تبليغاتX
یک فنجان چای داغ - سَد سنگین است
عجیب است، این جا سَدی است و من فراتر نمی‌توانم. سال‌هاست که نمی‌توانم. تو اولین حدیث نیستی که قدم‌های‌م با رسیدن به تو متوقف شدند. پیش‌تر شاید یکی دوتای دیگر هم... پاهای‌م هربار راهی رفتند که تو در آن نباشی. من از کینه بی‌زارم و از نگاه‌هایی که دم به دم کینه تعارف کنند. من نه انگار، گامهای‌م و چشم‌های‌م تاب تحمل ِ... کاش می‌دانستی چه بی‌زارند از نگاهی که پی نشانه‌ای‌ می‌گردد برای جنگی نابرابر...

من از انعکاس نور در گنداب بیش‌تر لذت می‌برم تا رایحه گل‌های تابستانی در هوایی چنین مسموم به حقارت و کوچکی ما انسان‌ها. می‌دانی دست‌های‌ما در تاریکی پی تیغی می‌گردد که ببردشان. من راوی قصه‌های آلوده‌ی کودکانه نمی‌خواهم. تشنه‌ام، تشنه‌ی کودکی پاک و ناب، و بلوغی بی‌هیچ آلایشی... فراموش کن این درمانده را... تاب تحمل نگاه‌های آغشته به تکبر و تحقیر نیست...

تکه نانی می‌جُوید برای رفع گرسنگی امروز، آوازی برای روزهای دیگر. تو اما، می‌‌خواهی فاتح بیمارگون فرداها باشی.

+  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 15:49  به قلم نرگس  |