|
شاید برای همین چیزها دلم خواسته بود آن شب یک نمایشگاه نقاشی یا عکس بروم. دیوارها و مبلهای چرمی سفید، پشت شیشهی آن نمایشگاه، با نورهای کم رنگ افتاده روی تابلوها... خیال کردیم باید نمایشگاه آثار هنری مدرن باشد. بلیط فروشی پیدا نکردیم، درها باز بود. روی شیشهای کمرنگ نوشته بود ورود کودکان ممنوع. تو نمایشگاه اما دختری ۱۰-۱۱ ساله کنار مادرش، ایستاده جلوی تلویزیون، جماعتی را تماشا میکرد که در لجن و کثافت غلط میخورند و کیف میکنند . زنی با کودکی در کالاسکه پرسه میزد. تابلوهای عکس روبرو... دستی طناب پیچ، وان حمام، چند قطره خون، صورتی ورم کرده... کنار در ورودی چند مانیتور روی هم چیده، فیلم پیرمردی که از شکنجه شدن لذت میبرد... پیرمردانی که...
روی میزی مجلهها و کارتهای عضویت را چیده بودند...
پشت پنجرهی خانهی بالای نمایشگاه گلدانی بود و نور زرد رنگ چراغی که روشنش میکرد.