تبليغاتX
یک فنجان چای داغ - کمد شیشه‌ای

می‌گویم این گوشه کمد هم شکسته.

- آره عکس‌ش را دیدم.

دو تایی سرش را می‌گیرند بروند. ده دقیقه بعد صداشان هنوز از راهرو می‌آید. در را باز می‌کنم: مشکلی هست؟

- آسانسور نمی‌آید.

مشت می‌زنم به آسانسور: همسایه اسباب‌کشی می‌کند. تا آسانسور را پر و خالی کند...

- آره، مام مشت زدیم.

آنی که یک‌دست لباس کار آبی پوشیده کف‌ِ سرِش را می‌خاراند: دمپایی روفرشی‌ات خیلی قشنگه. مثل خرسه.

- آره؟!

- این‌جا همه جوانند. دانشجوند؟

- ساختمان دانشجویی.

- پس تو هم دانشجویی. چی می‌خوانی؟

- فیزیک.

- اووو... عالیه. چند سالته، اگر اجازه دارم بپرسم.

- ۲۷.

- خیلی جوانی، حتما همین روزها درس‌ت تمام می‌شود. از کجا می‌آی؟

- ایران.

- عربی؟ اهلا و سهلا. ماشالله.

خنده‌ام می‌گیرد. با آن قیافه آلمانی‌ش، لغت‌های عربی را از ته گلو بیرون می‌اندازد: نه ایرانی‌ها عرب نیستند، پارس‌اند.

- من عربم. یعنی بابام عرب بود، مامانم آلمانی دیگه. من مسلمان مدرنم. اگر زنم روسری نداشته‌باشد عیب ندارد.

می‌خندم: مسلمان مدرنی؟

- آره من زن داشتم. عرب بود. ولی کرد هم بود، عرب‌-کرد. می‌دانی یک کم قاطی داشت. جدا شدیم... تو هوا لگد می‌اندازد... انداختم‌ش بیرون. رفیق‌ش را نگاه می‌کنم، می‌خندم. من کار حرام نمی‌کنم... دو دست‌ش را می‌گیرد بالا... گفتم هرچی الله بخواهد. سرم را تکان می‌دهم، به زور جلوی خنده‌ام را می‌گیرم. گفتم شاید یک زن عرب دیگر، شاید هم ایرانی چه می‌دانی...

آسانسور می‌آید. رفیق‌ش می‌گوید: سرش را بگیر برویم.

- چه طوری بگیرم؟

- اِ... بگیر بالا دیگه.

کمد را هل می‌دهند تو آسانسور. کله‌اش را از لای در آسانسور بیرون می‌آورد: شاید همدیگرو به زودی دیدیم... تا آن موقع.

خندم می‌گیرد: آره... آره...

+  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:5  به قلم نرگس  |