|
من از انعکاس نور در گنداب بیشتر لذت میبرم تا رایحه گلهای تابستانی در هوایی چنین مسموم به حقارت و کوچکی ما انسانها. میدانی دستهایما در تاریکی پی تیغی میگردد که ببردشان. من راوی قصههای آلودهی کودکانه نمیخواهم. تشنهام، تشنهی کودکی پاک و ناب، و بلوغی بیهیچ آلایشی... فراموش کن این درمانده را... تاب تحمل نگاههای آغشته به تکبر و تحقیر نیست...
تکه نانی میجُوید برای رفع گرسنگی امروز، آوازی برای روزهای دیگر. تو اما، میخواهی فاتح بیمارگون فرداها باشی.