<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک فنجان چای داغ</title>
<link>http://chai.blogfa.com/</link>
<description>نوشته‌های پراکنده‌ی سفر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Jul 2008 21:23:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شوق</title>
<link>http://chai.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/2hpqbh1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی زندگی اندازه‌ی شوقی می‌شود برای فنجان قهوه‌ی پرشیر دم صبح. این روزها زندگی میان تکه‌تکه‌هایی که هی می‌چسبانم، میان سوال‌های ساده‌ی پیچیده‌ی بی‌جواب، میان اتفاق‌هایی که جواب‌ می‌شوند... طعمِ فنجانِ دمِ صبح، زندگی می‌شود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;۰۰۰&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حوصله می‌خواهد و وقت، یاد گرفتن! زندگی کردن هم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;FONT color=#999999&gt;۰۰۰&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عمری دگر بباید بعد از وفات ما را      کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 21:23:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chai&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>chai</dc:creator>
<guid>http://chai.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو در میان گل‌ها...</title>
<link>http://chai.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/vq6ty8.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتن امنیت می‌خواهد. امن معنی‌ش عمیق‌تر از آن چیزی‌ست که خیال می‌کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;۰۰۰&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌گویم من هم به‌ت از صمیم قلب تبریک می‌گویم. می‌خواهد بزند روی شانه‌ام، دست‌ش نمی‌رسد. عبور می‌کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;۰۰۰&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی‌ گاهی پیتزای داغی می‌شود، گوشه‌ی تاریک پیتزافروشی خیابان پایینی ببلعیم‌ش... گاهی که دیگران سیگارشان را پک می‌زنند تو پیتزاشان، زیر آفتابِ جلوی در.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;۰۰۰&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتا حوصله‌ی خندیدن را ندارم به حماقت‌هایی که می‌بینم. چشم‌های‌م را می‌بندم، از همه‌  چیز به خنده‌ می‌آیم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 07:25:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chai&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>chai</dc:creator>
<guid>http://chai.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خالکوبی</title>
<link>http://chai.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 249px; HEIGHT: 393px&quot; height=332 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/2j64908.gif&quot; width=139 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;خالکوبی روی پای یکی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لباس‌های چسبان سیاه و قرمزش را نشان می‌دهد: فقط تو امروز شیک نکردی، من هم شیکم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌گویم: قبای دوچرخه‌سواری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آره از مرکز شهر تا اینجا تو این گرما پازدم. امروز جلسه کارکنان کتابخانه بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازوی‌ش را نشان می‌دهد: به نظرت چی خالکوبی کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- هه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- تو ایران‌م کسی خالکوبی می‌کنه؟ مثل این‌جا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خانم‌ها می‌کنند، برای آرایش دایم. بعضی‌هام برای این‌که بگویند مدرن‌اند ازین فرم‌های، مثل همین‌جا... بعضی‌... به هر حال که من بدم می‌آید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من اگر خالکوبی کنم اصلا دیده‌نمی‌شه. رنگ پوستم می‌شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- به هر حال، خوش‌م نمی‌آد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- به خصوص اگر طرف چاق باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چرا؟ آدمای چاق دست‌کم کمتر دردشان می‌آید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اَه... یک تیکه چربی، روش‌م خال کوبی... اِه...نگاه کن!  &lt;EM&gt;دختری را که رد می‌شود نشان می‌دهد.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- برای من فرقی نداره. خوشم‌ نمی‌آد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 17:53:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chai&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>chai</dc:creator>
<guid>http://chai.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حیرت</title>
<link>http://chai.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot; id=&quot;imgFrame&quot; class=&quot;none&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; name=&quot;&lt;br/&gt;&lt;a href=&quot; xloc=&quot;479&quot; yloc=&quot;140&quot; jquery1212936280937=&quot;13&quot;&gt; &lt;/a&gt;&lt;img id=&quot;imgElement&quot; title=&quot;Click for a larger view&quot; src=&quot;http://i32.tinypic.com/fuz5gn.jpg&quot; xloc=&quot;479&quot; yloc=&quot;140&quot; /&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; name=&quot;&lt;br/&gt;&lt;a href=&quot; xloc=&quot;479&quot; yloc=&quot;140&quot; jquery1212936280937=&quot;13&quot;&gt; &lt;/a&gt; &lt;/div&gt;خنگ‌ترین آدم‌هایی که دیده‌ام، آن‌هایی‌اند که دروغ می‌گویند. دروغ گفتن خیلی ساده‌ست. باید خیلی هوشیار بود که نگفت. کافیه بخواهی چیزی ناخوشایند را پنهان کنی، یا مبالغه کنی تو چیزی که تو را خوش آید. یک لحظه‌ست. گاهی هم عادت می‌شود.
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;از آن‌ها خنگ‌تر، آن‌هایی‌اند که خودشان را خیلی باور دارند. فکر می‌کنند هر چه خیال‌شان، حقیقت‌ست. همه چیز را هم براساس باورشان تفسیر می‌کنند. این جور آدم‌ها بالاخره دست‌شان را برای همه رو می‌کنند، باید فرصت داد. بعضی‌هاشان هم آن‌قدر غرق می‌شوند تو خودبزرگ‌بینی‌شان که دست‌شان رو هم که باشد، هیچ نمی‌فهمند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عجیب‌تر، حضراتی‌اند که این باورهای پوچ را چنان باور می‌کنند...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 15:33:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chai&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>chai</dc:creator>
<guid>http://chai.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا  نخوانید، گاهی که سخت‌ست، نمی‌شود تحمل‌ش کرد</title>
<link>http://chai.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>نوشتن چیزی را عوض نمی‌کند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو همیشه بیرون دایره‌ای، دیگری، بیشتر از همیشه، وقتی می‌نویسی. خواندن حرف‌های‌ت، نگاه‌ را تنگ‌تر می‌کند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتن جار زدن نیست، نباید باشد، شده‌ست اما. برای هر کلمه، حساب هم باید پس داد. اگر نباید دروغ گفت، پس اصلا نباید گفت. اگر فقط باید خوشایند پنجره‌ها را نوشت، اصلا نمی‌نویسم. خیلی چیزها هست که به من ربط ندارد. خیلی چیزها که به ما. نقطه سر خط&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا حالا هم نمی‌نویسم. سرم شلوغ‌ست. خیلی چیز‌ها هست که گیر کرده تو گلو، باید سر بخورد پایین. نَمُرده‌ام. میان سردرگمی‌ها می‌گردم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;۰۰۰&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم هم برای همه‌ی آدم‌هایی که دوست‌شان دارم، هزار سال تنگ شده. برای آن سرزمین دور که قیمت نان و آرد سر به فلک می‌گذارد توش هم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 21:50:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chai&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>chai</dc:creator>
<guid>http://chai.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرار</title>
<link>http://chai.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>می‌گویم، می‌توانم خودم راه بروم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نه، دکترت فرستادت بخش اورژانس جراحی، قانون ما اجازه نمی‌دهد. حالا می‌تونی خودت بری روی برانکار؟ &lt;EM&gt;هل‌م می‌دهد کنار دیوار.&lt;/EM&gt; همین‌جا باش تا ببرندت برای عکس. اگر مشکلی نبود، که باز باید برگردی این‌جا. وگرنه نگهت می‌دارند، باید به بخش ما تلفن کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ربع می‌گذرد، حوصله‌ام سر می‌رود. چراغ را خاموش می‌کنم. پیرزنی از ته راهرو داد می‌زند به مردی که عبور می‌کند: آقا ممکنه برای ما نور بیاورید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چراغ را روشن می‌کنم. دکتری می‌آید طرفم: برای چی این‌جایی؟ &lt;EM&gt;کاغذ دستم را می‌گیرد، می‌خواند، زیرش را امضا می‌کند:&lt;/EM&gt; طول می‌کشد این‌جا، باید صبر کنی متاسفانه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر لاغری، با بلوز و شلوار سفید، می‌آید طرف‌م کاغذ را می‌گیرد، تلفن همراه‌ش را می‌گذارد تو جیب‌ش. برانکار را هل می‌دهد جلو. کنار دیوار سالنی دیگر: این‌جا باید صبر کنی تا ازت عکس بگیرند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعتی بعد عکس دکتری که عکس می‌گیرد می‌آید. عکس را که می‌گیرند، هل‌م می‌دهند گوشه‌ی دیوار: صبر کن تا بیایند دنبالت. جلوی‌م تخت بزرگی، پیرمردی با ریش‌های انبوه خاکستری. بطری دهانه‌ باریکی از زیر لحاف‌ش می‌کشد بیرون، نیم‌بطری پر مایعی زردرنگ. اطراف‌ش را نگاه می‌کند، مرا نمی‌بیند. بطری را با دست‌های لرزان می‌برد طرف پایین‌تنه‌ش. مردی چاقی، با بلوز و شلوار سفید، می‌آید جلو، گوشه‌ی لحاف را بالا می‌زند، به پیرمرد لبخند می‌زند، تلفن همراه‌ش را می‌گذارد تو جیب‌ش، هل‌ می‌دهد تخت‌ش را.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز همان پسر می‌آید تا برگرداندم. میان سالن تخت بزرگی کج، پیرزنی توش. سفید‌پوشی با تلفن‌همراه نزدیک‌ش می‌شود، تخت را که هل می‌دهد، پیرزن می‌گوید، با صدای لرزان: من از ابدیت این‌جام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرک می‌گوید: حداقل سه ساعته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشه‌ی دیوار باش تا بیایند دنبالت... گشنه‌ام. دکتر که می‌آید، می‌گوید نه مشکلی نداری. این‌جور اتفاق‌ها برای هر کسی ‌می‌افتد، یک‌هو با شدت هم که از جات بلند شوی ممکنه دل‌درد، کمردرد یا هر چی بگیری. به منشی بخش می‌گویم: می‌توانم بروم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نه اجازه نداری. تو را با برانکار آوردند، باید با همان هم برگردی. من هم نمی‌توانم زنگ بزنم بیایند دنبالت... کیفش را برمی‌دارد، می‌رود خانه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گشنمه... بیمارستان خالیه... چشم‌هام پر اشک. پرستار می‌آید: چرا هنوز این‌جایی؟ مگر دکتر نگفت بری خانه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- منشی گفت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آخه تو هیچ مشکلی نداری...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 21:31:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chai&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>chai</dc:creator>
<guid>http://chai.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تُنگ</title>
<link>http://chai.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>چیزی هست در بعضی آدم‌ها، دور هم که باشند، رهگذر هم که باشند، آدم را تازه می‌کند. چیزی انگار، پروازی از تو تا عبوری، از عبوری تا تو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاکت سیگارش را از جیب‌ش درآورَد، بپرسد چه‌طوری؟ همین... بیشتر که باشد، زاویه‌های تاریک، حیات را خسته می‌کنند. اصولا صمیمیت اتفاق ساده‌ای نیست، بهتر که نباشد. آدم‌ها با لباس زیبا می‌شوند، رابطه‌ها با فاصله، اندازه‌ها را باید یاد گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حوصله‌ی ولخرجی ندارم، حوصله‌ی گوش‌دادن به روزمرگی‌های از سَرِ سیری. نمی‌نویسم که بخوانی... می‌نویسم که خالی شود تُنگِ حرف‌های‌م.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان را دوست دارم گاهی که مثل حالا تلخ گرفته. گاهی که مثل دیشب، رگه‌های غروب خورشید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 20:30:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chai&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>chai</dc:creator>
<guid>http://chai.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرشته</title>
<link>http://chai.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 494px; HEIGHT: 403px&quot; height=458 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/242ivyx.jpg&quot; width=522 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;FONT size=1&gt;منبع عکس:  &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.quadrophenia-shop.de/dreaming-angel-engel-der-traeume-neu-von-willow-tree-p-309.html&quot; target=_top&gt;&lt;A href=&quot;http://www.quadrophenia-shop.deمنبع&quot;&gt;&lt;FONT color=#cccccc size=1&gt;www.quadrophenia-shop.de&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; ساعتم را که نگاه می‌کنم تازه می‌فهمم دو نیمه‌شب است. می‌گویم: تو نمی‌آییم. باید وقتی هم بخوابی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سرش را کج می‌کند: نمی‌خواهم بخوابم. تا دم در؟ خوشحال می‌شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;- باشد تا دم در. در را که باز می‌کند، نور کم‌رنگی می‌زند بیرون. روی دیوار اتاق‌ش ستاره‌ها روشن‌اند. فرشته‌ها آویزان از سقف، نشسته کنار پنجره، روی کمد... آه برای همین همیشه خیال می‌کردم تو این همه شبیه فرشته‌هایی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;انگار شبنم نشسته روی خیال اتاق‌ش. یاد خانه‌مان می‌افتم، دو سال پیش همچین اتاقی‌ بود، نه این‌قدر پر فرشته با موکت‌ها قرمز خال خالی... خانه‌مان خالی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گوشه‌ی اتاق‌ش کمد بزرگ را نشان‌ می‌دهد: نمی‌دانم جا می‌شود تو آسانسور. باز کردن‌ش ساده نیست، شاید دو باره سرهم نشود. با بابام سر هم کردیم، همان موقع که از لهستان آوردش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;- یک کاری‌ش می‌کنیم. خواستی اسباب‌کشی کنی، بگو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;- فکرشو بکن، بالکن خانه‌ی جدید برای ۶ نفر جا داره، توش کباب درست می‌کنیم... یک میز ناهارخوری می‌خرم... یک ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;انگار خواب فرشته‌هاست هوا، نیمه‌شب که پیاده تا ایستگاه قطار می‌رویم، خیال می‌کنم برگ‌ها و تاریکی‌ هوا آوازی می‌خوانند. دل‌م می‌خواهد جایی میان علف‌ها بخوابم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 May 2008 18:45:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chai&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>chai</dc:creator>
<guid>http://chai.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منگنه</title>
<link>http://chai.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>دست‌های‌ش همیشه می‌لرزد. اول‌ها نه، این‌ روزها اما حتا وقتی شکلات می‌خورد. گاهی که می‌آید ببیند چه می‌کنم، بینی‌ش قرمزست و گونه‌های‌ش. چشم‌های ریزش، تار. حرف‌زدنی، داد زدنی، انگار چیزی تو مخ‌ش آتش بگیرد. هی می‌گویم چرا دکتراش را تحویل نمی‌دهد، برود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه آمده بالای سرم، شکلات‌ش را گاز می‌زند، می‌گوید: تو هم مثل من آزرده به‌نظر می‌رسی که. شکلات؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نه، سپاس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشسته پشت کامپیوتر هی طیف‌های‌ش را با طیف‌های من مقایسه می‌کند، با طیف مقاله‌‌ی فرانسوی. پیک‌های‌شان شبیه هم نیستند. داد می‌زند: گُه. مشت‌های‌ش را می‌کوبد رو میز: باید دلیل دیگری برای‌ش پیدا کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتما نوربرت به او هم گفته باید دلیل‌ش را پیدا کند. زود تند سریع.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 10:19:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chai&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>chai</dc:creator>
<guid>http://chai.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوچرخه</title>
<link>http://chai.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>چرخ دوچرخه‌ام را تکان می‌دهد:&lt;EM&gt; آره باید محورش را سفت کرد. می‌خواهی تمیزش کنی؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شانه‌های‌م را می‌اندازم بالا: نمی‌دانم. باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;- تا حالا کردی؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;- چرخ را چپه کن آن گوشه. پیچ‌ش را باز کن. درش بیار.اینم آچار.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرخ را درمی‌آورم. می‌گذاردش لای گیره. می‌گوید: &lt;EM&gt;حالا این پیچ‌ها را باز کن. باز که کردی چرخ را بلند می‌کنی می‌گذاری روی حوله، محورش را درمی‌آوری. ساچمه‌های‌ش می‌ریزد. تمیز می‌کنی‌شان.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساچمه‌ها را تمیز می‌کنم. با سرنگ گاوی کاسه‌ی ساچمه‌ها را پر می‌کند از روغن. ساچمه‌ها را دانه دانه می‌چینم تو کاسه. دوباره محور را می‌بندم. باز چرخ را می‌گذارد رو گیره، محور چرخ را سفت می‌کند. درش می‌آورد. می‌چرخاند:&lt;EM&gt; این طوری کمی سفته. یک نقطه تعادل دارد. نه سفت نه آن‌قدر شل که لنگ بزند.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- می‌شه امتحان کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیچ را شل می‌کند. چرخ لنگ می‌زند: &lt;EM&gt;تصمیم با خودته. همین‌طوری هم می‌شود سوارش کرد.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- امتحان ‌کنم، شاید بهتر شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردی کنار در: آچار ۱۸ می‌خواهم. می‌شود بیایم تو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌رود سمت آچارها: &lt;EM&gt;من برات می‌آورم بیرون.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرخ را می‌دهم دستش. می‌چرخاندش: &lt;EM&gt;عالیه. تا حالا نداشتیم کسی که به این خوبی تنظیم کنه.&lt;/EM&gt; لبخند می‌زنم: خوشحالم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو کاسه‌ی پیچ و مهره بالاخره ۶ تا پیچ هم‌ اندازه پیدا می‌کنم. باربند کهنه را برمی‌دارم. دختری که زنجیر چرخ‌ش را تمیز می‌کند، سیگاری روشن می‌کند، می‌آید طرف‌م: اینو ازین‌جا گرفتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نه از دست‌دوم‌فروش‌ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از بوکسی یا ...؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بوکسی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ۵ یورو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوبه به چرخ‌ت می‌آد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آره اما تاب داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شاید بشه درست‌ش کرد. بپرس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌روم طرف دو زنی که گوشه‌ی دیگرند. یکی‌شان سرش را از روی چرخ بلند می‌کند: سوال داری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اینو می‌شه صاف کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فشارش می‌دهد، همچی که میله‌ی آهنی کج، صاف می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دست مریزاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا باربند را ببندم، دوباره همان بانو می‌آید. چرخ عقب را نشان‌ش می‌دهم: این هم لنگ می‌زند انگار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;- آره، تاب کوچیکی هم داره. می‌خوای این‌م درست کنی؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگر لازمه... باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;- مثل چرخ جلو.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو دختر با دوچرخه‌شان می‌آیند تو: چراغ دوچرخه کار نمی‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;- ممکنه خیلی وقت بگیره. فردا هم می‌تونید بیایید. می‌شه هم امتحان کرد. آچار آن‌طرفه...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرخ عقب را تنظیم می‌کنم. می‌دهم دستش که امتحان کند: &lt;EM&gt;عالیه.&lt;/EM&gt; رو می‌کند به زنی که خم شده رو دوچرخه‌ی آن‌ طرفی: &lt;EM&gt;تا حالا نداشتیم کسی به این خوبی تنظیم کنه.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبخند می‌زنم: خیلی خوبه. خوشحالم. دستامو بشورم امتحان کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بالای بازوهامو مایع‌ظرفشویی می‌زنم. هنوزم لای ناخنام سیاه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 22:14:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chai&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>chai</dc:creator>
<guid>http://chai.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
