تبليغاتX
یک فنجان چای داغ - آرزوی محال ممکن

می‌دانی ملیحه، من خیلی آرزوهای زیاد دارم، محال و ممکن. بعضی آرزوهام رازند. نمی‌نویسم، فقط فکرشان می‌کنم.

دلم می‌خواهد یک کافه کوچک جایی تو تهران داشته‌باشم، با دو سه تا اسپرسوساز الکترا، چند تا آسیاب‌قهوه‌ی ... یک سماور بزرگ و قوری چینی، چای بهاره لاهیجان... یک کتابخانه و مجموعه‌ی نقاشی‌ و عکس... یک جای دنج، که همیشه همه‌ی آدم‌های زندگی‌م را گاهی ببینم. دور هم بنشینیم، از همین حرف‌های بی‌ربط همیشه بزنیم. مثلا من یک کاپوچینو برای تو و جلال درست کنم، یک شیرکاکائو برای هانی... اصلا برای هر رهگذری که عبور کند چای تازه‌دم...

دیگر این‌که دلم‌ می‌خواهد، همین چند چیز کوچک مرا این همه نیازارند. خنده‌دارست. اما سخت‌ست آدم آن‌قدر بزرگ شود، که به قول مامان گل و لای دنیا نیازاردش...

دلم می‌خواهد یک خانه‌ی خیلی بزرگ، با باغچه، یک عالمه درخت و گل و میوه... یک گاو شیرده، چند تا مرغ و مرغابی، جوی کوچکی و حوضی، برای ما و مامان و بابا...

دلم می‌خواهد یک کارگاه هم داشته‌باشم، یک کارخانه، یک جایی که خیلی از آدم‌های بیکار توش کار کنند، کارکردن یاد بگیرند. پول درآورند. زندگی‌شان راحت باشد...

دلم می‌خواهد این عبور چند ساله‌مان ازین دنیا، راحت‌تر ازین‌ها می‌بود، نه این قدر گیج و رنج... دلم می‌خواهد این عبور را بیشتر دوست می‌داشتیم. لحظه‌ لحظه‌هاش را، بیشتر برای‌ش زحمت می‌کشیدیم...

می‌بینی، من همه‌ی چیزهایی را می‌خواهم که خیلی‌ها دارند. خیلی‌هایی که شاید آرزو کنند چیزهایی که من دارم، هستم.

ملیحه جان این‌ها را نوشتم، چون تو خواسته‌بودی بنویسم. وگرنه من ازین بازی‌های وبلاگی دیگر خوش‌م نمی‌آید. کسی را هم دعوت نمی‌کنم.

+  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:48  به قلم نرگس  |