|
۰۰۰
از همان سرشب شروع شد. گفتم حتما یکی مست کرده، نیمهشب جمعه، کباب درست میکند. خستهتر از آن بودم که پنجره را ببندم. دو ساعت بعد که از بوی گند بیدار شدم، خیال کردم فاضلاب را باز کردند. حوصله نداشتم تکان بخورم. کاش تمام شود، خوابیدم. از سر و صدای تو آشپزخانه بیدار شدم:
کبریت کجاست؟
میخوای چی کار؟
اینا عوده دیگه؟
آره...

۰۰۰
حالا یک مدت قابلمه نداشتهباشیم.
تو چی غذا بپزیم؟
نمیپزیم... تو ماهیتابه...
۰۰۰
برای سورناسور و هرکه اینطور قضاوت کند:
غذا را من سوزاندم! یک هفته بود گوشت گوسفند خریدهبودم. گذاشتمش رو اجاق، قبل خواب. فکر کردم خاموشه. با حرارت تو قابلمه و اجاق تا صبح نیمپز میشود. خوابیدم. آنقدر هم خسته بودم، که نه چشمهام درجه اجاق را ببیند، نه مغزم فکر کند این بو از خانه خودمان است.