تبليغاتX
یک فنجان چای داغ - منگنه
دست‌های‌ش همیشه می‌لرزد. اول‌ها نه، این‌ روزها اما حتا وقتی شکلات می‌خورد. گاهی که می‌آید ببیند چه می‌کنم، بینی‌ش قرمزست و گونه‌های‌ش. چشم‌های ریزش، تار. حرف‌زدنی، داد زدنی، انگار چیزی تو مخ‌ش آتش بگیرد. هی می‌گویم چرا دکتراش را تحویل نمی‌دهد، برود...

جمعه آمده بالای سرم، شکلات‌ش را گاز می‌زند، می‌گوید: تو هم مثل من آزرده به‌نظر می‌رسی که. شکلات؟

- نه، سپاس.

نشسته پشت کامپیوتر هی طیف‌های‌ش را با طیف‌های من مقایسه می‌کند، با طیف مقاله‌‌ی فرانسوی. پیک‌های‌شان شبیه هم نیستند. داد می‌زند: گُه. مشت‌های‌ش را می‌کوبد رو میز: باید دلیل دیگری برای‌ش پیدا کنم.

حتما نوربرت به او هم گفته باید دلیل‌ش را پیدا کند. زود تند سریع.

+  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:19  به قلم نرگس  |