تبليغاتX
یک فنجان چای داغ - بودو اینجا، بودو اونجا
هرچی شماره‌اش را می‌گیرم جواب نمی‌دهد. نکند مریض باشد؟خیال می‌کنم حتما آن‌همه چیزهای سنگین جابجا کرده، کمردرد گرفته. دیروز که سارا تلفن کرد، گفته بود برای ترموستات چرخ درست می‌کند، می‌آید.

از آزمایشگاه که بیرون می‌آیم، ته راه‌رو می‌بینم‌ش، با همان گاری آبی‌رنگی که تمام وسایل لازم را سوارش می‌کند. می‌روم طرفش. ایستاده با یکی از کارمندای آی‌تی حرف می‌زند: اییی... همه‌ی خرت و پرت‌ها را ولو کردند کف راهرو، خوب یکی نیست بگه این نظافتچی‌ها چه جوری تی بکشند؟... آخر زباله‌-کامپیوترها و سیم‌ها جاشون کف راهروه؟

پسرک برمی‌گردد روبه من، لبخند می‌زند، شانه‌های‌ش را بالا می‌اندازد. همین که روبه بودو می‌کنم، خیالش راحت می‌شود، می‌رود. بودو تو گاری‌ش را نشان می‌دهد:

ایناهاش، برای ترموستات. دیروز اومدی تو انبار، بقل شیر آب، کمد خرابا را دیدی؟ با همونا درست کردم. در یکی‌شونو کندم، این گوشه‌ هم یک گیره بزنم، تمومه. اینجاشم یک روکش بزنم. اینم جاصابونی که خواستی. بازم دارم.

چرخ ترموستات را نشانش می‌دهم: عالی شده!

سرش را می‌خاراند: امروز صبح نبودم. تو مهدکودک گاری‌شون خراب شده. مربی شیش‌تا بچه‌را چپه کرده، گاریه چرخش در رفته... ساخت کجا؟ نمی‌دونم چی‌چی آلمان. یک دستگیره نگذاشتند تو این گاری، بچه دستشو بگیره. تو این ماشینای آلمان شرقیم، هر مسافر دست‌کم یک دستگیره ترس داشت. راننده ببینه ماشین چپ می‌کنه، دستشو می‌گیره به فرمان، مسافرم به او دسته‌ی بالای در. بچه چی کار کنه؟... یک کمربند گذاشتند، دور شکم بچه، پشتی هم نداره. درستش کردم. اییی...

+  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:38  به قلم نرگس  | 
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin