تبليغاتX
یک فنجان چای داغ - ایران!

 

تکیه‌می‌دهم به شوفاژ اتاق نگهبان، تا نوبتم شود. فرم ورود را می‌گذارد جلویم، پاسپورتم را از کشوی زیر شیشه برمی‌دارد. صفحه اولش را باز می‌کند: ایران! نگاه‌م می کند. شاکی و کلافه نگهبان دیگری را صدا می‌کند، او هم نگهبان دیگر را. سه نفری خم می‌شوند روی پاسپورت من. اطلاعاتم را به کامپیوتر می‌دهند. به کامپیوتر نگاه می‌کنند و به من.

دو نفری که بعد من آمده‌اند کارت شناسایی‌شان را می‌گیرند، می‌روند تو موسسه. اسم و آدرسم، آدرس محل کارم، تلفنم، نام کسی که قرارست بیبنم را می‌نویسم. فرم را می‌گذارم تو کشو تا نگهبان برداردش. می‌گوید: بنشیند، طول می‌کشد چند دقیقه. نمونه‌هایم را می‌گذارم روی میز. دو روز آخر هفته را صرف درست کردنشان کردم، که رویشان سلول خورشیدی بسازم، اگر راهم بدهند تو!  

"مکافات و جنایات" داستایوسکی را باز می‌کنم تا نگهبان صفحه اول فرم را با کارتی بگذارد تو کشو: کارتان تمام شد، بدهید به آقای ک امضا کند، ساعت اتمام کار را هم بنویسد.

نمونه‌ها را برمی‌دارم، کارت ورود را می‌گذارم روی کلید دستگاه ورودی. در ورودی میله‌ای می‌چرخد و من وارد می‌شوم. می‌روم سمت آزمایشگاه.

+  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:21  به قلم نرگس  | 
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin