیب غریب اثر انگشت چی‌کار کنم؟

آب‌دهان‌ش را قورت می‌دهد، صاف می‌نشیند، لبخند می‌زند: آره از همونا بردار، اصلا باید ببینیم...

خنده‌ام می‌گیرد باز، اخم می‌کنم: نه من از آشغال خوشم نمی‌آید. به هیچ دردی هم نمی‌خورد.

+  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:52  به قلم نرگس  |