|

منبع عکس: www.quadrophenia-shop.de
ساعتم را که نگاه میکنم تازه میفهمم دو نیمهشب است. میگویم: تو نمیآییم. باید وقتی هم بخوابی.
سرش را کج میکند: نمیخواهم بخوابم. تا دم در؟ خوشحال میشوم.
- باشد تا دم در. در را که باز میکند، نور کمرنگی میزند بیرون. روی دیوار اتاقش ستارهها روشناند. فرشتهها آویزان از سقف، نشسته کنار پنجره، روی کمد... آه برای همین همیشه خیال میکردم تو این همه شبیه فرشتههایی...
انگار شبنم نشسته روی خیال اتاقش. یاد خانهمان میافتم، دو سال پیش همچین اتاقی بود، نه اینقدر پر فرشته با موکتها قرمز خال خالی... خانهمان خالی بود.
گوشهی اتاقش کمد بزرگ را نشان میدهد: نمیدانم جا میشود تو آسانسور. باز کردنش ساده نیست، شاید دو باره سرهم نشود. با بابام سر هم کردیم، همان موقع که از لهستان آوردش.
- یک کاریش میکنیم. خواستی اسبابکشی کنی، بگو.
- فکرشو بکن، بالکن خانهی جدید برای ۶ نفر جا داره، توش کباب درست میکنیم... یک میز ناهارخوری میخرم... یک ...
انگار خواب فرشتههاست هوا، نیمهشب که پیاده تا ایستگاه قطار میرویم، خیال میکنم برگها و تاریکی هوا آوازی میخوانند. دلم میخواهد جایی میان علفها بخوابم.